تبليغاتX
baby شازده ماهان
خاطرات آقا کوچولو
سلام به همه دوستان گلم

ما بالاخره خونه را گرفتیم (یکی از اون دو تا شد ) و از سه شنبه ۲۳ دسامبر اومدیم خونه خودمون..واقعا هیچ جای دنیا خونه آدم نمی شود مگر خوته پدر و مادر آدم. وسایلی را هم که از انگلیس فرستاده بودیم رسید و همون روز رفتند تا از گمرگ تحویبل بگیرید ولی چون من یک سری مواد غذایی هم فرستاده بودم گفتند باید اجناس بروند قرنطینه و مامور گمرک اجازه ترخیص ندارد. در نتیجه کلی هزینه اضافی گرفتند ( ۵۰۰ دلار استرالیا ) و  فردای اون روز رفتیم و وسایل تا حضور مامور قرنطینه بررسی شد و در کل لپه ها را در اورند و بقیه جنسها آزاد شدند ..این کشور خیلی به ورود محصولات چوبی و مواد غدایی حساس است و دلیل اون هم توسعه کشاورزی و ..است که ورود بعضی مواد ناشناخته می تواند خسارت سنگینی وارد کند.

چند روز قبلش هم رفتیم و یخچال و لباسشویی و ماکروویو و جاروبرقی و کتری برقی و توستر را هم خریریم که آوردند و وصل هم کردند.یک سری هم ظرف و ظروف آشپرخونه و قابلمه خریدیم.

روز پنجشنبه هم که کریسمس بود و با دوستان و آشنایان رفتیم به جنگلهای نزدیک ملبورن و حسابی خوش گذشت . هوا هم خیلی خوب بود.

فردای کریسمس هم روز boxing day است و همه می روند خرید : چون قیمتها را می آورند پایینتر . اون روز لحاف و ملافه و روتختی و بالش و کلی خرده ریز خریدیم.

برای ماهان هم تخت از نوعی که خودش دوست داشت خردیم و تا الان توی تخت خودش راحت می خوابد. به قول ماهان ladder bed خریدیم.

تخت و میز و مبل را هم خریدیم و جهیزیه تکمیل شد.

شب سال نو هم رفتیم مرکز شهر یا city و بزنامه آتش بازی موقع تحویل سال را دیدیم که حالب بود و البته ماهان از همه بیشتر کیف کرد و اولین آتش بازی بود که می دید و نترسید. ساعت ۲ نیمه شب هم رسیدیم خونه .....این سال نو شدن هم هیچ حس و حالی ایحاد نکرد مثل بقیه سال نوهای اینجایی.

یک روز هم رفتیم به یکی از ساحلهای ملبورن و ماهان آب بازی کرد و سردش شد.

الان هم هفته دومی است که من و ماهان با همدیگر توی خونه هسنیم...البته دنبال مهد براش عستم. یکی که خیلی به خونمون نزدیکه جا ندارد و اونی که جا دارد خیلی دور است. قصد دارم هفته ای ۲ روز ماهان را بفرستم مهد . اما الان حسابی بهش مزه کرده و پیش مامانش کبف می کند. وقتی بهش می گویم ..ماهان دوستت مکس کجاست؟ جواب می دهد: مهد تعطیل است پیش مامانش است. این یعنی دوباره دردسر ....حتی یک وقتهایی خودش می گوید: دلم برای مکسم و فیورودم تنگ شده ..می گویم بیا برویم مهد پیششون..جواب می دهد : مهد تعطیل است..اونها بیایند خونمون...

این دو تا مهد را هم که رفتیم و دیدیم تا می خواستیم وارد شویم می گفت : نه ..یا با هم برویم تو ..تو هم بیا و دایم اصرار داشت که برگردیم خانه...حتی وقتی اسباب بازیها را می دبد می گفت : تو هم پیش من بمون.....

واکسنهای اینجا و انگلیس متفاوت هستند و یک سری واکسن جدید باید به پسرک بزنیم.

