|
خاطرات آقا کوچولو
|
|
|
|
||||
|
همین دو ساعت پیش یعنی ۶:۳۰ دقیقه بعد از ظهر خواهرم از تهران تماس گرفت و خبر فوت پدربزرگ را داد. (پدر پدر)خیلی وحشتناک و ناراحت کننده بودو چون ما اینجا دور از دسترس هستیم عجیب ما را به فکر فرو برد. خدایش بیامرزاد انسان بی آزار و باخدایی بود. باز هم خدایش بیامرزاد سالم و سرحال و سرپا بود ولی روز چهارشنبه سکته قلبی می کند. در یکی از شهرستانهای استان اصفهان زندگی می کردند. (البته الان فقط دو تا از دخترها یعنی عمه های من آنجا زندگی میکنند وبقیه ساکن تهران و اصفهان شده اند.) به هر حال فرزندان به بالین پدر بیمار فرا خوانده شدند و برای آخرین بار پدر را ملاقات نمودند. البته پزشک معالج هر روز خبر از بهبودی نسبی پدربزرگ می داد و پدرم قصد داشتند ایشان را برای معالجات تکمیلی به تهران بیاورند. ولی سرنوشت چیز دیگری مقدر نمود و پدر دیگری را از فرزندان جدا نمود.
می دانید این اولین خبر بدی است که ما در غربت می گیریم و امیدوارم آخریش هم باشد.من نمی گویم اگر ما ایران بودیم برای پدر و مادرم و دیگران چه ها می کردیم ولی حتی تصور این اتفاق برای نزدیکترها خیلی وحشتناک است.شاید اگر ایران بودیم حضورمان تسلی بر درد دیگران علی الخصوص پدرم بود آخر پدرم واقعا" عاشق پدر و مادرش بود. خدابیامرز مادربزرگم ۸ سال پیش فوت کرد. (۸ خرداد ۱۳۷۸ ) البته ۲۹ تیر ماه هم در تقویم ذهن من جزء ماندگار شد. می دانید انسان وقتی این اخبار را می شنود چند روزی متحول و تحت تاثیر قرار می گیرد ولی دوباره درد یا دوای درد فراموشی سراغ آدمیزاد می آید و روز از نو روزگار از نو. واقعا که فراموشی عجب چیز عجیبی است. به واقع این گونه وقتها است که ارزش زندگی معلوم می شود به چیست؟ هیچ چیزی جای خانواده را نمی گیرد و هیچ چیی ارزش ندارد مگر خانواده و روابط سالم انسانی. اما کو گوش شنوا و دل پند آموز. این دنیا تا بوده همین بوده و جای شخص رفته را هیچ کس نمی تواند پر کند همچنین اوج غم شخص عزیز از دست داده را که تواند درک کند. برای همین است که دنیا دیده ها همیشه تایید بر همدلی و محبت می کردند ولی جوان ترها دنیا را شوخ و شنگ می بینند و محل تفریح و سرگرمی. پس بقول حافظ " بیایید تا قدر یکدیگر بدانیم " و حیف اگر دیوان حافظ داشتم بقیه شعر را می نوشتم یا تفائل می زدم. بد جوری دلم گرفته ولی باز می خواهم دعا بکنم:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام امروز می خواهم کمی از احساسات خودم بگویم و تناقضاتی که باهاشون در گیرم. همانطور که گفتم ما حدود دو سال است که به بریتانیا آمده ایم البته برای تحصیل٬ پس شرایط ما کمی فرق می کند چون هیچ کداممان کار نمی کنیم و بالطبع از نظر مالی باید احتیاط کنیم که باز هم صد البته بابایی ماهان با این فکر موافق نیست و می گوید پول از هر جایی تا حالا رسیده از این به بعد هم می رسد دومین مسئله ای که باهاش درگیرم احساستم است.می دونید وقتی به مشکلات توی ایران فکر می کنم چیزهایی مثل بی عدالتی ٬فقر ٬ بی ارزش بودن آدمها به خصوص جنس موءنث ٬ قوانین مسخره و بی اساس ٬ سیستم آموزش قدیمی و ناکارامد و بدردنخور و هزاران دلیل دیگر حتی یک لحظه هم دوست ندارم ایران باشم ولی وقتی به خانواده و دوستانم فکر می کنم دیوانه می شوم ٬ وقتی به تنهایی پسرم فکر می کنم دیوانه می شوم ٬ وقتی آخر هفته ها تنهاییم و جایی برای مهمانی رفتن نداریم باز هم دیوانه می شوم ٬ وقتی می بینم برای پسرم واژه هایی مثل خاله٬دایی٬عمه٬پدر بزرگ و مادر بزرگ بیگانه اند ٬دیوانه می شوم . باور کنید همیشه توی ذهنم تصور می کنم اون لحظه ایران رفتنمون را که توی فرودگاه چه می شود وقتی برای اولین بار خانواده هامون ماهان را ببینند.یا مثلا وقتی خسته هستم و حوصله ماهان را ندارم با خودم می گم چی می شد الان یکی اینجا بود و با این بچه بازی می کرد البته مادر شوهرم اینجاست ولی اون هم خسته می شود. مشکل دیگرما هزینه وحشتناک مهد است٬ ماهانه یک ملیون و ششصد هزار تومان خلاصه اینکه برای من همیشه در آخر آرزو می کنم " همه انسانها شاد و خرم هر جایی دوست دارند زندگی کنند به دور از تبعیض و بی عدالتی٬ به خصوص شرایط ایران آنقدر عالی شود که دیگران خواهان زندگی در ایران باشند نه مثل الان. " به امید آن روز جهت حسن ختام چند تا از عکس های عسل خان را می گذارم.
