تبليغاتX
baby شازده ماهان
خاطرات آقا کوچولو
سلام به همگی

اولین آخر هفته ای را که می خواهم بنوسم مروط به دو هفته پیش است. که مهمون کوچولو داشتیم ...بله ...آقا مانی و مامان و باباش تشریف آورده بودند و در واقع اولین مهمون وبلاگی بودند. کلی هم زحمت کشیدند و یک اسباب بازی خوشگل برای ماهان آوردند. دقیقا قبل از آمدن مهمونها ماهان هم رفته بود و تشک تختش را در اورده بود و می گفت : آقا مغازه دارم .بیایید کافی بخرید. و خوشبختانه همین که مهمونها نزدیک شدند و بابایی رفت تا دم در..ماهان هم گفت منم می روم پیش مانی و من تونستم اتاقش را جمع و جور کنم. پسرک بدجوری دلش هوای مانی را کرده بود و هنوز هم می گوید برویم خونه مانی و مانی کجاست و ....و تا از مامان مانی بوس نگرفت ول کن نبود.

چون من به ماهان گفته بودم می خواهیم برویم عروسی خاله..و از طرفی به مامان مانی هم گفتم خاله...حالا ماهان همش می گه برویم خونه خاله...می گویم پسرم من هم هنوز خونه خاله را ندیدم !!!!

 بعد ا ناهار هم هر کاری کردیم هیچ کدوم بچه ها نخوابیدند و هر کاری هم کردیم که توی دو تا اطاق جدا بخوابند نشد. من و مامان مانی هم فسقلیها را برداشتیم و بردیم سمت پارک..هوا هم گرم و خوب بود.

 پارک روی تپه بلندی بود و مامان مانی حسابی خسته شد ( ببخشید ) ولی در عوض بچه ها توی قسمت ماسه ها حسابی کیف کردند و خوبیش این بود که ماسه ها به دست و پای آدم نمی چسبید و به قولی ماسه بادی بودند.

 

این هم مانی گوگولی که برای خالش خندید.

بعد از ماسته بازی (به قول ماهان ) یکمی تو پارک دور زدیم که پر از سنجاب هم بود و بچه ها کیف کردند البته ماهان همش می گفت سنجاب من را نخوره !!!!!

تو مسیر برگشت هم نزدیکیهای خونه مامان سارا خیلی خوشبحالش شد چون ماهان گلی خوابش برد اون هم از نوع فوق سنگین جوریکه تا فردا صبحش خوابید و اون شب فقط یک بار بیدار شد و وقتی مطمین شد مانی اینجاست دوباره خوابید. خلاصه ماهان که خوابید تازه یکم وقت شد با مهمونها بنشینیم و گپ بزنیم.

چند روز بعد تلویزیون اینجا یک فیلم مستنداز ایران نشون داد با این عنوان

 

" یک مرد و چهار همسر "

 

ماجرای زندگی یک مرد روستاییی که نگفت کجاست...با چار تا زنش....مرده ۵۵ سالش بود و هر چند سالی یک زن گرفته بود و همشون ناراضی بودند (خانمها ).زن اولش مریض بود و آقا نباید کنارش می رفت ..همه توی یک خونه زندگی می کردند و خیلی ناراحت کننده بود. زن چهارمی که سوگلی هم بود به شوهره گفته بود اگر زن بگیری خودم را می کشم.

مرده وضع مالیش توپ بود می گفت ماهی ۲-۳ تونم درآمدم ولی به زنهاش به چشم حیوون هم نگاه نمی کرد . می گفت باید دختر کم و سن و سال بگیری و هر جور خواستی تربیتش کنی..زنها بلندند چکار کنند ..گوسفنداش بیشتر براش ازش داشتند و مثلا نشون می داد سر گوشت گوسفند چهار تا زنها دعوا می کردند یا چیزهای دیگر...البته باز هم خیلی انسان بودند چون سوگلی بچه دار نمی شد و زن سومی بچه اش را داد به سوگلی . خلا صه عجب زندگی بود بعد چند سال شوهره ۴ تا خونه ساخت و هر کدوم را فرستاد توی یک خونه...

