تبليغاتX
شازده ماهان
خاطرات آقا کوچولو
سلام و صد سلام....

بالاخره سفر کوتاه ما هم به پایان رسید و تا چشم روی هم گذاشتیم تمام شد و دوباره خودمان ماندیم و خودمان...جای همه خالی ..خیلی خوش گذشت و کلی کیف کردیم....پرواز هم راحت و خوب بود..ما مجبور شدیم بلیط امارات را بخریم و رفت ساعت ۸:۳۰ شب بود . اولش ماهان راضی به نشستن روی صندلی خودش نبود و بغل گیلدا نشسته بود . حتی حاضر نشد کمربند ایمنیش را ببندد ولی بعد با هزار ترفند و ذر آخر گریه راضی اون هم در خواب به صندلی خودش منتقل شد. تقریبا نصف مسیر را ماهان خوابید و بقیه اش را بیدار بود. پرواز با یک توقف در دوبی و تغییر هواپیما به مقصد تهران به پایان رسید. وقتی وارد خاک ایران می شویم حس خوبی به آدم دست می دهد و واقعا احساس در خونه بودن است. اما متاسفانه اولین چیزی که خونمایی می کند خشکی مسیر است که حتی تا فرودگاه امام هم به چشم می آید . دوبی هم خشک است اما به دلیل ساختار جدید و پیشرفته اصلا به چشم نمی آید.

ماهان گلی تقریبا خونه هایی را که قبلا دیده بود و آدمها را به خاطر می آورد و بدون رودربایستی به سراغ خواسته هایش می رفت. و علاقه اش به ماهیتابه صد ملیون برابر شده بود به طوری که همه جا حتی در پارک و مهمانی هم همراهش بود. حسابی هم نازش خریدار داشت و تحویل گرفته می شد. خدا را شکر این دفعه مثل دفعه پیش مریضی عجیب و غریب نگرفت و بهتر غذا می خورد فقط نسبت به نیش پشه بد جوری حساسیت نشون داد و همه فکر می کردند که آبله مرغون است. یکی از دیگر مزایای این سفر پیشرفت بزرگ در حرف زدن ماهان به خصوص فارسی بود و من واقعا در قدرت یاد گرفتن بچه ها متعجبم...پسرک کلی کلمه جدید یاد گرفت و کلی از کلماتی که در مهد یاد گرفته بود و بروز نداده بود را آشکار کرد. مثلا وقتی ماهان را حمام برده بودم و داشتم سرش را می شستم آنقدر داد زد و به من می گفت: enemy...enemy...enemy...out ...out... که مونده بودم بهش چی بگویم و یا یک بار ازش خواستم با مهر خونه بسازد چنان نگاهی کرد و بدون مقدمه گفت : silly gilda ..من هم سعی کردم به روش نیاورم ولی اینقدر توی دلم خندیدم که حد نداشت. به هر حال ماهان کلی کلمه و جمله جدید یاد گرفت و ما را بسی خوشحال نمود. تو ین مدت چند باری کار داشتیم و ماهان را از صبح زود توی خانه رها می کردیم ومی زدیم بیرون ..پسرک که خواب بود ولی وقتی هم بیدار می شده مثل آقاها گریه نمی کرده و تازه صبحانه هم کلا تعطیل فقط کمی شیر...ولی پسر گل مامان فقط تو خودش بوده و منتظر مامان و بابا که بیایند.

 یک روز هم به دیدن دوستان قدیم و جدید رفتیم...که خیلی خوشحال کننده بود. به خصوص دیدن شازده آرمان دوست و آقا کوچولوی وبلاگ ...آرمان جون و مامان مهربونش را توی مهد کودک آرمان دیدیم و ممنون از مامان دریا به خاطر همه چیز و مهربونیشون. البته متاسفانه اون روز چشمهای قشنگ آرمان کمی عفونی شده بود و ظاهرا بعد هم ادامه داشته ..که خدا را شکر بعد از چند روز خوب شده ..آرمان گلی مثل عکسهاش یک مرد واقعی ولی با پستونک (که خیلی بهش میومد )  بود. البته به مامان دریا قول داد زود زود پستونک را کنار بگذارد و این قدر گل پسر بود که به محض سوار شدن به ماشین مامانش سریع روی صندلی خودش نشست. آفرین به آرمان عزیز و خوب. خلاصه این کوچولوها کمی بازی کردند و کمی راه رفتند و ما هم حسابی به مامان دریا زحمت دادیم . و از دیدنشون خیلی خوشحال شدیم.

