|
خاطرات آقا کوچولو
|
|
|
|
||||
|
سلام ....
چه فدر خوب و خوشحالم که تعطیلات به همه مامان و باباها و مخصوصا کوچولوها و باز هم مخصوصا کوچولوهایی که مامان هاشون از بد یا خوب روزگار کارمند هستند خوش گذشته و سرتاسر تعطیلات به مهمونی و سفر و...گذشته....همیشه به شادی ... اما از خودمون و تعطیلات نصفه نیمه ...روز دوم فروردین ماهان گلی باز هم حالش بد شد و تبش بالا رفت (۴۱ درجه ) ودیگر حتی مایعات هم نمی خورد ما هم شال و کلاه کردیم و اولین عید دیدنی رفتیم بیمارستان دیدن دکترها...و این بار خیلی زود نوبتمون شد و دکتر بعد از کلی حرف و صحبت آنتی بیوتیک جدید به ماهان داد و هموم حرف همیشگی را تکرار کرد که علت ویروسی و بخاطر مهد .دوباره هم آزمایش ادرار را تکرار کرد و چون خیلی طول می کشید گفت بروید خانه و نمونه را بعد بیاورید...ولی این بار بد شانسی اوردم و وقتی ماهان را خوابونده بودم یک لحظه غفلت و پشیمانی عایدم شد. اما فردا صبح یعنی شنبه ماهان را نشوندم و حدود ۴ ساعتی خودم هم نشستم کنارش تا بالاخره کار انجام شد...وقتی ماهان را بلند کردم بچه پاهاش خشک شد بود و نمی تونست راه برود ...از فردای اون روز ماهان بهتر شد تا یک هفته بعدش تقریبا خوب شد و من نفسی تازه کردم . اما این خوشی دیری نپایید چون همون هفته که مثلا ماهان خوب بود شبها تب می کرد و بعد از خوردن مسکن تبش پایین می آمد...تا اینکه آخر هفته دوباره روز از نو و روزی از نو....تب و سرفه و بی اشتهایی ..یکروز خودم موندم خانه ولی دریغ از یک ذره غذا و یک ثانیه خواب...در نتیجه فردای اون روز ماهان را فرستادم مهد . روز پنجشنبه هم با مهد تماس گرفتم و حال ماهان را پرسیدم که گفتند بی سابقه آروم است و غذا هم نخورده...خیلی نگران شدم و همون روز با یک نفر صحبت ماهان شد و گفت تب ممتد می تونه از علایم سرطان خون باشد...این قدر حالم بد شد که به محض رسیدن به خونه با ماهان و بابایی رفتیم بیمارستان ...ولی اون قدر بیمارستان شلوغ بود که ساعت ۱۰ شب نوبت ما شد و این بار وقتی دکتر نگرانی ما را دید خودش گفت آزمایش خون و از ریه ماهان عکس می گیرم...عکس که گرفتنش راحت بود چون کار ایکی ثانیه بود به من هم لباس سرب دار پوشوندند ..ولی آزمایش خون...تصور بکنید ساعت ۱ نیمه شب با یک بچه مریض و خسته و نیمه گرسنه...اول نرس یک پماد مخصوص زد روی دو تا دست ماهان و چسب هم زد روش..کار پماد بی حسی و متورم کردن رگهای اون ناحیه بود ...و باید نیم ساعت می موند تا اثر می کرد ولی ماهان خان علاقه شدیدی به کندن چسب داره و نمی گذاشت پماد بماند. توی اون قسمت که ما بودیم یک خانم دیگر همراه با پسر چند ماهه اش هم بودند و باید شب می موندند...بیچاره اون خامه سعی می کرد پسرش را بخواباند ولی ماهان هی می رفت و با اسباب بازیها مثلا برای نی نی چایی می برد و اون نی نی هم شاد و خندان بجای خواب دست و پا می زد...به هر حال نیم ساعت گذشت و ما به یک اطاق دیگر رفتیم و دکتر شروع به خون گیری کرد و ماهان هم جیغ و گریه ...کلا سه نفر ماهان را نگه داشتیم و خانم دکتر در کل ۳ یا ۴ قطره خون گرفت و گفت کافی است .قرار شد تیجه را یک ساعت دیگر بدهند و خوشبختانه ماهان بعد از نیم ساعت خوابید و ما هم روی صندلیها تونستیم بنشینیم. حدود ساعت ۳ نیمه شب نتیجه ها آمد..آزوایش خون خوب بود و خدا را شکر مشکلی نبود ولی ریه ماهان عفونت کرده بود که دارو دادند و فرار شد یک هفته بعد ماهان را برای چک ببرم که نتیجه خوب بوده...حالا این وسط توی مهد هم چند تا بچه آبله مرغون گرفته بودند و ما ترس اون را هم داشتیم ..چون خواهر خودم هم سرخک گرفته بود ولی به دلیل اشتباه پزشک پنی سیلین می زد و تب شدید داشت و دانه ها بیرون نمی زد در نتیجه حالش خیلی بد شد ولی بعد از تمام شدن آنتی بیوتیکها دونه ها ریخت بیرون...بر همون اساس من هر روز ماهان را چک می کنم و تنها چیزی که هست چند تا جوش نمی دونم چی هستند...فقط خدا کند دیگر مریض نشود. همین ۴ ماه مریضی کافی است. این هم یکی از عکسهای آتلیه ای ماهان