رفتارش با بچه هاش افتضاح بود داعم فحش و دعوا ..مخصوصا با دخترهاش حتی بهشون اجازه نمی داد آستین کوتاه بپوشند.

می دونید آخرش چی شد...رفت و یک دختر ۱۵-۶ ساله را بعنوان سوگلی جدید آورد خونه و دنیا روی سر زن چهارمی خراب شد. بیچاره صبح که از خواب بلند شد دید شوهره بک دخترک بچه سال را با موتور آورد خونه ...جالب بود که دخترک خودش بیشتر تمایل داشت.

 

همش با خودم می گفتم نکنه کسی از همکارا این فیلم را دیده باشه ..اون فیلم همش بدبختی بود ولی خوشبختانه این طور نبود.

می تونید حدس بزنید ماهان به چه فیلمی علاقه بیش از حد دارد :

 

پارک ژوراسیک و اون داینوسور گوشتخوار گنده

 

بله...و هر روز گیر می دهد که فیلم داینو را بگذار...بعد هم داینو خودش را می آورد و کتابش را باز می کنه و رو به داینو می گوید : یادته تو کتاب بودیم  ؟؟؟ یک وقتهایی هم می گه : داینو منو نمی خوره ؟؟؟

چند روز پیش می خواست یک کاری بکنه ..اجازه نمی دادم اومد و گفت : آزا خانوم ..گاز گازیم کن" رشوه داد تا اجازه بدم.

بعضی وقتها توی مهد هم از پسش بر نمی آیند...همین دیروز نه خوابیده بود نه گذاشته بود کسی بخوابد. دایم صدای عروسک درآورده بود یا مونیکا را صدا کرده بود و خلاصه حسابی اذیت کرد ولی درعوض شب ساعت ۸ خوابید و من راضی  البته این اتفاق دیگر نیفتاد تا شنبه پیش که برای خرید خونه و لباس رفتیم فروشگاه و یک مرکز خرید...توی هر دوتاش مثل ... پشیمون شدیم. توی فروشگاه مواد غذایی که چون وقت غذاش بود گرسنه شده بود و هر چی را می دید گاز می زد از نون باگت گرفته تا سبزی و میوه ...خلاصه براش ساندویج گرفتم تا کمی آروم شد ولی بعدش سریع کفش و جوراباش را در آورد و شروع به دویدن کرد...شاید توی نیم ساعت ۴-۵ بار گم شد. چند باری یواشکی دنبالش رفتم تا ببینم چی کار می کند ..دیدم هیچ...به روی خودش هم نمی آورد فقط وقتی من را دید جیغ خوشحالی کشید. خلاصه با بیچارگی خرید را انجام دادیم و رفتیم سراغ بقیه خریدها.

این جا دیگر از قبلی هم بدتر بود . چون فقط جیغ می زد و می خواست پابرهنه فرار کند. باز هم چند باری گم شد. یک چمدون برداشته بود و دنبال خودش از این طرف می کشید به اون طرف می کشید..تا این که چند دقیقه ای ازش بی خبر موندیم و دلمون شور زد ..همین جوری که دنبالش بودم شنیدم مامورهای سکیوریتی دارند درباره همون چمدون حرف می زنند ...منم پرسیدم شما پسربچه را ندید؟؟؟بله ...آقا ماهان را از دوربین های فروشگاه دیده بودند و ردش را توی یک فروشگاه دیگر پیدا کردند مشغول جابجا کردن جعبه های کفش اون یکی فروشگاه. خلاصه وضعیتی بود ...یک بار هم با خودم برای پرو لباس بردمش توی اطاق پرو ..که وسط کار فرار کرد !!!حالا من بدون لباس ماهان هم که معلوم نیست کجاست ..موبایل هم خط نمی داد تا بابایی را خبر کنم. خلاصه من هم لباس پوشیدم و ماهان را پیدا کردم. هر چیزی را هم که می دی می خواست و آنچنان گریه هایی می کنه که از ترس آبرو مجبوریم به حرفش گوش کنیم ...بستنی باید بزرگترین سایزش باشد تازه بستنی بخور هم نیست و باید یکی دیگر زحمت بستنی را بکشد.