شازده قبل از رفتن به مهمانی
مامان سارا و ماهان
دوباره مامان سارا و ماهان
ماهان و رز (تنها دوست ماهان )
شازده علاوه بر رز عاشق لب تاپ و کامپیوتر هم است.
و اینک عشقولانه پدر و پسر |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همانطور که گفتم ماهان در شهر بریستول و بیمارستان St. Michell Hill به دنیا آمد. روز جمعه ۳۰ دسامبر سال ۲۰۰۵ ساعت ۴:۴۰ دقیقه صبح و ۹ دی ماه ۱۳۸۴ . البته زایمان سختی بود جون دکتر زایمان مجبور به استفاده از فورسپس شد و کله بچه یک برآمدگی گنده اندازه نارنگی پیدا کرده بود که خدا را شکر بعد از دو روز رفع شد. آخر اینجا به این راحتی اجازه سزارین نمیدهند و به عنوان ترسوندن به من میگفتند اگر این کار را نکنی میبریمت برای سزارین که خوب صد البته در اون شرایط خیلی ظالمانه بود.
اینجا می گویند که پدر بچه باید هنگام زایمان حضور داشته باشد تا به سختیهای مادر پی ببرد و لذا بابایی و البته مامان بنده که از ایران آمده بود هم حضور داشتند. راستش اول کمی خجالت می کشیدم ولی بعدش فقط مثل کولیها داد می زدم. خلاصه آقا کوچول بالاخره تشریف فرما شدند یک پسر ی با پوست سرخ و پفالو و پر از مو و نسبی تپل (وزن سه کیلو و ششصد و نود گرم و ۵۳ سانتیمتر قد ) دیده به جهان گشودند. این آقا پسر از همان اول شروع کرد به دید زدن و ملچ ملوچ کردن. یکی دو ساعت بعد هم پرستار آمد و آموزش شیر دادن به نوزاد را داد و بعد ما را به بخش ۷۱ منتقل کردند. قرار شد روز دوشنبه ما را مرخص کنند. این هم ماهان شنگولی یک روزه وبعدیش ماهان و مامان من (مامانی).آخری هم ماهان و باباییشون
خلاصه آقا ماهان سه روزه بود که یکی از نرسها وقتی برای چک روزانه آمده بود متوجه اندک زردی در چشمهای آقا پسر شد و قرار شد از بچه تست زردی بگیرند و به ما گفت زیاد مهم نیست نهایتش یک شب بچه را زیر نور می گذاریم. بعد که جواب آمد معلوم شد زردیش زیاد نیست ولی ما برای اطمینان قبول کردیم ماهان جون یک شب زیر نور برود خلاصه چشمهای بچه گلم را بستند و لخت گذاشتندش زیر نور. نیمه های شب ماهان گریه کرد گفتم حتما" بچه گرسنه است آوردمش بیرون ولی هر کار کردم مم نگرفت حسابی هم بیحال بود فقط گریه می کرد ٬ تا این که یکی از نرسها آمد و گفت بچه تب دارد زود لباسهایش را در بیاور و لختش کن.(اون هم توی سرمای زمستان)٬ اما ماهان آروم نمی شد ٬ برای اینکه من هم استراحت داشته باشم یک تفر آمد و بچه را برد. نزدیک صبح بیدارم کردند که فسقل گرسنه است٬ اما چشمتون روز بد نبیند که دریغ از حتی یک قطره شیر. از یک طرف خستگی و درد و بی خوابی و از طرف دیگر بچه مریض و بیحال٬ داشتم دیوانه می شدم. با حال بد ماهان ٬تنها راه پایین آوردن تبش شیر خوردن بود که امکان پذیر نبود٬ پس به ناچار شیر آماده با لیوان به بچه دادند و ماهان از شدت گرسنگی همه را بلعید. بعد از ویزیت پزشک اعلام کرد که ماهان دچار عفونت شدید شده و صد البته خیلی خطرناک بخصوص برای نوزادان. منشاء عفونت هم یک نوع ویروس معمول زنانه بوده است و پیشگیری هم بسیار ساده بوده است ٬ کافی بود در حین زایمان یک واکسن تزریق می شد و باقیش حل بود. |
|||||
|
|||||