هفته دوم هم که نیمه تعطیل بود و خیلیها سفر...ما هم سفر نیم روزی به مشهد داشتیم ...دفعه پیش به خاطر مریضی ماهان مجبور به کنسلی مشهد شدیم...این بار هم کلی اتفاق داشت می افتاد..یک کار اداری داشتیم اول دادن جواب را به همان روز مشهد رفتن یعنی یکشنبه موکول کردند که زودتر جوابش معلوم شد. ...بلیط رفت ما ساعت ۷:۳۰ صبح بود که تماس گرفتند و گفتند شده ۱۲:۳۰ ظهر. حالا برگشت ما دوشنبه ۵:۳۰ صبح بوده یعنی عملا یک نصفه روز...هر سری هم آقای همسر می گفت نرویم...و من ...به هر حال رفتیم و جای همه خالی ...من حتی نتونستم یک صفحه کتاب بخونم ...البته مامان هم با ما بودند...اول که برای وضو رفتیم چون حوض و شیر آب بود ماهان یک دور کامل خودش را خیس کرد و به اندازه یک دنیا لذت برد...بعد هم توی صحن ها ...این قدر مهر جابه جا کرد یا تسبیح برد و قران و کتاب جابه جا کرد که ...دفترچه های رسید صدقات را داشت بر می داشت که مسیول به ماهان گفت نکن . ماهان هم از اون طرف که رد می شد آهسته می گفت:                 agha's books ...thank you      و دور می شد . تا می دید یک نفر سجده کرده می دوید و از روی سرش رد می شد و همه این مواقع بنده دنبالش می دویدم و معذرت خواهی می کردم...نزدیک نماز مغرب و عشا که شلوغ شده بود هر کسی سجده می کرد پسر شیطون مامان با هواپیما توی سرش می زد و من این قدر خجالت می کشیدم که حد نداشت. خلاصه تا ۴ صبح خواب به چشمان پسرک نیامد و شیطنت فراوان دیده شد. یکی از خدام به ماهان گفت اگر بنشینی شکلات می دهم ودر کمال تعجب ماهان نشست و تکان هم نخورد فقط هر قدر که اون خانم دور می شد ماهان با آه می گفت : مای شکلات و به خودش می گفت : اگر نه بروی ...اون موقع ..شکلات ... وقتی اون خانم نزدیک می شد آروم می نشست . بعد از چند دقیقه اون خانم شکلات را داد و ماهان هم ازش چوب مخصوصش را گرفت . از این به بعد به هر خادمی که می رسید ازشون شکلات می خواست. بعد از نماز صبح هم بعد از دیدن جمعیت با تعجب گفت: آزا خانوم ..خیلی شلوغه ...در آخر هم ادای کباب پختن را در آورد و گفت: سوخت دست من ... بعد از اون هم تا فردا ظهر ماهان بیهوش شد.

 چند روز آخر هم مثل باد گذشت و روز شنبه یعنی روز خداحافظی رسید...خداحافظی که آدم نمی دوند دیداری دارد یا نه...خیلی سخت است ..در واقع بدترین قسمت ماجرا است ...حتی ماهان هم حوصله نداشت و به همه می گفت بریم لندن  و داشت همه را با خودش می آورد. با سختی از همه خداحافظی کردیم و سوار هواپیما شدیم . بعد از توقف کوتاه در دوبی راهی لندن شدیم . جالب بود وقتی هواپیما نشست ماهان با چنان ذوقی فریاد می زد : رسیدیم لندن  ...رسیدیم لندن   بعد از اون هم  دو ساعت رانندگی و رسیدن   به شهر خودمون ...و حکایت این سفر هم به پایان رسید و اما هفته ای که گذشت:

هر چه قدر اون دو هفته زود و خوب بود این یکی بد و کند و کشدار بود. روز یکشنبه که با هزار دردسر چمدونها باز شد و نصفه نیمه مرتب شد . دوشنبه هم با سختی از خواب بیدار شدیم و آماده رفتن که ماهان گفت : نددی نه  یعنی مهد نه...خلاصه بعد از نیم ساعت گریه بابایی آمده بیرون ولی ماهان اون روز هیچ غذایی نخورده بوده و از طرف مهد تماس گرفته بودند که حالش خوب نیست و مرتب بالا می آورد. بعد هم بابایی برده بوده ماهان را دکتر و دکتر گفته بوده مشکلی ندارد.من فکر می کنم از ناراحتی بوده ...روز بعد هم به هیچ وجه حاضر به رفتن نشده و سه روز بعدی با گریه رفته ولی به هیچ وجه غذا نخورده ..به طوریکه دیروز بعد از نشستن توی ماشین یک ریز داد وفریاد که من مرغ می خواهم ...از شدت گرسنگی گریه می کرده و ....خدا می داند این مسیله کی حل می شود.

این هفته سر کار اینقدر دیر می گذشت و من بعد از ظهرها یک ریز خمیازه می کشیدیم. به نظر هنوز ساعت بیولوژیک بدن تطابق پیدا نکرده و ساعت ۸ شب یعنی ۱۱:۳۰ ایران از خواب غش می کنم و در عوض صبحها ۵ صبح بیدارم. جالب اینجاست که الان هوا حدود ۱۰ تاریک می شود و ۴ روشن. (روشنایی می خوابیم و بیدار می شویم ..این چند روزه شب را ندیده ام ) رستی برای همکارانم از ایران سوهان و پسته آورده ودم ..همه از سوهان خیلی خوششان آمد و تعجب کرده بودند...آخر شیرینیهای اینجا خیلی بد مزه هستند یا شیرین شیرین یا بدون شیرینی ..من هم گفتم :  اااااااااییییننننهههههه ....و هزار تا ای کاش توی دلم...

آخرین مطلب را هم بگویم و زحمت را کم کنم ...چیزی که توی این سفر خیلی به چشم می خورد ..گرانی  وحشتناک و وحشتناک بود ..باور کنید قیمت خیلی مواد خوراکی اینجا که گرانترین کشورهاست ارزان تر از ایران است. من قیمت سوپرهای شیک  را نمی گویم بلکه قیمتهای معمول که دیدهام را می گویم ...خیلی محصولات هم که قیمتشان بین المللی شده بوده...خلاصه درآمد ریالی و خرج یورو و ...خدا خودش به مملکت رحم کند.

کلی عکس داشتم که الان اصلا فکرم کار نمی کند که کجا هستند. حتما دفعه بعد می گذارمشان.

همه خوش باشید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:36 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه بزرگترها و کوچولوترهای عزیز

امیدوارم حال همگی خوب باشد. ما هم خوبیم و این چند روز گذشته حسابی مشغول بودیم. چرا ؟؟؟؟

اول انکه پسر کوچولو دوبار سرما خورد ولی نه مثل سزی های پیش ...شدتش کمتر بود و کمتر اذیت کرد. امروز یکشنبه است وما هفته پیش این موقع خانه یکی از دوستان بودیم که نزدیک لندن زندگی می کنند. ولی محل کارشون لندن است ..چون اجاره خونه های لندن خیلی گرون است خیلی از مردم به شهرهای اطراف می روند و برای هزینه کمتر اونجاها زندگی می کنند . ما هم شنبه پیش صبح زود از خانه زدیم بیرون و از قبل بلیط اینترنتی برای دو جای دیدنی گرفته بودیم. اولیش یک موزه خیلی معروف به اسم مادام توسوت  و دومیش هم چرخ فلک لندن که بزرگترین چرخ فلک دنیا است.

ما قبلا هم چند باری لندن رفته بودیم ولی هیچ وقت با برنامه و اینجوری نرفته بودیم. ما ساعت هفت صبح خانهرا ترک کردیم و حدود ۹:۳۰ صبح رسیدیم لندن. البته چون شهر عجیب و غریبی است ما به کلی مشکل خوردیم:

۱- خیابانهای شهر بیشترشون غیر از اصلیها یک طرفه است و مرتب هم جهتشون را عوض می کنند . بدون نقشه پیدا کردن مسیرها غیر ممکن است و ما هم که نقشه ۲ سال پیش را داشتیم تقریبا گیج شدیم. همون خیابانهای اصلی را هم مسیر اتوبوس یا تاکسی کردهاند و کار سخت تر می شد. بیشتر خیابونها هم مستقیم نبودند یعنی پیچ پیچی بودند و جهت یابی غیر ممکن بود.

