|
خاطرات آقا کوچولو
|
|
|
|
||||
|
سلام
بالاخره ما دوباره برگشتیم ...البته چند روزه ..یکشنبه غروب رسیدیم و اینقدری وقت شد که چمدانها را خالی کردم و لباسها جمع و جور شد...شستنیها کنار رفت و خوردنیها رفتند توی آشپزخونه ...فردا صبحش هم ماهان به زور از خواب بیدار شد و گفت : مهد نمی روم ..تو هم نرو سرکار و ...من هم که انگار می خواستم کوه بکنم...چون ایران که بودم برای اولین بار موهام را هایلایت کردم و خیلی همه چیز عوض شده بود...یکمی برام روز اول سختتر از معمول بود....ولی همه همکارهام از موهام تعجب کردند چون اینجا هایلایت اینجوری ندارند و خیلی خوششون اومده بود. این هفته هم خیلی دیر و کشدار می گذشت ..شبها ساعت ۸ خواب بودم ولی روزها باز هم کلی خمیازه می کشیدم و خسته بودم . روزهای چهارشنبه و پنجشنبه هم کلا در حال و هوای عروسی و پاتختی بودم ...مثلا می گفتم : هفته پیش این موقع آرایشگاه بودم یا این موقع عقد بود یا این موقع ....بود . امروز هم رفتیم و یک مرکز خرید جدید را که تازه افتتاح شده بود دیدیم . از روزی که ما به بریستول آمده بودیم کار ساخت شروع شده بود و دو هفته پیش تمام شد. قسمت شیرین ماجرا ....سفر با یک فسقلی..... صبح جمعه ماهان را بیدار کردم و رفتیم برای آزمایش خون...بعد هم کمی خوراکی و ناهار برای خودم خریدم و آمدیم خانه....اونروز ماهان ناهار هم خوب نخورد . گفته بودم کلی وسیله دارم...با شرکت هوایی تماس گرفتم و سایز بار دستی را چک کردم که خدا را شکر چمدون کابینی اندازه بود..من هم وسایل سنگین را ریختم توی چمدون کوچیکه و بقیه بارم شد ۴۵ کیلو. ساعت ۱ هم قرار بود تاکسی بیاید دنبالمون که برویم ایستگاه اتوبوس. در کل من ۳ تا چمدان و یک ساک دستی داشتم...وقتی می خواستیم از خونه بیاییم بیرون .دیدم ماهان بیبیش را هم برداشته و دارد می آورد ..هر کاری کردم راضی نشد عروسکش را بگذارد خونه...در نتیجه یک بار دیگر هم اضافه شد. توی ایستگاه اتوبوس ماهان حتی یک لحظه هم بند نشد..دایم دنبال کبوترها می دوید و غیب می شد..چند بار هم مجبور شدم وسایل را ول کنم تا ماهان را پیدا کنم..وقتی پیداش می کردم می دیدم دارد به عروسکش می گوید : بیبی توتو ها را ببین..می پرند..خونه دارند...خلاصه حسابی قایم موشک داشتیم تا اتوبوس رسید..توی اتوبوس ماهان خوابید و البته اتوبوش براش خیلی تازگی داشت چون بار اولش بود. قسمت سخت ماجرا توی فرودگاه بود ..اولا که فرودگاه خیلی بزرگ و پیچیده بود و تا گیت را پیدا کردم طول کشید. ماهان هم این جور موقعها حتی یک قدم هم راه نمی آید و همش بغل می خواست...با یک دست بچه و دست دیگر هل دادن چرخ دستی با ۴-۵ تا چمدون و ....توی صف خط هوایی بودیم تا بهمون پذیرش بدهند . وقت وزن کردن بارها ..ماهان هم می رفت روی ترازو و حاضر به پایین اومدن نبود...موقع تحویل بار هم گیر سه پیچ به خانوم مسیول داده بود که با من دست بده و حرف بزن ..نه یک بار نه دو بار..شاید ده-دوازده بار این کار را کرد. چند بار هم تا من توی صف بودم به سرعت موشک غیبش زد و ماهان بدو ..