خلاصه این تنها سرگرمی ما هم دارد یواش یواش تعطیل می شود و نمی دانیم چه می شود کرد ؟؟؟؟؟

چند روز پیش داشتم سایت تابناک را می خوندم چند تا خبر خیلی جالب هم خوندم:

۱- رنگ سفید در کرمان ممنوع شد.

یاد دوران مدرسه خودمون افتادم و این که چند سال پیش اون چیزها را مسخره می کردیم ولی ظاهرا چیزی تموم نشده بوده....

۲-آقای ...مشاور ....گفته تورم در کشورهای پیشرفته صد در صد است ووضعیت مردم از زمان  حکومت امام علی هم بهتر است.

اینجا که مثلا کشور گرونی طبق آمار دولتی گرانی کلا ۸ درصد اون هم توی مواد غذایی تاثیر داشته ...و تازه اکثر مردم هم اصلا اون را احساس نمی کنند.

درسته اینجا امام علی نیست ولی هیچ فقیری هم نیست چون آقای ...هم نیست.

۳-ورود خانمها به اداره ..کرمان ممنوع شد!!!!!از خبر جالبتر نظرات مردم بود چه نظرات جالبی....

خیلی پراکنده شد ولی باید می گفتم  

 داشت یادم می رفت اصل مطلب را بگویم ......من و ماهان می رویم ایران ..عروسی...اون هم ۲ هفته....مرخصی سال بعدم را دارم استفاده می کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:0 AM  توسط مامان سارا  | 

گفتم اینو نمی خوام....گفتم می خوام برم حیاط...گفتم کفش نمی خوام ...گفتم بیل منو بده... کوچولوام....گناه دارم....من دیگه بزرگ شدم ...قوی ام .... گود بوی ام...مسی بوی نیستم...

چرا....جیراف (زرافه ) گردنش درازه...چرا....اون آقاهه کار بد می کند (صحنه مسابقه بکس المپیک است و کانال عوض می شود)...چرا و چرا و چرا ...

شنگول و منگول و حبه انگور هر روز صبح می روند نرسری (مهد ) بعد شنگول می ره بالای کابینت می افته و دستش اوخ می شه..مامانش می بره دکتر و دستش را عمل می کنند.

بیبی ...اگر ج ی ش ت را توی پاتی بکنی بهت استیکر می دهم ...آفرین بیبی ..عشق من ...زیبای من ..نازنین من...

" ا ا ا ماهان بد " من ماهان بد نیستم ..من ماهان عشقم...عزیزم ...نازنینم....زیبای من "از" (رز) است.

 منو ببر نیسیی با فتغونم (فرغونم )بازی کنم. فتغون فقط مال منه ...بریم فتغون نو بخریم...اینو دیگه نمی خوام ..نو بخریم.

دریل نو می خوام...بیبی نو بخریم ..این بیبی را بخریم من با چکش چشماشا درست کنم. 

امروز نرو سرکار..من پول دارم دو تا دارم..بمون خونه به به درست کن.. 

یدونه سیگار بده بکشم ...(ما سیگاری تو خونمون نداریم و بعد با خلال دندونگ مداد شمعی و... سیگار ...)

چرا اون آقاهه سر ندارد...(یک لحظه غفلت و دیدن صحنه ) ...آزا خانوم امشب بدون سر بخواب ...صبح سرت را درست کن...   

Lovely Mahan

     baby...it's break fast time...after breakfast we go outside....it's not bed  time baby

    can i go outside...wherer is my spade? whose car is it? can i have a new car

    i'm making my puzzle...i'm cleaning the floor...baby's sleeping on the  floor...that's your teddy baby

     oh..my god...that's my god not yours....oh,my blue god...oh,my green god..oh,my red god

وخیلی چیزهای دیگر... مثل وقتی یک ماشین دیگر اشتباهی بوغ زد و بابایی گفت : چرا بیخودی بوغ می زند...حالا بعد از شنیدن هر بوغی توی تلویزیون می گه : چرا آقاهه اشتباهی بوغ می زنه...و یک بار هم نمی شود که یادش برود...