۲- مشکل اصلی توی این شهر درندشت پیدا کردن پارکینگ ارزون قیمت بود و است. اولا که توی خیابونها ی فرعی تابلوی پارکینگ ممنوع یا پارکینگ برای اعضای محلی امکان پذیر است را زده بودند . این یعنی آسایش مردم محلی (از این کار خوشم آمد.) و آزار غیر محلیها . ما هم اول راحت رفتیم توی نزدیکترین پارکینگ به موزه ولی وقتی قیمتش را دیدیم خیلی جا خوردیم  ۱۵ دقیقه ای ۷ پوند. یعنی برای ۲ ساعت حدود ۶۰ پوند که از پول بلیط موزه هم گرونتر می شد پس از اون جا آمدیم بیرون و یک مقداری دورتر پار کردیم که البته خیلی شانس آوردیم و سیستم پارکومتری داشت.

و اما موزه....توی این موزه مجسمه سایز واقعی همه افراد سرشناس از همه جای دنیا گذاشته شده ...آدم های سیاسی ..هنرمند (هالیوودی..)..ورزشکار...نویسنده و خواننده...خلاصه همه جور آدمی بود. نکته جالب هم بیش از حد واقعی بودن مجسمه ها بود. مثلا شما باور می کنید این عکس یک مجسمه باشد...تازه قفسه سینه اش هم بالا پایین می شد یعنی نفس می کشید. البته من اسم این خانم را نمی دانم.

       

و یا این یکی که من طاقت نیاوردم و باهاشون عکس گرفتم...

این هم شرک یا به قول ماهان آقا غوله...تنها کاراکتر که ماهان شناخت  و از بزرگ بودنش تعجب کرد اخر غول خودش ۱۲ سانتی بیشتر نیست.

 و یا اینجا که .....

لطفا بگویید من با بچه بغل کاملا با آدمهای دوطرفم تطابق دارم .  مخصوصا آقا دست چپی خیلی واقعی نیست....این هم خانم مرکل که من نسبت بهش ارادت خاصی دارم ولی ظاهرا خیلی مهربون نیست و یکمی خشن است.

این هم مجسمه مبتدع این موزه..یک آدم کوچولو موچولو ولی با چه ایدهای....و در اخر هم یک تور ۳-۴ دقیقه ای به لندن ۴۰۰ سال پیش تا امروز داشتیم و در واقع قطار زمان را سوار شدیم. اولش زمان طاعون بود که همه اش مرگ و میر بود بعد زمان چارلز دیکنز که فقر و نکبت و بدبختی و بعد آهسته آهسته امروز پیشرفته و تمیز و...

 بعد از اونجا هم ۲ ساعتی دور خودمون چرخیدیم و گم شدیم و ...تا بالاخره به نزدیک چرخ فلک رسیدیم و داشتیم از گرسنگی می مردیم ..برای ناهار به یک رستوران ژاپنی رفتیم که بر خلاف تصور من غذاشون خوشمزه بود و زیاد (اینجا این قدر غذا کم می دهند که آدم هیچ وقت سیر نمی شود ) . ماهان هم اون روز سنگ تمام گذاشت و یک لحظه هم توی کالسکه ننشست و تمام مدت بغل گیلدا یا به قول خودش ( کادل مامی ) بود. اون روز هوا خیلی گرم بود و ماهان برعکس همیشه ۳ تا بلوز و دو تا شلوار پوشیده بود و هر کاری کردم نگذاشت اضافی هاش را در بیاورم. 

حاشیه رود تیمز که از شهر لندن می گذرد خیلی جالب است ...معمولا یک چیزهایی شبیه مجسمه دیده می شود مثل این:

که مدتها بدون حرکت ثابت هستند ولی اینها آدم واقعی هستند که خودشون را به اشکال عجیب و غریب در می آورند و مردم هم برایشان پول می گذارند. و این هم از معدود حرکت این ...در حال تشکر از ماهان و دست دادن با ماهان

این هم دو نمونه دیگر....

چرخ فلک لندن که به اسم LONDON EYE معروف است در و اقع فقط یک دور می زند و به مدت ۳۰ دقیقه و یک تور هوایی از شهر است. ماهم سوار کپسول هایی شبیه این شدیم :

 و این هم دو تا تصویر از شهر از دو جهت مختلف.

