|
خاطرات آقا کوچولو
|
|
|
|
||||
|
سلام به همه دوستان ..کوچکترها و بزرگترها
اول بگم که خیلی دلم برای همتون تنگ شده ...البته جایی نبودیم و همین جا در منزل تشریف داشتیم ولی فرصت به دست نمی داد ا بیایم دو کلمه بنویسم و در خدمت باشم. اگر یادتون باشد گفته بودم می خواهیم برویم مهمونی اون هم چهار جای مختلف : اولیش خونه یکی از دوستهای دانشگاهی بود ..البته سنشون از ما ها بیشتر ولی آقا توی دانشگاه کار می کنند و دو تا بچه هم دارند ..یکی دختر ۱۵-۶ ساله ویک پسر ۱۲ ساله ...سالی یک بار هم همه را مهمون می کنند و انصافا سنگ تمام می گذارند...از نون و پنیر و سبزی گرفته تا انواع ماست و سالاد و مخلفات ...تازه اصل غذا هم که کباب مرغ و کوبیده و ران بره و ..بود ...خیلی خیلی دستشون درد نکند...به ما که خیلی خوش گذشت. ماهان هم میخواست از نردبان تخت پسرشون برود بالا که نیمه راه با سر افتاد پایین و کلی گریه کرد...آخر نردبان خیلی دوست دارد. همون شب شام خونه رییس مهد ماهان دعوت بودیم ...خانم انگلیسی ولی شوهرش ایرانی بود..دو تا هم بچه داشتند یک دختر و یک پسر ...هر دو حدود ۲۳-۴ ساله...نه بچه ها نه خانوم هیچ کدام تا حالا ایران نرفته اند حتی بلد نبودند فارسی حرف بزنند ..خود آقا هم می گفت من سی یال بود ایران نرفته بودم الان چند سال است که می روم و می آیم. تازه می خواستند برای بچه ها معلم بگیرند تا فارسی یاد بگیرند. خونه خوشگل توی بهترین منطقه شهر داشتند و کلی اسباب بازی برای بچه ها ...غیر از ما چند خانواده دیگر را هم گفته بودند یکی مصری ..یکی عراقی ..یک نفر از مشاورهای مهد را هم گفته بودند یک خانم جا افتاده و مسن ..این قدر از ماهان تعریف کرد و می گفت : ماهان اونجا برای خودش سرگروه است و بچه ها نگاه می کنند چه می کند و تقلید می کنند حتی یکی دو کلمه فارسی را اونجا جا انداخته ...شام هم عالی بود ..خورشت قیمه و ماهی سالمون و دو سه نوع پلو ...غذاها را آقا پخته بود مهمونی سوم هم خونه دوست خودمون بود و اونجا هم خوش گذراندیم. البته ماهان بیشتر چون خونه دوست مورد علاقه اش بود. مهمونی چهارم هم خونه یکی از دوست های دانشگاهیم بود تازه بچه دار شده بودند یک پسر خوشگل و ناناز ...به اسم " آرن " این دوستم ترکیه ای است و اینجا درس می خوانند. غذا برایمان کوفته درست کردند که خیلی چسبید. این هم خلاصه ای از مهمانیها ولی حکایت همچنان باقی است. چند روز بعدش هم رییس شرکت ددی یک مهمونی بزرگ توی مزرعه شخصیش برگزار کرد ...مزرعه که نه دست کمی از قصر نداشت...مثل فیلمهای قدیمی زمان بچگیمون
این هم ماهان که ماشین مورد علاقهاش یعنی "تراکتور "را یافته است هم کوچیکش را هم بزرگش را :
توی اون مزرعه چند تایی هم اسب و گاو بود..ماهان تا اونها را دید شروع کرد باهاشون صحبت کردن : سلام علیکم ..حالت خوبه ..به به می خوری ..من ماهانم و ...بعد هم ول کن نبود و همون جا یکی دو ساعتی موند. بعضی وقتها هم با موبایل باهاشون حرف می زد.
