تبليغاتX
baby شازده ماهان
خاطرات آقا کوچولو
سلام به همه دوستان

الان ساعت ۱۰:۰۵ دقیقه شب است و ماهان خواب ...من هم تصمیم دارم چند خطی بنویسم.  اول از همه مهسا جون باز هم تبریک می گویم و بهترینها را براتون آرزو می کنم. مانی خان هم از سفر ایران برگشتند و حسابی جماعتی را مشتاق کردند.

و اما این چند هفته :

هشتم اپریل که تعطیلات ایستر بود و اینجا ۴ روز تعطیل بود . تصمیم داشتیم برویم ادلاید خونه دوستم . با ماشین ۱۰-۱۲ ساعت راه بود و برای ۴ روز اصلا ارزش نداشت برای همین روز آخر بلیط هواپیما  گرفتیم و روز جمعه ساعت ۵ پرواز رفت بود. همون روز روستم زنگ زد و پرسید کجایید؟ گفتم خونمون ...خیلی خونسرد گفتم : خونمون ...تزدیک بود دوست جان سکته کند !!!گفتم با هواپیما می آییم و جونم را نجات دادم چون فکر کنم دوستم از ادلاید می اومد و ...خلاصه ماهان که حسابی کیف کرد چون سالن فرودگاه کامل شیشه بود و پسرک می تونست تمام هواپیماها را ببیند . بعد ار چند دقیقه هم حوصله اش سر رفت می خواست برود و سوار هواپیما شود که چون درها را باز نکرده بودند خودش از یک راهی رفت بیرون که مامورها آوردندش و شانس اوردیم که جریمه نشدیم (۵۰۰۰ دلار ) . بالاخره سوار شدیم . اینجا یک برنامه ای هست به اسم "Air Crash investigation " که هواپیماهایی که دچار مشکل یا سقوط شده اند را نشان می دهد و تحلیل می کند ٫ من و ماهان هم بیننده این برنامه هستیم. از اونجا که بیشتر هواپیماها توی هوا چرخ می خوردند ویا کج و چپ می شدند ..از همون اول ماهان می گفت " پلین اینجوری برود (کف دستش را صاف می کرد ) و اینجوری نرود ( کف دستش را عمود می گرفت مثل سقوط هواپیما ) و یا پلین پروپرلی برود... تا اونجا دایم اینها را تکرار می کرد. یک وقتهایی هم می گفت : we are gonna to crash !!!! اما ما بدون کراش رسیدیم ادلاید و شام هم قرمه سبزی با سبزی تازه خوردیم که حسابی چسبید. بعد هم رفتیم ساحل و یک ساعتی قدم زدیم ...ماهان هم چون خسته بود بغل مامانش خوابید ولی می خواست سوار چرخ فلک شود تا حالا سوار نشده بود و بهش قول دادم وقتی برگشتیم سوارش می کنم که خوابش برد. اون چند روز هوا خیلی خوب بود ۲۷-۲۸ درجه و باد هم نبود . برعکس هفته قبلش که ۱۳ بدر بود و قرار بود همه ایرانیها توی پارک جمع شوند ما هم رفتیم و ناهار هم از یک رستوران کباب کوبیده آوردند که خوب بود اما بلافاصله باد وبارون شروع شد و ما اومدیم خونه ولی وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم دیدم یک نفر ماشینش را از پشت به ماشین ما چسبونده بود و جلوی در یک خونه را هم سد کرده بود فقط برای این که چند قدم بیشتر راه نروند !!!!! ( طرف از هموطنان بود ....)

 فردای اون روز هم رفتیم به یک منطقه کشاورزی که بیشتر باغهای انگور داشت و کنارشون ش ر ا ب گیری بود ...دقیقا مثل سیر ترشی که هر چی سنش بیشتر باشد قیمتش بیشتر می شود اونجا هم نمونه های ۲۰۰-۳۰۰ ساله بود که ۲۰۰ سی سی قیمت ۳۰۰۰ دلار بود...این قدر پول برای چیز به این بدبویی  ؟؟؟؟؟ تو مسیر هم سری به یک toy factory زدیم و جالب بود که همه اسباب بازیها از چوب ساخته شده بودند و ماهان هم طبق معمول چندمین جعبه ابزار را برای ماهان خریدیم و چند ساعت بعد تبدیل به خرده چوب شد. بزرگترین اسب چوبی دنیا هم اونجا بود که تو یک چشم بهم زدن ماهان رفت توی محوطه و تا من بلیط بگیرم و داخل بشوم ماهان خان بالا هم رفته بود..داخل اسب سه طبقه بود و باید از نردبان برای رفتن بین طبقات استفاده می شد. بالا رفتن راحت بود ولی پایین اومدن از نردبان با بودن بچه ۳ ساله خیلی سهت بود با هزار سلام و صلوات اومدیم پایین..ا.ن پایین حسابی تنش قلب گرفته بودم . اخر بعضی از نردبونها نزدیک ۴۰ تا پله داشتند. یک پارک کوچولو هم همون جا بود که حبوونهای اهلی و آزاد توش بودند .  یک نوع طوطی بود که اسمش را می گفت و چند تا کلمه هم می گفت ...ما هر کاری کردیم حرف نزد . اونجا لاما هم بود که خیلی زود صمیمی می شدند و از دست دوستم غذا هم خوزدند و کلی دستش را آب دهنی کردند !!! من که جرات نکردم نزدیم شوم ..ماهان هم وقتی لاماها خیلی نزدیک می شدند با جیغ و داد فرار می کرد. برای اولین بار هم کانگرو دیدبم که نوع کوچولوش بود و دو تا هم بچه داشت .