یک روز دیدم خیره شده توی کاتالوگ اسباب بازیها و به میز ابزار نگاه می کند..پرسیدم چی شده...گفت : نینی تو بیا بیرون من برم اون تو بازی کنم.این قدر فرغون دوست دارد که هر وقت از جلوی اون اسباب بازی فروشی رد می شدیم می گفت : فتغون نو..دو تا..   

 ...............اگر حدس زدید که این عکس کیه؟؟؟؟................

 Lovely Mani

بله...این آقا مانی ...که واقعا آقا و دوست داشتنی بود..و داستان اینجوری است که ما هفته پیش کلی زحمت به مامان و بابای مانی دادیم و خیلی هم از دیدنشون خوشحال شدیم..مخصوصا بچه ها که کلی بازی کردند و ماهان هم حسابی ما را خجالت زده کرد. چون تمام سنگهای حیاط را آورد توی خونه و پخش کرد..مخصوصا سر یخچال تخم مرغ پیدا کرد و می خواست برای خودش نیمرو درست کند. بعد هم رفت و مانی را از خواب بیدار کرد . نزدیک یک ساعت گریه می کرد که می خوام پیش بیبی باشم و نگاهش کنم. بعد هم یواشکی رفت تو اتاق مانی و با صدای گریه مانی ما هم رفتیم و دیدیم ..بله ..آقا بچه را از خواب ناز بیدار کرده و تازه می گوید : نازش کردم.

Mahan & Mani

برای شام هم حسابی ما را شرمنده کردند و رفتیم رستوران از نوع بوفه ...که چندین نوع غذا و دسر را دور میز می چینند و تبلیغشان هم این است :" تا جایی که می توانید بخورید ". به ما که خیلی خوش گذشت. دستتون درد نکند و بی صبرانه منتظر دیدنتون هستیم.

..................................وقایع اتفاقیه این چند وقت .......................

۱- جشنواره بندر که مجموعه ای از موشیقی و رقص و آواز بود..و چون زندگی در قایق تقریبا معمول هست ( به علت ارزانی و هزینه کمتر ) تمام قایقها را تزیین و به نمایش گذاشته بودند و چون هوا خوب بود..خوش گذشت..مخصوصا رقص سالسا یا اسپانیایی که قشنگ هم بود.

Salsa Dansing

 این هم  حاشیه خیلی خوشمزه ...

       

این هم عکس از یک عروسی...این فقلیها هم دنبال عروس و داماد هستند و جزء ثابت عروسی هستند.من که خیلی ازشون و لباساشون خوشم می آید.....

 

 ۲-دوباره یک روز سر از لندن در آوردیم برای کاری...ناهار هم رفتیم یکی از پارکها که خیلی هم قشنگ بود ولی باراون می اومد و خیلی هم سرد بود..در نتیجه تنها ماهان کیف کرد.

 

این هم مسجد مرکزی لندن ....

 این هم تصویری از پارک که کلی هم پرنده و ..کوچیک و بزرگ داشت و دایم از آدم نون می خواستند و شریک سفره می شدند.

 

 ۳- برای شام هم رفتم رستوران ایرانی بهشت که هم محیط قشنگ و سنتی داشت و هم غذای خوب و عالی.

 بخصوص پیش غذا که ته دیگ و خورشت قرمه سبزی واقعا عالی بود.

..............................................................................

این هم وقایع اتفاقیه...راستی من این هفته تعطیلی اجباری داشتم و الان در خونه نشستم...عروسی خواهری ۱۷ مهر ماه است و من منتظر برگشت مدیر عامل هستم تا تکلیف مرخصیم را معلوم کند.

پریروز رفتم و کلی لباس دیدم...خداکند مشکلی پیش نیاید و بتونم بروم عروسی.  

خوش و خرم باشید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 10:0 AM  توسط مامان سارا  |