اگر گفتید این کی است ؟ بله ..خانوم اوه ..اون شب موقع برگشت ماهان نیم ساعت گریه کرد که شب می خواهد بغل خانم گاوه بخوابد
------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دو هفته بعد هم ما یک مهمونی دادیم و همه را دعوت کردیم که خیلی سخت بود چون تنهایی اون هم با یک پسرک شیطون و حرف گوش نکن ...با هر سختی که بود مهمونی برگزار شد و دو نوع غذا درست کردم یکیش : بیف استراگونف و اون یکی هم خوراک مرغ ... این هم ماهان در حال کمک به آزا خانوم (در حال درست کردن نیمرو )
و چند روز بعد از اون هم یک جای دیگر دعوت شدیم و اینجا ماهان واقعا کیف کرد چون شیلنگ آب را دادند دستش و ماهان هم نامردی نکرد و تمام شیشه های خونه به اون بزرگی را با دقت به آب بست و کار صاحبخونه را زیاد کرد اساسی...
هفته پیش هوا خیلی خوب بود در واقع گرمتریت روز سال بود نه اینکه ۴۰-۵۰ درجه باشد ۲۵-۶ درجه بود ولی صاف و عالی...ما هم صبح زود یعنی ۵ صبح از خواب بلند شدیم و عازم یکیاز ساحل های جنوب شدیم ...صبحانه را بین راه خوردیم . روز قبلش برای ماهان یک فرغون و بیل و سطل دریا خریده بودیم ..این قدر ذوغ دریا داشت که تا صبح چند بار از خواب بیدار شد و می کفت : من را ببر دریا و صبح هم از همه زودتر بیدار شد و آمده شد.
تمتم طول راه را هم اینطوری خوابید یا بیدار بود. اونجا هم اینقدر بازی کرد که از خشگی نمی دونست چکار کند. هر بچه ای که قلعه درست می کرد می رفت و خراب می کرد و من هم دنبالش تا معذرت خواهی کنم.
از فردای اون روز هم هوا سرد و بارونی شد. ------------------دیدید همه اش مهمونی و مهمون بازی بود و خیلی خوش گذشت. یکمی از ماهان گلم بگویم ..آموزش دستشویی رفتن بد پیش نمی رود ولی یک وقتهایی یادش می رود و نمی گوید.. mahan : wee in the toilet not on the floor dady : look, she's wasing the flooor dady hit me are you finished? i finish..take my coat off..i love you too much این آخری را محبتش که گل می کند خیلی می گوید .همین که از پس کاری بر نمی آید فوری می گوید : oh,my god ...چند روز یش در حال آشپزی بودم و در قابلمه را نگذاشته بودم اومده می گوید : مامی ..چرا درش را نذاشتی ..غذا می سوزه... داشتم دست و پاش را می شستم می گوید: مامی ..اون یکی feet را هم بشور!!!face را نشور...هر وقت که یک کوچولو دعواش می کنم فوری می گوید : نه گناه دارم خوبم ...بعد از کارهای وحشتناکش هم فوری می گوید : ببقشید ...دیگه نمی کنم ...اما دو ثانیه بعد همون آش و همون کاسه. بعضی وقتها می آید کنارم می نشیند و می گوید : یادت هست رفته بودیم مزدعه ..کاو بزرگ داشت ...من قویم ..غذا خوردم ..کاو بزرگ خیییلییی سنگین است " بعد هم می گیرم و فشارش می دهم و می بوسمش. خلاصه هر کلمه ای که معاذلش را یاد بگیرد استفاده می کند و فارسیش را کمتر کار می برد. ضمایر را هم کلا انگلیسی می گوید ..ملغمه ای شده که سر وته ندارد. نمی دونم خوبه یا بد... قعلا بای.... |
|||||
|
|||||