شهر بزرگ و شلوغ و گران و...تمیز لندن

این هم نمایی از مجلس و کلیسای تاج گذاری وکمی دورتر کاخ باکینگهام ...

بعد از اینجا هم بهخونه دوستمون رفتیم و شب هم اونجا موندیم ...جالب اینجا بود که مهان اصلا غریبی نکرد و دست داد و به همه hello , morning , thank you را گفت..البته از قابلمه دست نکشید ولی من با اشاره به خاله گفتم که اجازه ندهد سراغ آشپزخانه برود البته یک مواقعی ماهان کنترلش را از دست می داد و سراغ ظرف و ظروف هم می رفت. اما هنوز بعد از چند روز ازش سوال می کنم فابلمه های خاله را دوست داشتی می گوید< آره (سرش را تکان می دهد) خیلی ناراحت می شوم ولی باید یاد بگیرد.

 و اما یک خبر دیگر...ما برای دو هفته می رویم ایران .....  و الان همهمه چیز ریخته بهم است و کلی کار انجام نشده مونده است. این یک سفر کاری و نیمه یهویی است. امیدوارم ماهان همکاری کند. ما این چهارشنبه می رویم و دو هفته بعد شنبه بر می گردیم. ظاهرا توی ایران همکلی تعطیلی است که خوب است. دوست دارم مشهد بروم دفعه پیش که نشد ..امیدوارم این دفعه بشود.

 

                                                                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام و سلامتی   

اولین چیزی که به ذهنم می آید این است که امروز هوای  اینجا واقعا عالی بود..آفتاب نه چندان سوزان نه بی رمق ..گه گاهی هم نسیم خنک و بوی گل و برگ درختها ...برگ درختها که خیلی کوچیک هستند تازه شدند اندازه کف دست ماهان. خلاصه که خیلی عالی است...جای همه خالی. دیروز یعنی دوشنبه اینجا تعطیلی رسمی بود در کل تعطیلات این کشور خیلی کم است .۳ یا ۴ روز کریسمس و بعد ایستر( ۴ روز) و ماه می هم اولین و آخرین دوشنبهاش تعطیل است...و آخرین سری تعطیلات هم ماه آگوست است که فقط یک دوشنبه است. این برای ما که تعطیلات باحال و لذت بخش و طولانی را دیده ایم خیلی کم است ولی اگر بدونید مردم چه قدر ذوق این یک روز اضافه را می کردند.کلی برنامه و طرح براش داشتند...این مردم خیلی به کم قانعند وونمی دونم شاید ماها بد عادت شدهایم. ولی خونه هاشون کوچیک...همیشه باید قسط بدهند و همیشه بدهکار بانک...هر چه قدر هم که حقوق می گیرند می شود یا وام یا هزینه مدرسه و ...بچه ها ولی سالی چند تا سفر می روند و همیشه خندان و شاد هستند. ما هم فرت را غنیمت دانستیم و یکشنبه به شهر Portsmouth رفتیم که خیلی هم قشنگ بود. شام هم رفتیم به رستوران بوفه ای  شرقی..یعنی ورودی ثابت می دهیم و هر غذایی دوست داشتیم می خوریم و غذای این رستورانها مجموعه ای از غذای چینی ..هندی و غربی است. البته ماهان این قدر اذیت کرد و دریغ از یک لحظه نشستن ..در نتیجه ما هم یک لقمه غذا می خوردیم و بعد بدو بدو دنبال ماهان که از در رستوران می رفت بیرون ...اما بقیه بچه ها از جاشون تکون نمی خوردند و آروم نشسته بودند. 

این همون شهر بندری است.

 خدا را شکر ماهان این مدت بهتر بود فقط دوباره گوشش چرک کرده بود که آنتی بیوتیک مصرف می کند ولی در کل خوب بوده..در عوض توی این چند هفته این قدر شیطون شده که حد و حساب ندارد...آمار خرابکاریهاش دارد از درآمد خانه می زند بالا.   چند روز پیش ماهیتابه را از بالای گاز پرت کرد پایین و داغونش کرد...دیروز هم تلویزیون را برگرداند و الان نیمی از صفحه تلویزیون بنفش است که یعنی تعطیل  البته سابقه انداختن تلویزیون را در سن ده ماهگی هم داشت آن هم در یک مهمانی. هر چند وقت یک بار هم هارد یا رم یا سی دی درایو می سوزاند. شبها هم که زودتر از ۱۱ نمی خوابد و صبح به زور باید بیدارش کنیم . نتیجه دیر رسیدن مامان و بابا می شود. به تازگی هم فقط لباس بابی را می خواهد بپوشد اون هم کثیف و نا مرتب ..بعد هم شلوار orange (شلوار خونه اش)را می خواهد بپوشد و برود مهد.خلاصه دردسری است .

