تبليغاتX
baby شازده ماهان
خاطرات آقا کوچولو
سلام و صد سلام....

بالاخره سفر کوتاه ما هم به پایان رسید و تا چشم روی هم گذاشتیم تمام شد و دوباره خودمان ماندیم و خودمان...جای همه خالی ..خیلی خوش گذشت و کلی کیف کردیم....پرواز هم راحت و خوب بود..ما مجبور شدیم بلیط امارات را بخریم و رفت ساعت ۸:۳۰ شب بود . اولش ماهان راضی به نشستن روی صندلی خودش نبود و بغل گیلدا نشسته بود . حتی حاضر نشد کمربند ایمنیش را ببندد ولی بعد با هزار ترفند و ذر آخر گریه راضی اون هم در خواب به صندلی خودش منتقل شد. تقریبا نصف مسیر را ماهان خوابید و بقیه اش را بیدار بود. پرواز با یک توقف در دوبی و تغییر هواپیما به مقصد تهران به پایان رسید. وقتی وارد خاک ایران می شویم حس خوبی به آدم دست می دهد و واقعا احساس در خونه بودن است. اما متاسفانه اولین چیزی که خونمایی می کند خشکی مسیر است که حتی تا فرودگاه امام هم به چشم می آید . دوبی هم خشک است اما به دلیل ساختار جدید و پیشرفته اصلا به چشم نمی آید.

ماهان گلی تقریبا خونه هایی را که قبلا دیده بود و آدمها را به خاطر می آورد و بدون رودربایستی به سراغ خواسته هایش می رفت. و علاقه اش به ماهیتابه صد ملیون برابر شده بود به طوری که همه جا حتی در پارک و مهمانی هم همراهش بود. حسابی هم نازش خریدار داشت و تحویل گرفته می شد. خدا را شکر این دفعه مثل دفعه پیش مریضی عجیب و غریب نگرفت و بهتر غذا می خورد فقط نسبت به نیش پشه بد جوری حساسیت نشون داد و همه فکر می کردند که آبله مرغون است. یکی از دیگر مزایای این سفر پیشرفت بزرگ در حرف زدن ماهان به خصوص فارسی بود و من واقعا در قدرت یاد گرفتن بچه ها متعجبم...پسرک کلی کلمه جدید یاد گرفت و کلی از کلماتی که در مهد یاد گرفته بود و بروز نداده بود را آشکار کرد. مثلا وقتی ماهان را حمام برده بودم و داشتم سرش را می شستم آنقدر داد زد و به من می گفت: enemy...enemy...enemy...out ...out... که مونده بودم بهش چی بگویم و یا یک بار ازش خواستم با مهر خونه بسازد چنان نگاهی کرد و بدون مقدمه گفت : silly gilda ..من هم سعی کردم به روش نیاورم ولی اینقدر توی دلم خندیدم که حد نداشت. به هر حال ماهان کلی کلمه و جمله جدید یاد گرفت و ما را بسی خوشحال نمود. تو ین مدت چند باری کار داشتیم و ماهان را از صبح زود توی خانه رها می کردیم ومی زدیم بیرون ..پسرک که خواب بود ولی وقتی هم بیدار می شده مثل آقاها گریه نمی کرده و تازه صبحانه هم کلا تعطیل فقط کمی شیر...ولی پسر گل مامان فقط تو خودش بوده و منتظر مامان و بابا که بیایند.

 یک روز هم به دیدن دوستان قدیم و جدید رفتیم...که خیلی خوشحال کننده بود. به خصوص دیدن شازده آرمان دوست و آقا کوچولوی وبلاگ ...آرمان جون و مامان مهربونش را توی مهد کودک آرمان دیدیم و ممنون از مامان دریا به خاطر همه چیز و مهربونیشون. البته متاسفانه اون روز چشمهای قشنگ آرمان کمی عفونی شده بود و ظاهرا بعد هم ادامه داشته ..که خدا را شکر بعد از چند روز خوب شده ..آرمان گلی مثل عکسهاش یک مرد واقعی ولی با پستونک (که خیلی بهش میومد )  بود. البته به مامان دریا قول داد زود زود پستونک را کنار بگذارد و این قدر گل پسر بود که به محض سوار شدن به ماشین مامانش سریع روی صندلی خودش نشست. آفرین به آرمان عزیز و خوب. خلاصه این کوچولوها کمی بازی کردند و کمی راه رفتند و ما هم حسابی به مامان دریا زحمت دادیم . و از دیدنشون خیلی خوشحال شدیم.

