|
خاطرات آقا کوچولو
|
|
|
|
||||
|
سلام
بالاخره نزدیک رفتن شدیم ولی هزار تا دردسر دارم. ۱-وسایلمون خیلی بیشتر از بار مجاز یعنی ۴۰ کیلو است..اولش فکر می کردم ۴۰ کیلو خیلی زیاد ..برای همین رفتم و کلی شکلات و چیزهای دیگر هم خریدم .الان می بینم فقط ۲۰ کیلو شکلاتها و خوردنیها شده. این نامردها هم می گویند فقط یک ساک دستی..من هم دنبال ساک دستی ۶۰ کیلویی می گردم.تازه همون بار دستی را هم براش یک جعبه گذلشته اند که اگر بزرگتر بود ممنوع است. ۲-ماهان امشب ۱۲ شب خوابید و یک عالمه کار نکرده دارم..تازه بابایی ماهان هم امروز رفت و فردا من و ماهان باید از بریستول بیاییم لندن و از اونجا بیاییم تهران. خیلی نگران بارها هستم .برای ماهان هم همینطور ۳-با این همه کار فردا هم وقت آزمایش خون گرفتم ساعت ۹ صبح...باید صبح زود بلند شوم ماهان را بلند کنم و با هم برویم برای آزمایش و بیاییم خونه..هول هولی ناهار ماهان را بدهم و تاکسی بگیرم بیایم ایستگاه اتوبوس...با یک بچه شیطون ۲ تا چمدون و یک ساک دستی ۶۰ کیلویی الان هم اینقدر خسته و خواب آلود هستم که هیچ ....همین الان ۶-۷ کیلو اضافه بار دارم یک عالمه چیز هم بیرون چمدونها....نمی دونم چی کار کنم؟؟؟ ماهان هم از وقتی بابایش رفته ..می رود و تخت خالی را می بیند و می گوید: مهدی نخوابیده پس من هم نمی خوابم.
تازگیها هم خیلی بامزه تر حرف می زند . بعضی وقتها می بینم با خودش بک ساعت حرف می زند و یا شعرهای مهد را می خواند ..توی مهد هم به گروه پیش مدرسه یا PRE SCHOOL رفته . کلا خیلی برای خودش خودمختار شده ...برای خودش کتاب انتخاب می کند...اسباب بازی برمی دارد و اگر نظرش به چیزی باشد محال نظرش عوض شد. بالاخره چند روز پیش داینو گوشتخوار پارک ژوراسیک را هم به زور خرید چون واقعا قصد خرید اسباب بازی را نداشتم ولی به زور کار خودش راکرد. ماهان قبلا هم یک داینو خریده بود ولی این یکی گیاهخار بود. وقتی بهش گفت بیا با این یکی هم بازی کنیم اول گفت : مال مانی و بعد هم گفت و مال تو و نگهش دار. ماهان جدیدیا توی فروشگاههای لباس بچه هم کوچکترین سایز را انتخاب می کند برای لباس بیبی . اون هم با گریه و زاری..جوری که همه نگاهمون می کنند اخر بچه های خودشون را اگر کتک هم بزنید صداشون در نمی آید. خلاصه آبروی آدم می رود. بالاخره یک جفت کفش کوچولو برای بیبیش خرید ولی پنج دقیقه بعدش گمشون کرد. من که دیدم اینجوریه ...یک دست از لباسهای نوزادی را بهش دادم و از ذوغش جند روز اون لباس را پوشید !!!!البته لباس سرهمی و گشاد بود اما آستینهاش واقعا تنگ و کوتاه بودند و قدش هم خیلی بامزه بود. پسرکم اینقدر بامزه سوال می کند وانواع سوالها ..حتی اگر سوالی نباشد می پرسد: چرا خانومه دهان دارد ؟ جچرا خانومه پلیسه ؟ چرا ..دستش خون اومد؟ جرا ..جرا ...چرا من می روم نرسری ؟ چرا آزا خانوم می رود سر کار؟ یا : امروز من می روم سرکار...آزا خانوم بره نرسری با بیبیها بازی کند...پریروز هم عکس نوزادیش را برداشته بود و بهش می گفت : بیبی مامان و بابات می روند دد..تو را نم برند ؟؟؟؟ ما هم چشمامون چهار تا شد. امشب هم چمدونها را چند بار خالی کرد و تبدیل به هواپیما کرد و خودش را آقای خلبان صدا کرد. مقصد هم استرالیا بود !!!! این عکسهای پایین هم مربوط به دوهفته پیش است که با مانی جون و مامان و باباش رفتیم یک پاک وحش بزرگ...البته ماهان یک دفعه وسطش غیبش زد و بعد فهمیدیم رفته رو خط قطار منتظر قطار وایستاده
البته پارک خیلی بزرگی بود و کلی هم حیوون داشت ..از اون به بعد ماهان ده روزی از خواب که بلند می شد می گفت برویم باغ وحش ...انیمالز ببینیم نرسری نریم....
این هم یک طاووس در حال پریدن ..البته اگر بشود دیدیش. این هم سلطان جنگل که به حق سلطان است ..خیلی با ابهت است این آقا شیره...
من دیگر از خواب غش کردم ....بروم و به کارها برسم.
|
|||||
|
|||||