من بدو...سایز چمدون کاینی خیلی ناپلیونی بود و مسیول بار گفت اگر می تونی بلندش کنی..می شود ببری توی هواپیما...من هم با خودم گفتم...چی فکر کردین؟؟؟؟؟ بعد از تحویل بار ..بارمون شد چمدون و کوله ماهان و دو تا کاپشن و بیبی آقا ماهان...رفتیم وچک پاسپورت را هم انجام دادیم .من برای ماهان یک جور کمربند خریده بودم که به کمرش بسته می شد و سر دیگرش دست من بود...تمام مدت یک جورهایی با این کمربند کنترلش می کردم . وقتی دید هیچ جوری نمی تونه فرار کنه..کفش و جورابهاش را در اورد و توی یک لحظه غیب شد..باور کنید مردم خیلی عجیب غریب نگاهمون می کردند خب حق هم داشتند. از شانس ما ورودی هواپیما خیلی دور بود و حدود نیم ساعت پیاده روی بود..ماهان هم خسته ..همش بهانه می گرفت و چون ناهار هم خوب نخورده بود بهانه می گرفت و شکلات می خواست. به هر هال با هزار دردسر و سختی سوار هواپیما شدیم و بعد ازبلند شدن از مهماندار خواستم غذای ماهان را زودتر بدهند که گفت غذا حاضر نیست و منوی میوه را آورد. ماهان هم گیر داده بود که من CHILD FOOD می خواهم و دنبال مهماندارها راه افتاده بود که به من غذای بچه بدهید..در این راستا چند باری به قسمت درجه یک و چندین باری هم به آشپزخونه رفت. آخر سر هم به غذای بغل دستی اشاره کرد و گفت : " آها..این چایلد فوود..از همین می خواهم..." اون بنده خدا هم گفت ..بیا بخور ...به هر حال با کیک و دسر یکمی سیر شد و خوابید تا تهران..شاید دو ساعت. به تهران که رسیدیم ..هنوز تو ذهن ماهان همه مکانها شناخته شده بود و ماهان خیلی ذوق زده بود اینقدر که تمام شعرهایی که بلد بود را خوند و کلی بازیهای قدیمی را بازی کرد و خلاصه خیلی خوشحال بود...اول هم سری به پشت بام زود و قولرها (کولرها) را چک کرد.صدالبته نخوابید تا عصر که با گریه توی تاب خوابید و همش می گفت : من خسته نیستم..من بزرگ شدم و... چند روزی برای انجام کار از خونه بیرون می رفتم و ماهان را نمی بردم...پسرک حتی صبح زود که بیدار می شد می گفت: نرو ..سرکار " واین اواخر بهانه هم می گرفت. بنده یک اسم جدید هم پیدا کردم : خاله سارا ...البته من خاله نیستم ولی ملقب به این لقب شدهام. هر کاری هم می کنم ماهان من را مامان صدا نمی کند.بیشتر وقتها همون سارا خانوم هستم. یک روز هم سر از آرایشگاه زنانه و مردانه با هم در آوردم. صبح برای خودم زنانه و بعد از ظهر هم ماهان رابردم برای کوتاهی مو مردانه..دو دقیقه مونده بود به نوبتمون..ماهان خوابش برد و وقتی آرایشگر گفت بشونیدش روی صندلی یکهو از خواب پرید و گریه و جیغ وداد را انداخت..در نتیجه بغل من نشست و کلی هم گریه کرد..من هم با دستور آرایشگر بالا می شدم..پایین می شدم...چپ یا راست می رفتم...و دست آخر با هزار کیلو خرده مو آمدم خانه. یک روز هم برای تحویل لباس با دوقلوها (خواهرهای من دوقلواند)رفتیم برای تحویل لباس..ولی چشمتون بد نبیند...خیاطش فکر کرده بود که برای پرو می آیییم..تازه شروع کرد به دوختن..بعد یک چیز افتضاحی تحویل داد که اصلا شباهتی به مدل انتخاب شده نداشت..