تبليغاتX
baby شازده ماهان - خبر خبر
خاطرات آقا کوچولو
سلام به همه

بگذارید اول خبرم را بدهم ...قضیه این است که ما می خواهیم از انگلیس برویم   اگر حدس زدید کجا ؟؟؟؟؟شاید فکر کنید ...ایران ...ولی نه ....داریم می رویم استرالیا  شهر ملبورن ...برای همیشه .می رویم تا اونجا را هم امتحان کنیم  و ببینیم بالاخره کجا مدینه فاضله است. اینجا که چندان چنگی به دل نمی زد یا شاید هم می زد و ما نمی دیدیم ؟؟؟به هر حال من و مهدی استعفامون را دادهایم و بلیط هواپیما را هم بوک کردهایم برای ۴ دسامبر یعنی پنجشنبه ....و شنبه صبح اونجا هستیم. البته دفعه اول نیست که می رویم استرالیا ..پارسال هم دو هفته ای اونجا بودیم و بعد برگشتیم اینجا.

من از انگلیس کلی خاطره دارم ..بعضیهاش خوب ..بعضی ها بد....اومدیم اینجا تا مهدی درسش را ادامه بدهد....بهترینش این است که اینجا بچه ام به دنیا اومد و البته بدترینش هم بیماری خیلی خیلی سخت و بد ماهان ...وقتی دو روزه بود. بیست روز تو بیمارستان بستری بود تا خوب شد ولی بعد از اون به قولی روی غلتک بود . ماهان شش ماهه بود که من هم رفتم دانشگاه . رفتیم تا مقطع دکتری درس خونیم ..تو یک دانشگاه و یک رشته ..قبل از اون هم توی ایران همکار بودیم و همین باعث ازدواجمون شد . نه سال همکار بودیم. هیچ وقت فکر نمی کردم خارج از ایران هم همکار بشویم. ماهان را یکی یکی مادربزرگهاش نگه می داشتند سهم هر کدوم شش ماه بود. برای ما بد نبود چون تنها نبودیم ولی اونها خیلی راحت نبودند چون طولانی بود و یک جورهای اثر منفی روی کلمون می گذاشت. ولی الان ماهان مادربزرگاش را خیلی دوست دارد. تا پسرک سنش نزدیک دوسال شد. متاسفانه استادی که باهاش کار می کردم هیچی از استادی سرش نمی شد و خیلی ...بود .من هم یک سال مرخصی گرفتم و کاری در زمینه سابقه کارم تو ایران پیدا کردم. بعد از اون ماهان هم رفت مهد...و یواش یواش هر دو تازبانش باز شد. الان دیگر جواب هم تو آستینش دارد و تحویل می دهد. سه سال و اندی است که اینجا هستیم .دیگر برام مثل خونه شده .با همه جا و همه چیزش آشنا شدیم و هستیم . البته با هواش هیچ جوری نمی شود کنار اومد..تو این سه سال و خورده ای من در جمع ۲۰ روز گرم و آفتابی یاد ندارم ..یعنی بدون کاپشن و با یک لباس بیرون باشی . واقعا بدترین هوا را دارد. اما طبیعت بسیار زیبا و سبزی دارد..کلا خیلی هم کشور تمیزی است. به نظرم مردمش همچنان س ی ا س ت باز هستند و اون مثل کاملا درست است. هیچ چیزی ندارند ولی از آب هم کره می گیرند. از تک تکشون چیزی در نمی آید و سیستم و مدیریتشون حرف ندارد. خیلی هم توی خودشون هستند..با هاپوشون بیشتر خوشند تا بقیه . شاید ده سال یک بار هم پدر و مادرشون را نبینند. یک دوست انگلسی دارم که خیلی از این مسیله شاکی هست و می گوید: دخترهام -۱۱ و ۱۲ ساله - هنوز پدر و مادرم را ندیدند.

تو این مدت سه بار رفتیم ایران ..دفعه اول بعد از دو سال...دفعه بعد کار اداری بود که باید تو ایران انجام میشد و دفعه سوم همین یک ماه پیش بود و عروسی خواهری بود . که خوب شد رفتم اگر نه خیلی پشیمون می شدم.

برای خیلی از آدمها خونه عوض کردن سخته ..ما تا الان دو تا کشور عوض کردیم . الان هم کلی کار داریم هنوز بسته بندی را شروع نکردیم و یک سری وسایل را می خواهیم بفرستیم . تازه تو این مدت م کلی وسیله خریدیم چون خونه ما مبله نبود و باید خودمون تهیه می کردیم. باید یک سری وسیله را با کشتی بفرستیم . هر متر مربع ۲۰۰ هزار تومان و ۶ هفته توی راه هستند. اما می دونید جالبش چیه ..اینجا سر سره ..اونجا گرم گرم . اینجا زمستون و اونجا تابستون .

