|
خاطرات آقا کوچولو
|
|
|
|
||||
|
قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم می خواهم از گلسا جون تشکر کنم به خاطر محبتی که به ما داشته و مرتب به ما سر می زند. آخر متاسفانه من نمی تونم وبلاگ شما را باز کنم و بخونم و لذت ببرم. لحظه های آخر قبل از پست این مطلب دوست خوبم خانومی من را به یک بازی دعوت کرد: اگه یه روز صاحب قدرت شین (بالاترین قدرت جهان) اولین کاری که می کنین چیه؟! این هم جواب من :من سعی می کنم به همه بچه های دنیا امکانات مساوی بدهم آخه بچه ها موجودات بی گناهی هستند و هیچ دخالتی در سر نوشتشون ندارند و نمی تونند داشته باشند. یکی بچه فلان مقام می شود یا در بهمان کشور به دنیا می آید یا وضع خانوادگیش خوب است . اون یکی بر عکس. خوب معلوم است کی در آینده کسی می شود و کی روانه زندان و ... و آخرش سرش به دار است. توی این دنیای مجازی آدم یک جورایی حس خوبی دارد . با آدم هایی آشنا می شود که توی زندگی عادی غیر ممکن بود و حس جالبی است. هر کسی مشکلات خودش را دارد در عین حال کلی موارد مشترک با بقیه دارد. اینجا اواخر هفته پیش جشنواره بالن بود. یعنی شرکتها هر کدام یک بالن به اسم خودشان طراحی می کردند هم معرف محصولشون بود هم قشنگ بودند. محصولات ازلبنیات گرفته تا لباس زیر (چه بی ادب این عکس ها مربوط به آخر برنامه بود ولی چون شکل بالون ها قشنگ بود (خانه و ...) دلم نیومد حذفشون کنم.این پایینی هم بالن یک آقای اسکاتلندی با دامن معروفش . متاسفانه از بقیه مراسم عکس موجود نمی باشد. و این هم یک خبر یکم عجیب و غریب از وب لاگ کوچه* : روز هشتم و نهم ژوئن، حدود ۱۵۰۰ دوچرخه سوار برهنه در ۴ شهر انگلستان در چهارمین تور دوچرخه سواری علیه استفاده از سوخت های فسیلی شرکت کردند. این تور با هماهنگی کامل پلیس انجام شده بود و هیچ دستگیری انجام نشده بود و در ضمن برهنگی کامل برای شرکت در این تور لازم نبوده است.با دیدن عکسها بیشتر به عجیب و غریب بودنشون پی می برید. این هم یک روش بیان عقاید
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نمی دونم از عکس های ماهان پیداست یا نه؟ ماهان موهاش فرفری است و حسابی بلند شده بودند بطوری که دیگر نمی گذاشت موهاش را شونه بکنم. بنابراین ٬ من و بابای ماهان در کسری از ثانیه موهای آقا پسر را از ته زدیم.(هفدهم مرداد ماه) حالا هر کس ما را می بیند می گه ماهان موهاش خیلی خوشگل بود ٬ چرا این کار را کردید؟ خوب شما قضاوت کنید کدام بهتر است؟
و این هم در حین واقعه : در پایان یک آقا گل با کله براق ظهور کردند:
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------- داشتم عکس های ماهان را می دیدم ٬ از گذر سریع عمردر تعجبم. این هم شاهدم ۱۲ فروردین ۱۳۸۵ (ماهان ۳ ماه و ۳ روزه بود.) این هم مربوط به همون موقع هاست. ماهان گلم در سن سه ماه و نیمگی اولین سری عکس پرسنلی در سن ۴ ماه و ۱۰ روزگی ٬که واقعا پرسنلی شد و یک ماهی وقت برد.
این عکس را هم دوم جولای که برای ثبت نام دانشگاه رفته بودم توی باغ پشت دنشگاه ار ماهان گرفتم. ماهان شش ماهه بود.
این جا ماهان تازه می تونست یا دستاش چیزی را بردارد٬ عشق و عسل و نازنازی و ........ مامان. عاشق این عکس ماهان هستم ٬ خیلی شیطونی نگاه می کند.