مثلا خواهری ملیله و منجوق سفارش داده بود ولی طرف سنگهای گنده و زشت را با چسب چسبونده بود.یا مثلا سفارش یک جور کار با گل و تور بود ولی لباس اصلا گل نداشت..خلاصه نزدیک ۵ ساعت نشستیم تا درست شد .اعصاب عروس بیشتر از همه داغون شده بود.اما بعدش درست شد همونی که می خواست. عروسی هم که چهارشنبه ۱۷ مهر بود..خیلی خوش گذشت...و همه چیز عالی بود..از رقص نور گرفته تا غبار و گروه کنسرت...آرایش خواهر کوچیکه هم خیلی خوب بود.خودش کلی استرس داشت که اگر خوب نشدم و ...ماهان اول عروس را نشناخت و دنبال خاله اش می گذشت ..اوایل مجلس هم متحیر بود ولی بعد از زدن حباب و تحرک بقیه ..اون هم به تحرک واداشته شد. بعد از سالن هم که رفتیم دنبال عروس و خونه مادر داماد بودیم..ماهان سر از آشپزخونه درآورد و با یک ملاقه پیداش شد ..تو اون شلوغ پلوغی افتاده بود به جون کلید پریزها با ملاقه..ویا آنچنان به در می کوبید که می خواست در را بکند...هیچ حرکتی هم به عنوان دنس از خودش بروز نداد. روز قبل از عروسی خاله مادر داماد فوت می کنند ولی پسرشون می گویند ..ما می آییم به عروسی و هیچ چیزی را جابجا نکنید...تازه یک ازدواج فامیلی هم بوده یعنی فامیل دو طرفه حساب می شده..به همین خاطر تعداد مهمونها کمی کمتر از حد بود و فردای اون روز برای ما ۶-۷ تا قابلمه غذا فرستاده شد.تازه اون بنده خداها فردای عروسی اول رفته بودند ختم بعد آمده بودند پاتختی!!!! وقتی از عروسی برگشتیم ..دو تا از عمه های من که ماهان را ندیده بودند به ماهان سکه دادند..پرک هم با دیدن سکه ها فوری گفت : دوماد شدم عروسم هم مبین است. خاله ..عروس شده ..دوماد هم .....است.بعد از اون هم همش می گوید: برویم عروسی خاله ... ماهان فقط خونه پدربزرگهاش را ایران (ایوان) می دنست ...و هر جا می رفتیم می گفت بریم ایوان ۰ تلفظ "ر"براش خیلی سخته ..مامانش هم تا هفت هشت سالگی نمی تونست بگوید تا این که دوقلوها بهش یاد دادند...). آقا خان جدیدا بد جوری عاشق حیوانات شده و هر کسی را که خیلی دوست داشته باشد ملقب به یک حیوان می کند ..خودش را بیشتر...دایم می گوید: بیبی مارمولکم..بیبی گافم..بیبی داینوام...ایران بودیم یک بار داشت در جمع همه شیرین زبونی می کردو اومد ارادتش را نسبت به یک نفر نشون بده که گفت : ...فلانی خیلی گافه....کلی خجالت کشیدم...دایم هم می گوید: دانکی آقا میمونه را خورد یا آقا موشه بی تربیته ...پس مامی و ددی سنجاب کجا هستند و... گل پسرم فکر می کند کسانی که خیلی خوب هستند خیلی خوب غذا خوردندو بزرگ هستند و وقتی می خواست اوج ارادت و علاقه اش را به کسی نشان دهد اینجوری می گفت : باباجان..خیلی بزرگه... اون مدت هر کاری کردم چند کلمه انگلیسی صحبت کند هیچ طوری نتونستم راضیش کنم مگر این که خودش می خواست و همیشه جوابش این بود : اینجا انگلیس نیست اینجا فارسی است.... این بار برخلاف دفعه پیش که فسقلیها با همخیلی خوب نبودند و گاهی دعوا می کردند..خیلی مهربون و رفیق شده بودند و کلی بازی می کردند البته به شدت نسبت به هم حساس ...