به ماهان که می گویم : می خواهیم برویم استرالیا می گوید: نه دوستام اینجا هستند . مکس..فیودور..مکسین ..مانی...و خلاصه هر روز صبح با عشق دوستاش می رود مهد . بعد هم می گوید : برویم خونه مکس..خودش هم جواب می دهد و می گوید: نه ..اول باید بگویند بیایید بعد ما می رویم.روزهای تعطیل هم می گوید : برویم خونه مانی !!!!

 این هم مکالمه من و ماهان و سعی در خوابوندن ماهان در یک بعد از ظهر :ماهان گل سر من را گرفت و با لحن آمرانهای گفت:

mahan : it' bed time, go to sleep,i'm marcella

sara : yes

mahan : see. all the baby animals are slept..see..baby lion in bed ..look ..little one 's in bed..it's not playinhg time,i'm your mummy..you're baby mahan..after bed i give you toys and play with you......

خلاصه این قدر گفت که من خوابیدم و خودش هم بعد از کلی من را با ماشین صاف کردن خوابید.

خودش هم عاشق چکش..دریل و انبردست و..اون هم از نوع واقعی است. جدیدا هم هر چی خونه و ساختمان می بیند می گوید : من بیلدر هستم و من بیلدینگ می کنم. بعضی وقتها خنوم بیلدر می شود و بعضی وقتها آقا بیلدر ...یک موقعهایی بوی است .یک وقتهایی گرل ...

هر چی هم فیلم بیند اولین سوالش این است که مامانش را کو ؟ و یا باباش را کو ؟به همه خانومها هم می گوید : مامان یا سارا خانوم .هنوز من را سارا خانوم صدا می کند.از مهد که می آید چنان با ذوق سارا خانوم ..سارا خانوم می کند که حد ندارد.

چند روز پیش دیدم ماهان نشسته.. و دارد با پیچ گوشتی می کند تو سوراخ پریز برق ..وای داشتم سکته می کردم ..آنچنان داد زدم و پریدم که هیچی ..بعد ماهان خیلی خونسرد گفت : دارم درستش می کنم ..پیچش شل بود. خلاصه مردم و زنده شدم ..البته این را هم بگویم که پریزهای اینجا اولا سه شاخ است و تا وقتی که شاخ سوم آزاد نشود اتصال بقرار نمی شود و کاملا مطمین هستند..حتی از داخل هم قفل می شوند.ولی اون صحنه این قدر وحشتناک بود که هیچ کدوم از این دلایل نمی تونست از وحشتم کم کند.

هفته پیش هم که مانی و مامان و باباش خونه ما بودند ..دو تا فسقلی کلی ذوق کردند و خوشحال بودند و بازی کردند. عصر هم رفتیم به یک فروشگاه بزرگ ..ماهان توی کالسکه خوابید ولی مانی نه...البته چون خسته بود آروم نشسته بود.بعد هم مامان مانی یک آش خوشمزه پخت و کلی دردسر و زحمت افتاد به مامان مانی.

یکشنبه ماهان برای اولین بار یک بچه کوچک دید..پنج ماهه.پسر دوستم که ترکیه ای هستند و اون کوچولو خیلی ناز بود. ولی ماهان نسبت به بغل کردن بچه توسط من خیلی حساسیت نشون داد و نگذاشت..در واقع خودش را هم می خواست جا بدهد. بعد هم اصرار که چرا راه نمی رود..وقتی هم مامانش می خواست بخواباندش ..ماهان نگذاشت و همش دنبالشون بود.

 اینجا هم چند تاعکس برای اینکه این پست کچل نباشد

CABOT CIRCUS

 اینجا ما که اومدیم انگلیس کارش شروع شد و با رفتن ما هم تموم شد ..یعنی ما خاکش را خوردیم

این عکس هم نصف مرکز است. چون بیشتر از این توی دوربین جاش نشد.

XMAS 2008

کم کم دارد بوی کریسمس می آید ..درخت و چراغ و نور و....خوش به حال کوچولوها

ماهان و تدی بر ..بعد هم می خواست زوری تدی را بیاورد خونه ...و صد البته قانع نشد . هوا واقعا سرد بود و باد می آمد و امسال ماهان یک عادت بد پیدا کرده و سریع کاپشنش را در می آورد. اینجا هم فضای باز است.

ماهان و تدی برهاش.

این هم عسل مامان زیر میز پذیرایی در حال بازی با مامانش...

 

 این هم ماپنج تا... بیبی ماهان هم حساب می شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:30 AM  توسط مامان سارا  |