هفته دوم هم که نیمه تعطیل بود و خیلیها سفر...ما هم سفر نیم روزی به مشهد داشتیم ...دفعه پیش به خاطر مریضی ماهان مجبور به کنسلی مشهد شدیم...این بار هم کلی اتفاق داشت می افتاد..یک کار اداری داشتیم اول دادن جواب را به همان روز مشهد رفتن یعنی یکشنبه موکول کردند که زودتر جوابش معلوم شد. ...بلیط رفت ما ساعت ۷:۳۰ صبح بود که تماس گرفتند و گفتند شده ۱۲:۳۰ ظهر. حالا برگشت ما دوشنبه ۵:۳۰ صبح بوده یعنی عملا یک نصفه روز...هر سری هم آقای همسر می گفت نرویم...و من ...به هر حال رفتیم و جای همه خالی ...من حتی نتونستم یک صفحه کتاب بخونم ...البته مامان هم با ما بودند...اول که برای وضو رفتیم چون حوض و شیر آب بود ماهان یک دور کامل خودش را خیس کرد و به اندازه یک دنیا لذت برد...بعد هم توی صحن ها ...این قدر مهر جابه جا کرد یا تسبیح برد و قران و کتاب جابه جا کرد که ...دفترچه های رسید صدقات را داشت بر می داشت که مسیول به ماهان گفت نکن . ماهان هم از اون طرف که رد می شد آهسته می گفت:                 agha's books ...thank you      و دور می شد . تا می دید یک نفر سجده کرده می دوید و از روی سرش رد می شد و همه این مواقع بنده دنبالش می دویدم و معذرت خواهی می کردم...نزدیک نماز مغرب و عشا که شلوغ شده بود هر کسی سجده می کرد پسر شیطون مامان با هواپیما توی سرش می زد و من این قدر خجالت می کشیدم که حد نداشت. خلاصه تا ۴ صبح خواب به چشمان پسرک نیامد و شیطنت فراوان دیده شد. یکی از خدام به ماهان گفت اگر بنشینی شکلات می دهم ودر کمال تعجب ماهان نشست و تکان هم نخورد فقط هر قدر که اون خانم دور می شد ماهان با آه می گفت : مای شکلات و به خودش می گفت : اگر نه بروی ...اون موقع ..شکلات ... وقتی اون خانم نزدیک می شد آروم می نشست . بعد از چند دقیقه اون خانم شکلات را داد و ماهان هم ازش چوب مخصوصش را گرفت . از این به بعد به هر خادمی که می رسید ازشون شکلات می خواست. بعد از نماز صبح هم بعد از دیدن جمعیت با تعجب گفت: آزا خانوم ..خیلی شلوغه ...در آخر هم ادای کباب پختن را در آورد و گفت: سوخت دست من ... بعد از اون هم تا فردا ظهر ماهان بیهوش شد.

 چند روز آخر هم مثل باد گذشت و روز شنبه یعنی روز خداحافظی رسید...خداحافظی که آدم نمی دوند دیداری دارد یا نه...خیلی سخت است ..در واقع بدترین قسمت ماجرا است ...حتی ماهان هم حوصله نداشت و به همه می گفت بریم لندن  و داشت همه را با خودش می آورد. با سختی از همه خداحافظی کردیم و سوار هواپیما شدیم . بعد از توقف کوتاه در دوبی راهی لندن شدیم . جالب بود وقتی هواپیما نشست ماهان با چنان ذوقی فریاد می زد : رسیدیم لندن  ...رسیدیم لندن   بعد از اون هم  دو ساعت رانندگی و رسیدن   به شهر خودمون ...و حکایت این سفر هم به پایان رسید و اما هفته ای که گذشت:

هر چه قدر اون دو هفته زود و خوب بود این یکی بد و کند و کشدار بود. روز یکشنبه که با هزار دردسر چمدونها باز شد و نصفه نیمه مرتب شد . دوشنبه هم با سختی از خواب بیدار شدیم و آماده رفتن که ماهان گفت : نددی نه  یعنی مهد نه...خلاصه بعد از نیم ساعت گریه بابایی آمده بیرون ولی ماهان اون روز هیچ غذایی نخورده بوده و از طرف مهد تماس گرفته بودند که حالش خوب نیست و مرتب بالا می آورد. بعد هم بابایی برده بوده ماهان را دکتر و دکتر گفته بوده مشکلی ندارد.من فکر می کنم از ناراحتی بوده ...روز بعد هم به هیچ وجه حاضر به رفتن نشده و سه روز بعدی با گریه رفته ولی به هیچ وجه غذا نخورده ..به طوریکه دیروز بعد از نشستن توی ماشین یک ریز داد وفریاد که من مرغ می خواهم ...از شدت گرسنگی گریه می کرده و ....خدا می داند این مسیله کی حل می شود.

این هفته سر کار اینقدر دیر می گذشت و من بعد از ظهرها یک ریز خمیازه می کشیدیم. به نظر هنوز ساعت بیولوژیک بدن تطابق پیدا نکرده و ساعت ۸ شب یعنی ۱۱:۳۰ ایران از خواب غش می کنم و در عوض صبحها ۵ صبح بیدارم. جالب اینجاست که الان هوا حدود ۱۰ تاریک می شود و ۴ روشن. (روشنایی می خوابیم و بیدار می شویم ..این چند روزه شب را ندیده ام ) رستی برای همکارانم از ایران سوهان و پسته آورده ودم ..همه از سوهان خیلی خوششان آمد و تعجب کرده بودند...آخر شیرینیهای اینجا خیلی بد مزه هستند یا شیرین شیرین یا بدون شیرینی ..من هم گفتم :  اااااااااییییننننهههههه ....و هزار تا ای کاش توی دلم...

آخرین مطلب را هم بگویم و زحمت را کم کنم ...چیزی که توی این سفر خیلی به چشم می خورد ..گرانی  وحشتناک و وحشتناک بود ..باور کنید قیمت خیلی مواد خوراکی اینجا که گرانترین کشورهاست ارزان تر از ایران است. من قیمت سوپرهای شیک  را نمی گویم بلکه قیمتهای معمول که دیدهام را می گویم ...خیلی محصولات هم که قیمتشان بین المللی شده بوده...خلاصه درآمد ریالی و خرج یورو و ...خدا خودش به مملکت رحم کند.

کلی عکس داشتم که الان اصلا فکرم کار نمی کند که کجا هستند. حتما دفعه بعد می گذارمشان.

همه خوش باشید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:36 AM  توسط مامان سارا  |