تبليغاتX
baby شازده ماهان
خاطرات آقا کوچولو
سلام..سلام ...حال و احوال ...اوضاع روبراه است ...

                           

دیروز هم که روز ولنتاین بود...نه اینکه ما خیلی دنبال این چیزمیزها باشیم ..ولی توی مهد به بچه ها در این مورد گفته بودند و بهشون یاد داده بودند ..تازه برای پدر و مادر ها هم کارت درست کرده بودند(بچه ها با کمک مربیها)اینها هم کارتهایی هستند که ماهان درست کرده بود.ما هم کلی ذوق کردیم.

                            

                     

هفته پیش همه خانواده با هم مریض شدیم جوری که من سه روز نتونستم از رختخواب بیرون بیایم ..دو روز هم سرکار نرفتم..وای این قدر دلم سوپ می خواست که ...البته ماهان از همه ما سالم تر بود ولی چون ما مریض بودیم اون هم درست وحسابی غذا نخورد و هنوز هم بی اشتها است. خلاصه این چند روز که ماهان نی دید من خوابیدم و بدحالم ..حسابی نگران شده بود و مرتب می گفت "گیلدا ..اطاق" یعنی برویم اون اطاق ..بازی کنیم .گلکم فکر می کرد اگر من بیایم و از جا بلند شوم حالم خوب می شود..دایم می رفت و می آمد و می گفت "بوس..بوس..بوس.."و من فهمیدم پسرم حسابی بزرگ شده و مردی شده است.

                                 

گل پسرم بغل مامان ....دوستت دارم ..عاشقتم ..یک کلام

ماهان هر روز مهد می رود و هر روز چیزهای جدیدی یاد می گیرد.در کل خیلی برنامه های جالبی دارند .مثلا: چند روز پیش بچه های ۲ تا ۳ سال را برده بودند پیاده روی ..به مدت یک ساعت و نیم ..اون هم چه مسیری همه اش سربالایی و سرپایینی..ماهان که بعد از اون از شدت خستگی دو سه روز گیج و منگ بود . البته مربیش می گفت خیلی براشون خوبه یا چند روز پیش برده بودندشون خرید به بچه ها یاد بدهند .همه بچه ها را فروشگاه مواد غذایی برده بودند و هر کدوم یک جنسی انتخاب کرده بود. رنگ و رنگ بازی هم که همیشه به راه هست.یک روزهایی بچه ها را لخت می کنند و همه چیز را جمع می کنند و کف سالن مهد را رنگ می ریزند ..بچه ها هم بدو بدو توی رنگها کیف می کنند.(رنگها قابل شستشو حتی با آب خالی هستند)و کارهای ابتکاری دیگر.مربیهی هم حتما باید دورههای خاصی را گذرانده باشند و مهدها مرتب تحت نظر هستند وامتیازبندی دارند. ماهان گلی وقتی می آید خانه ..تقربیا تمام انرژیش گرفته شده تا جایی که بعضی وقتها از ساعت ۵ عصر تا فردا صبح می خوابد . این جور موقعها خیلی ناراحت می شوم ..هر چند وقتی بیدار است خیلی شیطونی می کند ولی دلم نمی آید که این جور خستگیش را هم ببینم.تو مهد ازشون کلی عکس گرفتند که هنوز دستموننرسیده..تو پست بعدی نشونشون می دهم.

 

این هم ماهان و سرسره بادی..نمی دونم چرا ماهان همیشه این جوری از سرسره می آید پایین.

امروز رفته بودیم کتاب فروشی و ماهان با دیدن کتابها مرتب می گفت book ..book و کتابها را نگاه می کرد و رفتارش با همیشه که کتابفروشی می آمدیم فرق داشت .ما تو خانه همیشه از کلمه کتاب استفاده می کنیم . دلیل این تفاوت رفتاریش این است که چند روز پیش از طرف مهد بچه ها را به کتابفروشی برده بودند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:0 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه دوستان

خوب و خوش و سلامتید. ما هم خوبیم و می گذرانیم

یکشنبه پیش یعنی سی دی ماه پدربزرگ بابایی ماهان فوت کردند (خدا رحمتشون کند ) .