اینجا که هوا خیلی سرد بود و خبری از ۱۳ به در نیست و نبود ..باز پارسال هوا بهتر بود و خیلیها آمدند ۱۳ ه در همراه با سیخ و کباب و منقل و ...راستی ما یک کار جالب هم انجام دادیم ...اینجا چون خانواد ا معمولا دور از هم هستند و یا بعضا زیاد با هم کار ندارند گرفتن baby sitter خیلی معمول است یعنی یک نفر بچه ها را توی خونه نگه می دارد و پدر و مادر ها هم می روند ددر و دودوور ...ما هم به همرا ه دوستمون که دختر سه ساله دارند همین کار را کردیم و یکی را پیدا کردم البته دختر مدیر مهد ماهان بود یعنی غریبه نبود و بچه ها هم می شناختندش. خلاصه ما هفت شب از خونه زدیم بیرون و اول یک کمی قدم زدیم بعد برای شام رفتیم رستوران لبنانی ...این رستوران پیش غذاهای خیلی خوشمزهای دارد جاتون خالی ..حودو ۸ نوع پیش غذا بعد هم غذای اصلی که ما کباب گرفتیم مخلوطی از کباب برگ و کوبیده و جوجه کباب...بعد از شام هم شیرینی باقلوا و چایی نعنا خوردیم. جاتون خالی و همه اینها بدون نگرانی به خاطر بچه ...یک بار با بچه ها برای ناهار رفتیم رستوران از دماغ و دهنمون در اومد چون ماهان یک گلدان پر از سنگ طبفه دوم پیدا کردهبود و سنگ ها را پرت می کرد پایین ..یا تمام بشقابهای سلف سرویس را می آوردند سر میز و هزار تا آبروریزی دیگر...و این جور مواقع هم خیلی حرف گوش نکن و لجباز می شوند...در نتیجه ما با شرمندگی تمام رستوران را ترک کردیم.البته غذایمان را تمام خوردیم. یک ماجرایی هم با این دوستمون پیش اومد که دوست دارم نظرتون را بدونم....گفته بودم که این دوست ما یک دختر سه ساله دارد که وقتی با هم بازی می کنند بعضی مواقع بچه ها با هم دعوایشان می شود یا سر اسباب بازی و یا ماهان چون پسر است یک موقعهایی خشونت به خرج می دهد و یا اگر چیزی دست اون بچه باشد و بخواهد مثلا موهایش را می کشد ..تو این مواقع بعضی وقتها من حتی ماهان را با صدای بلند هم دعوا می کنم البت نمیخواهم و بعد پشیمان می شوم...یا وقتی خونه این دوست می رویم خیلی مراقب هستم ماهان خونشون را ریخت و پاش نکند و یا خرابکاری نکند....همه این ها را گفتم که بگویم از اون تصمیم یک هوییها تصمیم گرفتیم که با هم برویم مسافرت خلاصه جایی را هم پیدا کردیم ..یکشنبه پیش برای نهایی کردن ما دو ساعتی رفتیم خونه این دوست و چون دیر وقت شد هنوز یک سری مسایل نهایی نشد ..اما اون بچه یک سینی از مامانش گرفت بود و ماهان هم می خواست ..خب از بچه که انتظاری نیست ولی مامانش هم به بچه نگفت که بگذار ماهان هم با سینی بازی کند ..ده دقیقه ای گذشت و ماهان هم گریه کنان سینی را می خواست با هیچ چیزی هم آروم نمی شد ...تا این که توی یک لحظه رفت و موهای دخترک را کشید و البته من به ماهان گفتم این کار بدیه و لحنم را هم عوض کردم حتی یکی کوچولو و آروم هم روی دستش زدم که بابای دخترکگفت عیبی ندارد و بچه اند ولی مامانش هیچی که نگفت حالتی داشت که خودش هم اگر می تونست ماهان را دعوا می کرد. بعد به ماهان گفتم برو دوستت را ببوس و اون هم رفت و سرش را هم ناز کرد. توی را خونه من به این فکر می کردم که وقتی هفته پیش اونها خونه ما بودند دخترک داییم سر کابینتها اون هم طبقه بالا بود و ظرفها را در می آود اما مامانش باز هم هیچی نمی گفت و یا همیشه بعد از رفتن اونها خونه ما زلزله زده می شود ازبس که اسباب بازیهای ماهان همه جا بپخش است...