تبليغاتX
baby شازده ماهان
خاطرات آقا کوچولو
سلام به همه دوستان

نماز و روزه های همه قبول

بالاخره ما هم راهی شدیم. اما جاتون خالی ٬ خونمون بازار شامه  کلی چمدون و وسیله وسط اتاق ٬ کلی ملحفه و لباس تو نوبت شستشو و هزار و یک خورده ریز دیگر !!! صبح تا عصر که دانشگاه هستم ٬ بعد از ظهر هم مشغول خونه تمیز کردن و شستشو و ... هستم. تازه جالب ماجرا این جاست که به خاطر رطوبت بالای انگلیس ٬ مجبوریم پنجره ها را یکمی باز بگذاریم وگرنه در برگشت با یک مشت وسایل پوسیده و کپک بسته روبرو می شویم. ولی خب از اونجایی که قرار است با مامان جونم بر گردیم (خدا کند مشکلی پیش نیاید) دوست دارم خونمون تمیز (و خاک گرفته ) باشد. البته چون دوده نداریم ٬ فقط با خاک روبرو می شویم.

این لحظات با همه سختیشون شیرین هستند و لذت بخش. اما وقتی برگشتیم مرتب کردن دوباره همه چیز سخت و طاقت فرساست.

ما یک مقصد میانی هم داریم  و هشتم اکتبر می رویم ایران. اول نوامبر هم بر می گردیم.        این مدت مطمئنا نمی تونم زیاد به شما دوستای گلم سر بزنم ولی به یاد تک تکتون هستم و دلم برای همتون تنگ می شود .

ماهان گلی هم حسابی شیطنت می کند و گیلدا ( مامان سارا ) را دیوانه می کند. 

دوستان خوب و مهربون موقتا خدانگهدار همتون باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 4:0 PM  توسط مامان سارا  | 

سلام دوست های خوب و مهربون که کلی به من و ماهان گلی لطف دارند.

اول از همه مریم جون وبلاگ شما برای من باز نشد که نشد و شما هم خیلی به ما لطف داشتید و مرتب به ما سر می زدید. خیلی ممنون از همه چیز و مهربونیتون.

واما خبر اصلی که هنوز خودم هم باورم نمی شود.     ما داریم می رویم ایران    بعد از حدود دو سال . خلاصه خیلی هیجانی است. خداکند سفر خوبی باشد. آخه دوستامون اینجا می گویند سفر اول کوفت می شود و هیچ چیزی ازش نمی فهمید.  همش یا مهمونی هستید یا درگیر٬ آخر سر هم خسته و کوفته بر می گردید. تازه ما هنوز نرفته داریم بحث می کنیم اول خونه کی بریم٬ خونه  بابای من یا خونه پدرشوهر ٬ برای این که زیاد بحث طولانی نشود تصمیم گرفتیم قرعه کشی کنیم و هر جا اول رفتیم برگشت از آن یکی جا برگردیم.

حالا چرا باور نکردنی؟؟؟ آخه ما منتظر یک چیزهایی بودیم و ایران رفتنمون را هم به مشخص شدن اون مسایل منوط کردیم ٬ اون مسایل حل نشد  ولی من اونقدر به همسر پیله کردم که یک شبه تصمیم به ایران رفتن گرفتیم و همون شب بلیط را اینترنتی خریدیم. خلاصه بعد از دو سال داریم می رویم ایران را ببینیم ٬ حتما از دیده هام و همه تغییراتی که به چشمم می آید براتون می نویسم.

آقا ماهان هم دفعه اولش است که ایران می رود و فک و فامیلش را می بیند. هر وقت به بچه می گویم بگو خاله٬ خال کف پایش را نشان می دهد . جیگر مامان تنها تصورش از خاله همون خال کف پاش است. حالا خوب خاله هاش عاشقش هستند و تلفنی کلی باهاش حرف می زنند. البته ماهان مامانم را می شناسد و عکسش را که می بیند ماما می گوید و عکس را بوس می کند. مادر شوهرم به ماهان کلمه عمه را یاد داده و هر وقت به ماهان می گوییم بگو عمه یا ایران ٬ خونه کی می رویم ؟ ماهان می گوید: ع..مممم ..ه خوب به نظر شما من اگر بخواهم بدجنسی کنم این را به حساب چی بگذارم؟؟؟

راستی ماهان الان چند کلمه ای حرف می زند که به این ترتیب هستند:

آقا٬ بابا  که بدون شرح هستند.

آقال که همون آشغال خودمون می شود. بچم تا یک ذره آشغال روی زمین می بیند ٬ جارو وخاک انداز خودش را می آورد و جمع می کند و میریزد توی سطل آشغال.

دتتتر یا دکتر ٬ ماهان علاقه عجیبی به دکترها پیدا کرده . البته این جوری نبود ولی مدتی بود که پشت سر هم تب می کرد و مریض می شد. دفعه اول که بردمش دکتر تا می تونست گریه و زاری کرد. وقتی به خانه برگشتیم ٬ تمام داستان و ماجراهای توی مطب را با هیجان و حالت شاد براش تعریف کردم و حس کنجکاویش را تحریک کریم. چند روز بعد دوباره به دکتر رفتیم ولی این بار ماهان مثل یک آقای واقعی نشست تا خانم دکتر معاینه اش کرد بعد هم بای بای کنان از مطب خارج شدیم. الان که از ماهان می پرسم خانم دکتر چی گفت؟ اول زبونش را می یاره بیرون ( یعنی گلو را معاینه می کند) بعد دست به گوشاش می زند و آخر سر هم سینه و پاهاش را نشون می دهد. جدیدا من که دستشویی می روم پشن سر من می آید و دستش را لای در می گذارد ٬ وقتی می گویم دستت چی می شود؟ جوایش این است: اوووخخخ و زبونش را می یاره بیرون یعنی می رویم دکترو مابقی حرکات.