ماهان جون هر روز صبح می رود مهد ..البته بعد از کلی گریه و زاری که بابا پیشم بماند و این صحبتها ..بعد هم بابایی را بوس باران می کند (همراه با اشک ) ولی بعد از رفتن بابایی آروم می شود و بازی می کند. البته مربیش می گفت مثل بقیه بچه ها حرف گوش نمی دهد و ساز خودش را می زند توی مهد هم تمام کمد ها را به هم می ریزد و حسابی حکومت خود مختار دارد.

مزدا یکی از پسر کوچولوهای شیطون توی وبلاگش از بچه ها نظر خواهی کرده بود که راههای ذله کردن مامان هاتون چیه؟؟؟؟ از اون جا که مامان سارا روزی هزاربار ذله می شود تصمیم گرفتم که یک پست به این امر مهم اختصاص بدهم تا چیزی از قلم نیفتد.البته من به نیابت شازده کوچولوم می نویسم ولی مطمئن هستم که صد در صد بی عیب و نقص می نویسم.

۱-صبح که مامان سارا از خواب بیدار می شود (چه با صدای زنگ ساعت چه بدون آن) ماهان هم بیدار می شود و با گریه از مامان می خواهد که بغلش کند...مامان سارا هم دلش نمی آید که نه بگوید ..یعنی چاره ای هم ندارد .به این امید که چند لحظه بعد آروم می شود ماهان را بغل می کند.. بعد فرمایش بعدی می رسد یعنی برویم با قطار بازی کنیم...بعد از چند دقیقه امر بعدی صادر می شود ..با اسکوتر بازی کنم ..بعدی : ماشین بازی ... بعدی : گاگا می خواهم ...بعدی : دسر ...بعدی:... خلاصه به ساعت رفتن نزدیک و نزدیک تر می شویم و مامان سارا مجبور است تند تند کارهاش را بکند(به جای نیم ساعت در عرض چند دقیقه ) البته اینجوری  و جالب اینجاست که آخر بار ماهان هم اینجوری  مامانی را بدرقه می کند.در نتیجه مامانی ذله می شود.  ولی باز هم عاشقانه دوستت دارد و تو را می پرستد.

۲- بعد از رفتن مامان نوبت به بابابیی می رسد...صبحانه که نه بابایی می تواند بخورد نه شازده؟؟؟؟ماهان همین که می بیند بابا صبحانه می خورد خودش هم می خواهد اما به جای این که بخورد پخش آشپزخانه یا بقیه اتاقها می کند ..بعب هم صندلی را به سمت ظرفشویی می کشد . با صدای چی؟؟دی دی دی دی دی ..یا صدای ماشین (قان قان ) شیر آب را باز می کند و تمام ظرفها چه شسته چه نشسته بی نصیب نمی مانند اگر هم ظرف پیدا نکند پارچ آب که هست ..تمام کابینتهای مجاور و زیر و بالا و پایین خیس آب می شوندودریاچه های عمیق زیادی تشکیل می شوند و ذر نتیجه بابایی ذله می شود. ولی باز هم عاشقانه دوستت داریم و تو را می پرستیم.

۳- درهنگام لباس پوشیدن : آقا باید خودش لباسش را انتخاب کند البته بیشتر جوراب ها را ...بعد از کلی کلنجار نوبت به انتخاب نی نی روز می رسد که سوژه ای استماهان هر روز جند تا از اسباب بازیهاش را بر می دارد و به مهد می برد تازه هر روز هم به تعدادش اضافه می کند..یک روز یک دایناسور را به فرزند خواندگی قبول کرد (بعد از دیدن فیلم پارک ژوراسیک )دایناسور را در فروشگاه دید و همونجا نی نی گویان دیگر نی نی را زمین نگذاشت (حتی نگذاشت خانم فروشنده تگش را وارد دستگاه کند) و حتی بهش مم هم داد و سرش را روی شانهاش گذاشت و خوابوندش...خلاصه دایناسور یا نی نی هر روز اجباری به مهد می رود ..غیر از این موجود خوشبخت هواپیما...توپ و چند تا ماشین هم هستند ..بابایی هم هر روز بعد از کلنجار با آقا ماهان یواشکی چند تا از این وسایل را خالی می کند به غیر از نی نی و ماهان را از خانه خارج می کند البته تا این موقع برای بار n ام ذله شده است. ولی باز هم عاشقانه دوستت داریم و تو را می پرستیم.