با این تابلو تا نیویورک هم می شد رفت .

بزرگترین اسب چوبی دنیا !!!!!

غذا دادن به حیوانات

ماهان در ویکتور هاربر

 

ماهان متفکر

ناهار رفتیم یک رستوران مثلا خوب ولی غذاهاش کاملا انگلیسی بودند یعنی توی یک بشقاب خیلی بزرگ که توش یک تکه کوچولو گوشت یا مرغ و کمی سبزی و...هست البته خوشگل تزیین شده ولی هیچ وقت سیرتون نمی کند. در کل ادلاید سبک انگلیسی داشت برعکس ملبورن ....من که از غذام خیلی بدم اومد شبیه پلو شفته و خیلی شیرین پر از کدو   . بعد هم ات برگشتیم خونه ساعت ۷ شد و شام ماهی به سبک جنوب خوردیم که خیلی چسبید.

روز یکشتبه هم به VICTOR HARBOUR رفتیم که یم ساعت و نیم راه تا ادلاید بود. اول ناهار الویه خوردیم و بعد پیاده به جزیره نزدیک رفتیم. یکی از حیوانات اون جزیره پنگوین بود البته خیلی کوچک ..حدود ۲۰ سانت قد پنگوین بود. این پنگوین ها شب از دریا بر می گشتند و مردم باید ساکت می تشستند تا پینکوها نترسند و برگردند به لونه هاشون . ار اون جایی که ساکت نگه داشتن ماهان غیر ممکن بود ما به دیدنشون توی استخر بسنده کردیم و خیلی بامزه و کوچولو بودند. اون جزیزه خیلی کوچولو بود و روز تا روزش مسیر پیاده روی بود. البته ماهان خوب همکاری کرد و نصف مسیر را راه اومد بقیه را هم بغل مامان سارا اومد. ما هم کلی تو جزیره عکس گرفتیم و خندیدیم.

تا رسیدیم خونه ساعت ۹ شده بود و پیتزا سفارش دادیم . تا آماده شود من رفتم دوش گرفتم و دوستم رفته بود پیتزاها را بگیرد و وقتی خواسته بود ماشینش را روشن کند روشن نشده بود و کلی خوشحال بود که توی مسیر برگشت مشکلی پیش نیومده بود.

روز دوشنبه هم ساعت ۱۰:۳۰ پرواز برگشت ما بود که همون داستان ماهان یا هواپیما شروع شد و ما ساعت ۱:۳۰ خونه بودیم . من ۲-۳ ساعتی خوابیدم ولی ماهان هیچی. از فردای اون روز هم رفتیم سر کار و همه چیز معمولی بود. روز شنبه هم اول رفتیم به یک مرکز خرید بعد هم رفتیم سیتی و اتفاقی از جلوی موزه ملبورن رد شدیم و من گفتم برویم IMAX ٫ یعنی بعد از ۴ سال رفتم سینما ...اون سانس فیلم انیمیشن سوزان و الیانس بود. از imax و تصویرش خوشمون اومد و چون باید عینک می زدیم ماهان دایم عینکش را در می اورد و طبق معمول وسط فیلم دستشویی داشت  در کل بد نبود حالا منتظر اومدن فیلمی با هنرپیشگی داینو جان هستیم تا پسرک را ببریم شاید بنشیند و ما هم بتونیم ببینیم.

پارک جتگلی نزدیک خونه ما پر از طوطی است که می آیند و روی دست مردم می نشینند البته باید ساکت و بی حرکت بود. از اون جا که ماهان هیچ کجا کفش نمی پوشد اون روز هم کفشهاش را در آورد و فرار کرد ولی زود گریه کنان برگشت چون پاش زخم شده بود. داشتم پاش را تمیز می کردم که چنان جیغی زد که تا حالا ازش نشنیده بودم ...بله یمی از اون طوطیها انگشت ماهان را گاز گرفته بود و از درد داشت گزیخ می کرد ..خدا را شکر زخم نشده بود. اما مشکل کفش همچنان باقیست.

 

این هم طوطی زرنگ که پاکت تخمه را ازدست یک نفر گرفت و دارد خودش به تنهایی کیفش را می برد.

 

می خواهم پست بعد را درباره شازده کوچولو و کارهاش بنویسم.

فعلا بای ....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:40 PM  توسط مامان سارا  |