اینجا هم واقعا تابستون یود. امیدوارم به همه شما خوش بگذرد ٬ تا برنامه بعد خدا نگهدار
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تا انجایی گفتم که ماهان حسابی بی حال افتاده بود. بچه حتی حال و نای گریه کردن را وقت خون گرفتن نداشت.بمیرم برای بچه ام چه کشید. حالا این وسط دریابید حال و روز مامان من را٬ با چه ذوق و شوقی آمده بود اینجا تا وجود اولین نوه خانواده را حس کند ٬ چه شد؟ همان روز چند ساعت بعد یکی از پزشکان به ما گفت ماهان دچار عفونت شده و باید آزمایشهای تکمیلی انجام شود تا محدوده عفونت مشخص شود. آزمایش ها شامل :
۱- ادرار (عفونت کلیوی) ۲-آب کمر (عفونت ستون فقرات و نخاع) ۳- اشعه ایکس (عفونت قلبی) ۴-خون بود. برای هر کدام ماهان خیلی سختی و درد کشید. مثلا برای گرفتن آب کمر دفعه اول به دلیل مقاومت بچه نتوانستند نمونه بگیرند. نوبت دوم به ماهان مرفین زدند. باز هم نشد اما ماهان هفت هشت ساعت خوابید و حتی برای شیر هم بیدار نشد که باز من داشتم دیوانه می شدم . ولی شازده ساعت ۱۲ نیمه شب بیدار شد و دیگر هم نخوابید تا صبح. خلاصه مرتبه سوم با زیاد کردن دوز مرفین نمونه گرفته شد. این را هم اضافه کنم که در این کشور چیزی به نام بخش نوزادان وجود ندارد یعنی بچه سالم را سریع تحویل مادرش می دهند البته به دلایل عاطفی . اما وقتی حال ماهان بد شد به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شد و قرار شد من فقط برای شیر دادن یا دیدنش بروم. در ضمن یک لوله بلند و باریک از طریق بینی ماهان به معده اش شیر را می رساند. از من هم اجازه گرفتند اگر ماهان گرسنه بود و من نبودم از شیر های آماده تغذیه شود. البته طرز کار دستگاه شیر دوش را هم به من یاد دادند و قرار شد برای گل پسرم شیر بگیرم و بفرستم برای نوش جانش. همانطور که گفتم پزشک ماهان احتمال عفونت را داده بود به همین علت درمان را هم شروع کرده بودند. هر ۱۲ ساعت یک بار سه نوع آنتی بیوتیک آن هم به روش آنژیو کت و برای ۱۴ روز . یعنی تزریق مستقیم در رگ. آن هم رگ نوزاد سه چهار روزه. حتی یاداوریش هم دردناکه. به این ترتیب اقامت ما در بیمارستان به جای ۴ روز ۱۸ روز شد. یعنی ۱۴ روز اضافه تا بهبودی کامل ماهان. وقتی ماهان به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شد من را هم به دلایل عاطفی از یک سالن که ۴ مادر و نوزاد بودند به اطاق خصوصی منتقل کردند.۲ شب آنجا بودم تا اینکه ماهان به درمان جواب مثبت داد و به بخش دیگری منتقل شدیم. این بخش مخصوص نوزادانی بود که نیاز به تحت نظر بودن داشتند نه مانیتور شدن. شکر خدا ماهان هر روز بهتر می شد ولی در عوض من حالم خرابتر و بدتر. چرا ؟ خوب دلیل اولش خستگی وحشتناک و بیماری ماهان بود. دلیل دوم:ماهان شبها نمی خوابید ٬ فقط ساعت ۷ عصر می خوابید تا ۳۰/۹ یا ۱۰ شب و بعد تا صبح چرت های نیم ساعته می زد. توی این مدت هم من یا می رفتم دستشویی یا شام بخورم و یا ...تنها کاری که امکان انجامش نبود خواب بود. تازه چون ما در یک سالن ۴ نفره بودیم ٬ هر کسی که بچه اش گریه می کرد از سالن بیرون می رفت تا مزاحم بقیه نباشد و به این دلیل ما همیشه بیرون و بیدار بودیم. یادم می آید هر کسی مرخص می شد من اشک تو چشمام جمع می شد و حالم بد می شد. روزها اینقدر کند و کشدار می گذشت که نگو و نپرس !!!! تا می آمدیم به یک اطاق عادت کنیم یک مریض با شرایط خاص تر می آمد و سرپرستار از ما خواهش می کرد اگر امکان دارد تختتان را عوض کنید. من هم خودم را در شرایط آنها و بیمارها قرار می دادم و بار وبندیل را جمع می کردیم و می رفتیم جای دیگر. مثلا" یک بار یک اطاق با دو تخت خالی کنار هم می خواستند برای یک مادر و دوقلوهاش (یک دختر و یک پسر) و یک بار هم مادر و نوزاد بد حال. تو این گیر و دار یک وقتهایی گیر آدمهای عجیب و غریب می افتادیم یادم می آید یک خانمی بود با این که بجه خودش مریض بود ولی تو سرمای دی ماه پنجره ها را باز می گذاشت در این مملکت حدود دو یا سه هفته بعد از تولد ماماهای آموزش دیده به خونه مادر می رود و بچه ها و مادر ها را زیر نظر دارند. به همین دلیل فردای اون روز و چند روز بعد هم ماما اومد خونه و ماهان را چک کرد یا وزن کرد . خدا را شکر پسر کوچولو روبراه شده بودو خوب وزن می گرفت. تازه بیشتر از همیشه عاشق مم خوری شده بود و از خواب شبانه هنوز خبری نبود. این چند تا عکس هم یادگار اون دوران است: قیافه خسته من و نگاه عاقل اندر .... ماهان را دارید. اینم یک شاهد دیگر برای .....من این هم آقا ماهان یازده روزه با اون دستش !!!!!!!!! ماهان عشق مامان سیزده روزه و دست همراه با آنژیو که به کمرش بسته شده است. اما باز هم بی فایده بود. باز هم پدر وپسر دارند گپ می زنند و حتما پشت سر مامی سارا .... این هم عکس ماهان یک ماهه اینجا ماهان چهار روزه با همان لوله مورد اشاره برای تغذیه مرجان مامان اون یکی ماهان خوشگل گلسا جون: من هر کاری می کنم موفق نمی شوم وبلاگت را بخونم آخه فونتش عوض می شود و هیچ چیزی را نشون نمی دهد. من به یادت هستم و ممنون از اینکه به ما سر می زنی. |
|||||
|
|||||