 ۴-سوژه هنگام جدا شدن در مهد هم که گفته شد ...بابایی هم با ناراحتی از پسرک جدا می شود.

۵- مامان و بابا و عسلک به خانه بر می گردند ... در آوردن لباسها و مرتب کردن و شستن دستها که خودش حکایتی است فقط بگویم به جای ده دقیقه وقت بردن یک ساعت طول می کشد و ماهان بدو گیلدا بدو ... مامان سارا که می رود در آشپزخانه ..با فجایع صبح روبرو می شود  بعد باید علاوه بر غذا درست کردن برای فردا و انجام خرده فرمایشات آقا ماهان تمیز کردن آشپزخانه هم اضافه می شود. وقتی مامان سارا مشغول شستن ظرفها می شود یکهو ماهان خان یکی از صندلیها را با آهنگ دید دید   دید دید دید می کشد و می آورد پای ظرفشویی..بعد هم یک نفس می گوید "دف دف دف .." یعنی ظرف ظرف ..بده ..اگر هم ندهم یا من را هل می دهد یا اینقدر دستش را این ور و آن ور می اندازد تا یک چیزی پیدا کند وبگیرد زیر آب..جالب اینجاست که جای شیر آب را هم تعیین می کند که باید سمت خودش باشد...بله تا بیاید ظرفها شسته شوند کل آشپزخانه را آب می گیرد چون ماهان یا پارچ آب را بر می گرداند یا ظرفها را پر آب می کند و می ریزد پایین ویا ...خلاصه در پایان ظرفشستن چند تا دریاچه پدید می آید..تمامی کشوهای دور و اطراف ظرفشویی و تمام کابینت های پایین ظرفشویی..کف آشپزخانه هم همچنین..البته تا این موقع دیگر صدای مامان سارا در نمی آید چون هم داد و فریاد کرده و هم از حرص و عصبانیت نمی تواند چیزی بگوید..فقط ده هزار بار ذله شده است ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۶-خب رسیدیم به قسمت غذا پختن ..این گل پسر به این یکی کار هم علاقه وافری دارد ...به محض این که می بیند می خواهم غذا درست کنم می رود و یک قابلمه یا ماهیتابه می آورد ..البته اصل نه اسباب بازی ..و می گذارد روی گاز بعد هم توی یک آن غقلت تمام نمک ..زردجوبه و خلاصه هر چیزی دستش بیاید را مخلوط می کند ..تا جایی که هفته پیش حتی اسفند و زعقران را فاطی کرده بود و اینقدر از دستش حرص خوردم و عصبانی شدم که ...از همه چیز می شد گذشت ولی از زعفران نه..ما که بی زعفران شدیم و پس از کلی گشتن زعفران اسپانیایی پیدا کردیم که امیدوارم مثل زعفران ایرانی باشد...تازه جالب اینجاست که تازگیها "اوغن" روغن و نون  و لوبیا و ماکارونی و..هم می خواهد تا باهاشون به به بپزد..بعد از غذا پختن هم معلوم است محتویات قابلمه اش پخش خانه هستند و هر ذره اش یک جا یافت می شود.خب دیگر قسمت داد و فریاد ها را نمی گویم ..فقط اگر کمتر از هزار بار ذله شده باشم اصلا ارزشش را ندارد. ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۷-غذا خوردن هم که حکایتی دارد ولی چون همه کوچولوهای عزیز تو این قسمت استاد هستند پس من هم زیاد وارد جزییات نمی شوم فقط بگویم که گل پسری تا حالا نشده بیاید و بگوید مامان به به ...این قدر شیطونی و بداخلاقی می کند که می فهمم گرسنه است ..اگر غذا باب میلش باشد بد نمی خورد ولی اگر دوست نداشته باشد سه روز هم غذا نخورده باشد باز هم نمی خورد. در این بخش گیلدا بعضی وقتهتا ذله می شود بعضی وقتها نه... البته یک وقتهایی می گوید بده من..که قصدش ریختن ذره ذره غذایش روی زمین است که ذله کننده است.ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۸-اصلا نمی دونم چرا این بچه از اطاق و خونه جمع و جور خوشش نمی آید..یعنی من از یک طرف اسباب بازیها و وسایل اضافی را جمع می کنم و دقیقا شت سر من ماهان اونها را پخش می کند ..باور کنید به فاصله ۱۰ ثانیه هم نمی شود ..یا وقتی می بیند چیزی کف آشپزخونه نیشت می رود و تمام سی دی هایش را می آورد و پرت می کند ..بعد تمام ماشینهایش را می آورد بعد نوبت به کابینتهاست که وسایل پلاستیکی را می آورد و پخش می کند ..سابقه پخش کردن ده کیلو برنج و پنج کیلو زیتون را هم دارد ..بعد از این کارها هم می آید و بو .. بو.. "بوس ..بوس.." می کند و به همین سادگی هم ما ...می شویم.یک موقع هایی هم عسل..شکلات صبحانه و یا شیر عسل را می ریزد که دیگر صبر ایوب هم جوابگو نیست. جارو زدن خونه که هیچی ...تمام مدت یا پریز را از برق می کشد یا جارو را می گیرد و من ..من  می کند یعنی من.این داستان در مورد تی کشیدن و ..هم تکرار می شود. ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