               

 

یکی از شخصیتهای کارتونی اینجا BOB THE BUILDER است و ماهان هم عاشقش شده است. یک آقایی است که خونهو ..می سازد و تیمش متشکل از ۴-۵ تا ماشین راهسازی و ..است. تازگیها ماهان هر کجا لباس یا هر چیزی با عکس بابی ببیند می خواهد آن هم چه جور....داد و گریه و ول پول می کند تا برایش بخریم . این هم عکس ماهان با بابی ...(به قول خودش).بابی آهنگ هم دارد و این اولین آهنگ به زبان انگلیسی ماهان است:

               ?  Can we fix it

            yes we can  

 

 ماهان این قدر این لباسها را دوست دارد که همون جا توی فروشگاه لباس تنش را درآورد و این را پوشید. بعد هم کلاه و عینک بابی را گذاشت سرش و خیالش راحت شد.

 پسرک دیگر بیشتر حرفهایش را انگلیسی می گوید اگر چیزی بخواهد می گوید Please که توی مهد یادشون دادند. بعضی از حرفهاش....

George:stop it , Daddy : stop it , Mummy : Stop it, back , out,

 take away, leave me, Funny, Again , come on, this way,painting, orange, bunny, up , down , five,jump,out, ...وقتی با خودش حرف می زند دوستان مهدش را صدا می کند و به همه امر و نهی می کند.دلیلش هم این است که خودش خیلی بچه خوب و حرف گوش کنی است.وقتی هم که کار بدی انجام می دهد مرتب به خودش می گوید: nauthy boy

الان مامان و بابا را تبدیل به my mummy & my daddy کرده و my را با همه چیزی استفاده می کند. مثل مای مقوله..یعنی ملاقه من برای آشپزیش...عجیب به آشپزی علاقه دارد. البته ریخت و پاش. جمله هاش هم خیلی بامزه کتابی می گوید :

 این بابی است یا مغوزه باز است. یا ..نیست.  لباس بابی کفیث است. مقوله { ملاقه } اینجا است.و ....

وتی صبحبرای بردنش به مهد بیدارش می کنم مرتب می گوید: پیش گیلدا ..پیش مامی ..پیش بابا ..پیش ددی ...تا یک نفر به دادش برسد و نرود...به مهد این جوری...

این هم یک لحظه از شیطنت آقا ماهان...حتی وقتی می خواهد حیوانات را صدا کند به همشون پیشوند آقا می دهد....آقا فیله..آقا زددزدافه...آقا موشه...آقا هرسه ...آقا میمونه و ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام ....

چه فدر خوب و خوشحالم که تعطیلات به همه مامان و باباها و مخصوصا کوچولوها و باز هم مخصوصا کوچولوهایی که مامان هاشون از بد یا خوب روزگار کارمند هستند خوش گذشته و سرتاسر تعطیلات به مهمونی و سفر و...گذشته....همیشه به شادی ...