توی خونه هم حسابی آتش می سوزاند و مامانش را کلافه کرده ...تازه چون حیاط هم داریم دامنه خرابکاریش تا اونجا هم رفته و الان حیاط پر از چاله و چوله است. همچنان عاشق bob the builder است و اکثر حرفهاشون را حفظ شده و ار من می خواهد تا باهاش بازی کنم. من bob بشوم و ماهان wendy شود. اسم خودش را هم گزاشته : mahan builder & wendy .

    Bob the Builder

این مدت هم که وسایلمون را می آوردند ماهان بهشون می گفت : بیلدر ها ...بک بار یکیشون داشت سعی می کرد یخچال را بیاورد تو ..دیدم ماهان دارد بهش می گوید:                                            silly buider..do not bang the fridge on the wall..you breake that one...

خلاصه قضیه را رفع و رجوع کردم و تمام شد. یکی دو روزی هم یخچال کار نمی کرد و حسابی اعصابمون داغون شده بود که چرا یخچال نو نباید کار کند. بعد هم تعمیرکار اومد و فن را تعوبض کرد ...فعلا که حالش خوب است.

          

 بعضی وقتها ماهان را بر میدارم و می رویم به مرکز خریر نزدیک خونمون...۳-۴ دقیقه پیاده راه است ولی نرسیده پشیمان می شوم ؟ چون ماهان خیلی اذیت می کند  ..فقط می گوید برویم تویزها را ببینیم و جیغ و داد می کند..یا فروشگاه ها را به هم می ریزد و حسابی اذیت می کند.اساسی هم جواب می دهد و حرف زدنش خیلی بامزه شده است. هر فیلمی می بیند (مخصوصا باب ...)بعدش می آید و می خواهد با من همون بازی را بکند..همون دیالوگها را استفاده می کند و تکرار می کتد.

بعد هم به قول خودش hammer and screwdriver را بر می دارد و مثل باب مشغول سوراخ کاری کی شود حالا هر چی که ما بگوییم نکن یا این خونه اجاره ای است و ایجا باید خونه را تمیز تحویل داد وگرنه هیستوری خراب می شود و دیگر خونه بی خونه...خیلی راحت می گوید: خوووووب نددددند....کلمات فارسی را خیلی می کشد و مثل ربات حرف می زند.

چند تا سنگ تزیینی پای گلدون دیده بود و می خواست بردارد که نتونست چون چسبیده بودند..چند روز بعد که برده بودمش پارک و اونجا قسمت ماسه بازی داشت ازم سوال کرد: چرا سنگها چسبیده بودند؟ گفتم :کسی بهم نریزد. پرسید: ماسته آ که نچسبیدن ببریمشون خونمون....!!!!!!

به تازگی هم می گوید: من heavy adult هستم ..baby نیستم . boy هستم و girl نیستم ولی اسمم خانوم ماهان است.

نوبتی هم باشد نوبت عکس است....اولیش تولد گل پسر...همیشه مامانم پیشمون بود ولی امسال ته....

Mahan's third Birthday

اون خرسه آشنا نیست؟؟؟پدینگتون بر زمان بچگیمون ..یادش بخیر

این هم مسابقه شمع خاموش کردن با دست و فوت

ماهان و تخت (ladder bed) به قول خودش

 این هم جنگل طبیعی ...درختها خیلی بلند بودند ...روز کریسمس

دریاچه کوچک ولی قشنگ

ماهان مشغول بیلدینگ !!!!

اولین بار که تا گفتم لبخند بزن لبخند زد و دوربین را نگاه کرد.

 

 ماهان عاشق همه جور نردبونی است.

این هم پایان خوش مرکز خرید رفتن (البته برای ماهان ) و من

راستی ۲-۳ روز پیش که ایران برف می اومد و همه جا سرد بود..هوای اینجا ۳۷ بود و ما پختیم ...در عوض الان گرم کننده را روشن کردیم چون شب سردی است و هوای اینجا اخر تغییرات است.

 پست بعدی تفاوتهای اینجا و انگلیس را می نویسم.

فعلا بای .... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:0 AM  توسط مامان سارا  |