 ۹-اگر گوش شیطون کر و وقت بشود تا یک خورده بنشینیم و تلویزیون روشن باشد ..کار ماهان خاموش کردن تلویزیون و قطع آنتن است بعد هم می گوید "گت ..گت.." یعنی قطع کردم ..حالا وسط فیلم ..قسمت حساس و هر جه می خواهد باشد...بعد هم می رود و سی دی سیا را می آورد و می گذارد توی دستگاه ...روشن می کند و تکلیف ما را هم روشن می کند.با نرمی و خشونت هم نتونشتیم این مسئله را بهش یاد بدهیم فقط ذله شدهایم.ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۱۰-قسمت شیرین خواب ..این یکی را هم اعلام نمی کند مگر این که خیلی خیلی خیلی خسته باشد که جلوی تلوزیون یا مشابه خوابش ببرد وگرنه داستانی دارد..توی تخت خودش که نمی خوابد ...بالای سر ما پنجره است ..آقا می رود و پنجره را باز می کند و تا کمر آویزون می شود ..بعد هم سنگینیش را می اندازد به آن سمت و رو به بیرون متمایل می شود آن هم پنجره بی حفاظ و این همه خطر ..این موقع ها دیگر نیمه جان می شوم ..بعد هم باید این قدر قصه بگویم ..که بیفایده است و ماهان باباییش را صدا می کند که بیا و بخواب ..جند تایی لگد که زد دیگر خوابش می برد اما خدا را شکر تا صبح می خوابد وانرژی ذخیره می کند.ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۱۱-دیروز ماهان ماهیتابه مورد علاقه اش را پیدا کرد و از من آب می خواست ..من هم گفتم نه و نمی شود...بعد از کلی گریه و زاری ..ماهان رفت سر یخچال و آبمیوه خواست ..اما به محض گرفتن آبمیه به جای خوردن خالیش کرد توی ماهیتابه اش و ما را دور زد. نا گفته نماند که آبمیوه ها سر از کف آشپزخانه در آوردند.

البته خیلی موارد دیگر هم هست که از حوصله خارج است و همه کوچولوها توشون تخصص دارند. حالا خوبه خدا را شکر ماهان از مم گرفته شد .

یکی دو روز پیش داشتم با ماهان بازی می کردم ..دیدم تو صورت من نگاه می کند و به سمت چشم چپم اشاره می کرد و می گفت " ماه " بعد به چشم راست اشاره می کرد و دوباره می گفت " ماه " بعد هم گفت " دوو تا ماه "..ماه مخفف ماهان یعنی خودش است ..فهمیدم که عکس خودش را توی چشمهای من دیده و ماهان ..ماهان می کند...بعد از اون هم انگشتش را توی چشمهای خودش می کرد و ماه ..ماه  می کرد...عزیزکم فکر می کرد توی چشمهای خودش هم هست.

راستی ماهان چند کلمه انگلیسی یاد گرفته..hello , out & ok کلماتی هست که یاد گرفته. توی پست بعدی به پیشنهاد مامان آرمان جونم می خواهم در مورد سیستم اموزشی و مهد ماهان بیشتر صحبت کنم. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:0 AM  توسط مامان سارا  |