اما از خودمون و تعطیلات نصفه نیمه ...روز دوم فروردین ماهان گلی باز هم حالش بد شد و تبش بالا رفت (۴۱ درجه ) ودیگر حتی مایعات هم نمی خورد ما هم شال و کلاه کردیم و اولین عید دیدنی رفتیم بیمارستان دیدن دکترها...و این بار خیلی زود نوبتمون شد و دکتر بعد از کلی حرف و صحبت آنتی بیوتیک جدید به ماهان داد و هموم حرف همیشگی را تکرار کرد که علت ویروسی و بخاطر مهد .دوباره هم آزمایش ادرار را تکرار کرد و چون خیلی طول می کشید گفت بروید خانه و نمونه را بعد بیاورید...ولی این بار بد شانسی اوردم و وقتی ماهان را خوابونده بودم یک لحظه غفلت و پشیمانی عایدم شد. اما فردا صبح یعنی شنبه ماهان را نشوندم و حدود ۴ ساعتی خودم هم نشستم کنارش تا بالاخره کار انجام شد...وقتی ماهان را بلند کردم بچه پاهاش خشک شد بود و نمی تونست راه برود ...از فردای اون روز ماهان بهتر شد تا یک هفته بعدش تقریبا خوب شد و من نفسی تازه کردم . اما این خوشی دیری نپایید چون همون هفته که مثلا ماهان خوب بود شبها تب می کرد و بعد از خوردن مسکن تبش پایین می آمد...تا اینکه آخر هفته دوباره روز از نو و روزی از نو....تب و سرفه و بی اشتهایی ..یکروز خودم موندم خانه ولی دریغ از یک ذره غذا و یک ثانیه خواب...در نتیجه فردای اون روز ماهان را فرستادم مهد . روز پنجشنبه هم با مهد تماس گرفتم و حال ماهان را پرسیدم که گفتند بی سابقه آروم است و غذا هم نخورده...خیلی نگران شدم و همون روز با یک نفر صحبت ماهان  شد و گفت تب ممتد می تونه از علایم سرطان خون باشد...این قدر حالم بد شد که به محض رسیدن به خونه با ماهان و بابایی رفتیم بیمارستان ...ولی اون قدر بیمارستان شلوغ بود که ساعت ۱۰ شب نوبت ما شد و این بار وقتی دکتر نگرانی ما را دید خودش گفت آزمایش خون و از ریه ماهان عکس می گیرم...عکس که گرفتنش راحت بود چون کار ایکی ثانیه بود به من هم لباس سرب دار پوشوندند ..ولی آزمایش خون...تصور بکنید ساعت ۱ نیمه شب با یک بچه مریض و خسته و نیمه گرسنه...اول نرس یک پماد مخصوص زد روی دو تا دست ماهان و چسب هم زد روش..کار پماد بی حسی و متورم کردن رگهای اون ناحیه بود ...و باید نیم ساعت می موند تا اثر می کرد ولی ماهان خان علاقه شدیدی به کندن چسب داره و نمی گذاشت پماد بماند. توی اون قسمت که ما بودیم یک خانم دیگر همراه با پسر  چند ماهه اش هم بودند و باید شب می موندند...بیچاره اون خامه سعی می کرد پسرش را بخواباند ولی ماهان هی می رفت و با اسباب بازیها مثلا برای نی نی چایی می برد و اون نی نی هم شاد و خندان بجای خواب دست و پا می زد...به هر حال نیم ساعت گذشت و ما به یک اطاق دیگر رفتیم و دکتر شروع به خون گیری کرد و ماهان هم جیغ و گریه ...کلا سه نفر ماهان را نگه داشتیم و خانم دکتر در کل ۳ یا ۴ قطره خون گرفت و گفت کافی است .قرار شد تیجه را یک ساعت دیگر بدهند و خوشبختانه ماهان بعد از نیم ساعت خوابید و ما هم روی صندلیها تونستیم بنشینیم. حدود ساعت ۳ نیمه شب نتیجه ها آمد..آزوایش خون خوب بود و خدا را شکر مشکلی نبود ولی ریه ماهان عفونت کرده بود که دارو دادند و فرار شد یک هفته بعد ماهان را برای چک ببرم که نتیجه خوب بوده...حالا این وسط توی مهد هم چند تا بچه آبله مرغون گرفته بودند و ما ترس اون را هم داشتیم ..چون خواهر خودم هم سرخک گرفته بود ولی به دلیل اشتباه پزشک پنی سیلین می زد و تب شدید داشت و دانه ها بیرون نمی زد در نتیجه حالش خیلی بد شد ولی بعد از تمام شدن آنتی بیوتیکها دونه ها ریخت بیرون...بر همون اساس من هر روز ماهان را چک می کنم و تنها چیزی که هست چند تا جوش نمی دونم چی هستند...فقط خدا کند دیگر مریض نشود. همین ۴ ماه مریضی کافی است.