و مامان سارا که همچنان گیلدا است. به مادربزرکش هم پ می گوید.(حرف اول اسمش را ) و برگ درخت را هم ب می گوید.

مامان سارا: ماهان کجا برویم؟و با کی برویم؟

ماهان: دددددد  بابا  گیلدا

مامان سارا: گیلدا کی شما است؟

ماهان: ماماماماما

مامان سارا:اسم شما چیه؟

ماهان: ماما یعنی ماهان ٬ تازه خورشید و ماه را هم به اسم ما ما می شناسد.

خلاصه این عسلکم خیلی شیطون شده و از دیوار راست بالا می رود. الان تمام کابینت های آشپزخونه خالی هستند و قابلمه ها روی کابینت. تازه ماهان هر چند روز یک بار با جیغ و داد می گیرد و به اطاق پذیرایی منتقل می کند بعد هم از من بادبزن می گیرد و مثل کباب پزها قابلمه ها را باد می زند. در آخر همه ما به صرف شام دعوت می شویم. جاتون خالی          تازه هر چنر وقت یک بار هم دستش را به قابلمه می زند و بعد به لپش٬ که معنی جز داغ بودن قابلمه ندارد و دا دا می کند.  عاشق تی کشیدن٬ جارو برقی و دستمال کشیدن هم هستند.

 به تمامی ابزار الات من جمله : دریل ٬ انواع پیچ گوشتی ٬ انواع شارژر و.... هم ارادت خاصی دارد. هر وقت که کامپیوتر روشن است به سرعت خاموشش می کند و وقتی می پرسیم: کی کار بد کرد؟ جوابش این است: با انگشت به خودش اشاره می کند یعنی من کردم. یک وقت هایی هم می گوید: بابا     اگر بخواهد بگوید کارش بد بوده یا ما خودمون را به ناراحتی بزنیم٬ با یک دستش روی اون یکی می زند و اگر هیچی نگیم این کار را ادامه می دهد حتی به سر و صورتش هم می زند. جالب این جاست که ما هیچ وقت ماهان را حتی تهدید به زدن هم نکرده ایم چه برسد به ...!!!!

رقاص خوبی هم هست ٬ خودش ضبط را روشن می کند و سی دی مورد علاقه اش را داخل دستگاه می گذارد و روشن می کند. خوشبختانه با کنترل ها نمی تواند کار کند. اینقدر قشنگ شونه می اندازد و می رقصد که می خواهم  درسته قورتش دهم. به کلیه آلات موسیقی علاقه مند است.

وقتی شیر می خورد از من انتظار دارد باهاش بازی کنم٬ وقتی بهش می گم : خام خام می خورمت ٬ ماهان هم ادای من را در می آورد و می گوید: خا خا خا خا

چند تا عادت خیلی بد هم دارد:   پرتاب کلیه ظروف شیشه ای ٬ چینی ٬ موبایل و حتی مهر نماز به کف آشپزخانه جهت شکسته  و خورد شدن. این را هم می دونم که تنها راه حل هم بی اعتنایی برای یک مدت طولانی است٬ این راه را برای خیلی موارد دیگر هم امتحان کرده ایم و جواب گرفته ایم ولی این یکی سخت تره ٬ چون همکاری همه اهل خونه را می خواهد.

واما مسئله اصلی: آقا ماهان هنوز مثل یک نوزاد مم می خورد و خیلی هم وابسته ممش است. تازگیها هم یاد گرفته با ممها بازی می کند. ( من اگر قبلا این چنین چیزهایی می دیدم حالم بد می شد و به اون مامان بیچاره کلی دری وری می گفتم ولی حالا...) خب الان که خونه خودمون هستیم مشکلی نیست ولی جلوی مردم چی ؟؟؟؟؟  شبها هم سه چهار باری برای مم بیدار می شود و وای به وقتی که ببیند توی تخت خودش است و پیش ما نخوابیده٬ با تمام وجود فریاد می زند و گیلدا گیلدا می کند که دل سنگ به حالش آب می شود٬  تازه اشکش هم دم مشکش است. دلم هم نمی آید از شیر بگیرمش!!!!

داشت یادم می دفت که بگویم٬ ماهان با آقایون میونه خوبی ندارد٬ خانمها اون هم خانمهای موبور انگلیسی و خوش بر و رو ٬ که باهاش خوش و بش می کنند را دوست دارد. توی مهمونیها هم اگر آقایی نزدیکش شود چنان گریه ای سر می دهد که نگو و نپرس!!!! از روسری هم خوشش نمی آید٬ به خصوص اگر من سرم کنم!!!!

خوب آیا امکان دارد با این بچه شیطون به من خوش بگذرد؟؟؟ تصمیم گرفته ام ماهان را با خودم جایی نبرم تا عشاقش رسالت نگه داریش را خوب انجام بدهند؟؟؟ به نظر شما تصمیم خوبیه؟؟؟؟

 

 پست بعدی با کلی عکس خدمت می رسم.

راستی یک کوچولویی موقع تولد سوراخ قلبش بسته نشده و یک رگ اضافی هم دارد٬ این کوچولو الان دارو مصرف می کند و دکتر گفته باید عمل شود!!!! ولی وزنش برای عمل هم کم است. اگر می شود برایش دعا کنید.

خانمی جون : حواسم به بازی یک تکه ابر هم هست.

 پ.ن: اون خبری که گفته بودم ایران اومدنمون منوط بهش بود هم خدا را شکر اومد و خیالمون راحت شد.(سه شنبه ۱۱ سپتامبر ساعت ۷ صبح فهمیدیم. خدا جون ممنون ) 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:0 PM  توسط مامان سارا  |