من که دیدم این جوریه به بابایی ماهان گفتم بااشون صحبت کن و بگو اگر می خواهید خوش بگذرد باید از این رفتار بچه ها چشم پوشی کنیم و تبدیل به عذاب نکنیم...وقتی این حرف را تلفنی به مامان دخترک گفته شد جواب خیلی جالب بوده" بچه ای را که شیطونی می کند باید کتک زد" و این چیزها ...من که خیلی ناراحت شدم و دیدم حدسم درست بوده...من واقعا هیچ وقت فرق بین اون بچه و ماهان نگذاشتم و همیشه اون بچه توی خونه ما راحت بوده ...حالا حتی اگر شده رابطمون به هم بخورد مهم نیست چون اگر قرار باشد من همه اش حرص بخورم و مراقب باشم خب توی خونه خودمون که راحت ترم...به نظر من که خیلی بی منطقی و خودخواهی بود. وای چه قدر حرف زدم.....توی یکی از ولاگها ماجرای سحر را خوندم که بعد از به دنیا آوردن پویان کوچولوش به کما می رود و بعد هم به اون دنیا..خودش هم میدونسته که احتمال مرگ زیاد است ...نمی دونم چی بگویم ..از اون دوراهیهایی است که اگر من بودم نمی دونم چه کار می کردم...خدا رحمتش کند و پسرش را سلامت نگه دارد. شاد و سلامت باشید. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اول از همه تبریک سال نو و با امید سالی پر از شادی و سلامتی و اینکه همه به آرزوهاشون برسند و برکت به خونه همه بیاید . امسال عید ما که خیلی در گیر بودیم ..آخر باز هم ماهان مریض شد من نمی دونم چرا این بیماریها دست از سر ما بر نمی دارند .دیگر اصلا به ذهنم نمی آید که ماهان روزی حالش خوب باشند .دکتر هم می گوید بخاطر مهد و تماس با بقیه بچه ها است. این هفته ماهان خونه بود ..روز دوشنبه با بابایی موندند خانه ..سه شنبه هم صبح که من بیدار شدم با من بیدار شد و گریه ..که گیلدا بغل ...یعنی بغل گیلدا بنشینم .من هم ماندم خانه پیش ماهان و بچه را بردیم بیمارستان پیش دکتر اورژانس. اونجا هم با چه زحمتی بعد از ۲-۳ ساعت از ماهان نمونه ...گرفتیم که خدا را شکر منفی بود و حداقل خیالمون راحت شد. دکتر هم گفت ویروسی است و داروویی ندارد. به این خاطر ما امسال خیلی درگیر بودیم ..من تازه محل فروش ماهی رمز را پیدا کرده بودم و ملی برنامه داشتم. اما با این شرایط شب عید برای این که حال و هوامون عوض شود یک هفت سین کوچولو درست کردم.سبزه هم که ماش گذاشته بودم و خداییش این یکی خوب شد.این هم عکس هفت سین کوچولوی ما و سبزه
این هم نمای دیگر با عکسهای ۴ ماهگی و ۲ سالگی ماهان. سالهای پیش من خیلی با حوصله هفت سین می چیدم در واقع این یکی کار را خیلی دوست داشتم و دارم..خیلی سنت قشنگی است.یادش به خیر می رفتیم کوچه رفاهی و من یکی دو ساعت توی مغازه ها می گشتم و می گشتم و یک چیزهایی می خریدم بعد هم توی خونه چند ساعتی وقت می گذاشتم و هفت سین عجیب غریب درست می کردم.مهمونها هم همیشه می گفتند این ها را اماده خریدی .من هم کیف می کردم. البته الان با بچه سخت است ولی اگر ماهان همکاری کند دوباره این کار را ادامه می دهم.این ها هم عکس چند تا از اون هفت سین ها. البته کیفیت عکسها زیاد خوب نیست .
اولی هفت سین سال اول ازدواجمون یعنی عید ۱۳۸۰ و دومی عید ۱۳۸۲ است.
این یکی هم عید ۱۳۸۳ است.این عکس پایین هم ۱۳۸۴.
سال ۱۳۸۵ و سالهای بعد هم که ما اینجا بودیم. دو سال پیش مامان عید ها اینجا بودند و اواخر فروردین برگشتند به ایران. در واقع امسال اولین عیدی است که ما سه نفره هستیم. این هم عید اول ماهان خان.
این روزها ما هم تعطیلیم چون اینجا تعطیلات ایستر است . ما از امروز تا دوشنبه تعطیل هستیم. اینجا هم کارت ایستر و متن داخلش. یک چیز جالب...ماهان جلوی ما اصلا انگلیسی صحبت نمی کند پریشب حواسش نبود و گفت: give me اما خودش یهو جا خورد و گفت " نه نه نه ". باز هم امیدوارم همه سال خوب و خوش همراه با سلامتی و برکت و همه چیزهای خوب داشته باشند. |
|||||
|
|||||