ماهان هم علاقه اش به داییش چند برابر شده بود و دایم می خواست بره خونه داییش ..بخصوص که اونجا ابزار مورد علاقه اش (دریل و چکش و تول باکس و...) به وفوریافت می شد. و کلی هم تو اتاق مبین بازی می کرد و می ریخت و می پاشید. تو این مدت هر کاری کردم ماهان با باباییش تلفنی حرف نزد که نزد..ولی یکبار به اشتباه صحبت مامانم را اینجوری تعبیر کرد که بابا مهدی پشت دره ..اینقدر خوشحال شد و ذوغ کرد و دایم داد می زد: در را باز کن..مهدی پشت دره ...بابام اومد... موقع خداحافظی بعد از این که به دونه دونه آدمها گفت ...بیایید برویم خونمون انگلیس..دوره ..با هواپیما می رویم ...به سختی از هم جدا شدیم و آمدیم این طرف شیشه ها...ماهان خیلی سریع گفت : بریم پیش مانی... الان هم ماهان گلکی دوباره سرما خورده و تبش خیلی بالاست ...امروز بهش می گویم : مامان قربونت بره ...جواب می دهد : من قربونت بروم " این هم خلاصه ای از این سفر....
اینجا فسقلها در حال بوسیدن یکدیگر بغل دایی ماهان
این عکس ..عسل عمه با لباسهای بچگی اون یکی عمع (عروس خانوم)..خیلی خاطرات برام زنده شد...یادش بخیر چه قدر با این چادر بازی می کردیم....
یکم همه چیز جدی شد.
و دوباره وضعیت سفید .البته برای مدت کوتاهی چون بعد از کمی ماهان هوس کرد راننده بشه . دوباره ...
دو تا سرآشپز ماهر احتیاج ندارید....واقعا دستپختشون تکه ....
عروس و لباسش...اینقدر چیزهایی شنیدم که نمی تونم صورتش را بزرگتر نشون بدهم...
خونه عروس و داماد
ماهان متعجب و در حال کشف نورپرداز
اینجا هم ماهان فرصت گیر آورده و قند برداشته ..یکی خودش ..یکی مبین
و این هم پسر ناز مامان روز پاتختی....
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
بالاخره نزدیک رفتن شدیم ولی هزار تا دردسر دارم. ۱-وسایلمون خیلی بیشتر از بار مجاز یعنی ۴۰ کیلو است..اولش فکر می کردم ۴۰ کیلو خیلی زیاد ..برای همین رفتم و کلی شکلات و چیزهای دیگر هم خریدم .الان می بینم فقط ۲۰ کیلو شکلاتها و خوردنیها شده. این نامردها هم می گویند فقط یک ساک دستی..من هم دنبال ساک دستی ۶۰ کیلویی می گردم.تازه همون بار دستی را هم براش یک جعبه گذلشته اند که اگر بزرگتر بود ممنوع است. ۲-ماهان امشب ۱۲ شب خوابید و یک عالمه کار نکرده دارم..تازه بابایی ماهان هم امروز رفت و فردا من و ماهان باید از بریستول بیاییم لندن و از اونجا بیاییم تهران. خیلی نگران بارها هستم .برای ماهان هم همینطور ۳-با این همه کار فردا هم وقت آزمایش خون گرفتم ساعت ۹ صبح...باید صبح زود بلند شوم ماهان را بلند کنم و با هم برویم برای آزمایش و بیاییم خونه..هول هولی ناهار ماهان را بدهم و تاکسی بگیرم بیایم ایستگاه اتوبوس...با یک بچه شیطون ۲ تا چمدون و یک ساک دستی ۶۰ کیلویی الان هم اینقدر خسته و خواب آلود هستم که هیچ ....همین الان ۶-۷ کیلو اضافه بار دارم یک عالمه چیز هم بیرون چمدونها....نمی دونم چی کار کنم؟؟؟ ماهان هم از وقتی بابایش رفته ..می رود و تخت خالی را می بیند و می گوید: مهدی نخوابیده پس من هم نمی خوابم.
تازگیها هم خیلی بامزه تر حرف می زند . بعضی وقتها می بینم با خودش بک ساعت حرف می زند و یا شعرهای مهد را می خواند ..توی مهد هم به گروه پیش مدرسه یا PRE SCHOOL رفته . کلا خیلی برای خودش خودمختار شده ...برای خودش کتاب انتخاب می کند...اسباب بازی برمی دارد و اگر نظرش به چیزی باشد محال نظرش عوض شد. بالاخره چند روز پیش داینو گوشتخوار پارک ژوراسیک را هم به زور خرید چون واقعا قصد خرید اسباب بازی را نداشتم ولی به زور کار خودش راکرد. ماهان قبلا هم یک داینو خریده بود ولی این یکی گیاهخار بود. وقتی بهش گفت بیا با این یکی هم بازی کنیم اول گفت : مال مانی و بعد هم گفت و مال تو و نگهش دار. ماهان جدیدیا توی فروشگاههای لباس بچه هم کوچکترین سایز را انتخاب می کند برای لباس بیبی . اون هم با گریه و زاری..جوری که همه نگاهمون می کنند اخر بچه های خودشون را اگر کتک هم بزنید صداشون در نمی آید. خلاصه آبروی آدم می رود. بالاخره یک جفت کفش کوچولو برای بیبیش خرید ولی پنج دقیقه بعدش گمشون کرد. من که دیدم اینجوریه ...یک دست از لباسهای نوزادی را بهش دادم و از ذوغش جند روز اون لباس را پوشید !!!!البته لباس سرهمی و گشاد بود اما آستینهاش واقعا تنگ و کوتاه بودند و قدش هم خیلی بامزه بود. پسرکم اینقدر بامزه سوال می کند وانواع سوالها ..حتی اگر سوالی نباشد می پرسد: چرا خانومه دهان دارد ؟ جچرا خانومه پلیسه ؟ چرا ..دستش خون اومد؟ جرا ..جرا ...چرا من می روم نرسری ؟ چرا آزا خانوم می رود سر کار؟ یا : امروز من می روم سرکار...آزا خانوم بره نرسری با بیبیها بازی کند...پریروز هم عکس نوزادیش را برداشته بود و بهش می گفت : بیبی مامان و بابات می روند دد..تو را نم برند ؟؟؟؟ ما هم چشمامون چهار تا شد. امشب هم چمدونها را چند بار خالی کرد و تبدیل به هواپیما کرد و خودش را آقای خلبان صدا کرد. مقصد هم استرالیا بود !!!! این عکسهای پایین هم مربوط به دوهفته پیش است که با مانی جون و مامان و باباش رفتیم یک پاک وحش بزرگ...البته ماهان یک دفعه وسطش غیبش زد و بعد فهمیدیم رفته رو خط قطار منتظر قطار وایستاده
البته پارک خیلی بزرگی بود و کلی هم حیوون داشت ..از اون به بعد ماهان ده روزی از خواب که بلند می شد می گفت برویم باغ وحش ...انیمالز ببینیم نرسری نریم....
این هم یک طاووس در حال پریدن ..البته اگر بشود دیدیش. این هم سلطان جنگل که به حق سلطان است ..خیلی با ابهت است این آقا شیره...
من دیگر از خواب غش کردم ....بروم و به کارها برسم.
|
|||||
|
|||||