این هم یکی از عکسهای آتلیه ای ماهان

my love

اینجا که هوا خیلی سرد بود و خبری از ۱۳ به در نیست و نبود ..باز پارسال هوا بهتر بود و خیلیها آمدند ۱۳ ه در همراه با سیخ و کباب و منقل و ...راستی ما یک کار جالب هم انجام دادیم ...اینجا چون خانواد ا معمولا دور از هم هستند و یا بعضا زیاد با هم کار ندارند گرفتن baby sitter خیلی معمول است یعنی یک نفر بچه ها را توی خونه نگه می دارد و پدر و مادر ها هم می روند ددر و دودوور ...ما هم به همرا ه دوستمون که دختر سه ساله دارند همین کار را کردیم و یکی را پیدا کردم البته دختر مدیر مهد ماهان بود یعنی غریبه نبود و بچه ها هم می شناختندش. خلاصه ما هفت شب از خونه زدیم بیرون و اول یک کمی قدم زدیم بعد برای شام رفتیم رستوران لبنانی ...این رستوران پیش غذاهای خیلی خوشمزهای دارد جاتون خالی ..حودو ۸ نوع پیش غذا بعد هم غذای اصلی که ما کباب گرفتیم مخلوطی از کباب برگ و کوبیده و جوجه کباب...بعد از شام هم شیرینی باقلوا و چایی نعنا خوردیم. جاتون خالی و همه اینها بدون نگرانی به خاطر بچه ...یک بار با بچه ها برای ناهار رفتیم رستوران از دماغ و دهنمون در اومد چون ماهان یک گلدان پر از سنگ طبفه دوم پیدا کردهبود و سنگ ها را پرت می کرد پایین ..یا تمام بشقابهای سلف سرویس را می آوردند سر میز و هزار تا آبروریزی دیگر...و این جور مواقع هم خیلی حرف گوش نکن و لجباز می شوند...در نتیجه ما با شرمندگی تمام رستوران را ترک کردیم.البته غذایمان را تمام خوردیم. بعد از اون جا هم رفتیم به منطقه ای که ب ا ر و رستوران است و پاتق جوونها است. ساعت حدود ۱۱ شب بود و این جاها تا ۱۲ یا ۱ بیشتر باز نیستند و بعد از اون کلوبهای شبانه باز می شوند که تا صبح می زنندند و می رغصند و یک چیزهای می خورند. ما که اهل این یکیش نیستیم و من دفعه اولم بود ..که حتی به یک ..ب ا ر می رفتم در واقع می خواستم ببینم چه جویه؟؟برای ورود حداقل سن ۲۱ است و اول جند تا دختر را دیدیم که تولد دوستون بود و در واقع تولد ۲۱ سالگیش بود که داشتند می رقصیدند . به خودشون ماسک خرگوش زده بودند و دم خرگوش هم گذاشته بودند...و خلا صه همهجونهای ۲۱ تا ۲۶-۷ سال بودند که می رقصیدند و معمولا هم یک لیوان دستشون بود..در واقع همه در حال تخلیه انرژی بودند و همین....بعد هم ۱۲ رسیدیم خانه که baby sitter گفت بچه ها ساعت ۹ خوابیدند.

 یک ماجرایی هم با این دوستمون پیش اومد که دوست دارم نظرتون را بدونم....گفته بودم که این دوست ما یک دختر سه ساله دارد که وقتی با هم بازی می کنند بعضی مواقع بچه ها با هم دعوایشان می شود یا سر اسباب بازی و یا ماهان چون پسر است یک موقعهایی خشونت به خرج می دهد و یا اگر چیزی دست اون بچه باشد و بخواهد مثلا موهایش را می کشد ..تو این مواقع بعضی وقتها من حتی ماهان را با صدای بلند هم دعوا می کنم البت نمیخواهم و بعد پشیمان می شوم...یا وقتی خونه این دوست می رویم خیلی مراقب هستم ماهان خونشون را ریخت و پاش نکند و یا خرابکاری نکند....همه این ها را گفتم که بگویم از اون تصمیم یک هوییها تصمیم گرفتیم که با هم برویم مسافرت خلاصه جایی را هم پیدا کردیم ..یکشنبه پیش برای نهایی کردن ما دو ساعتی رفتیم خونه این دوست و چون دیر وقت شد هنوز یک سری مسایل نهایی نشد ..اما اون بچه یک سینی از مامانش گرفت بود و ماهان هم می خواست ..خب از بچه که انتظاری نیست ولی مامانش هم به بچه نگفت که بگذار ماهان هم با سینی بازی کند ..ده دقیقه ای گذشت و ماهان هم گریه کنان سینی را می خواست با هیچ چیزی هم آروم نمی شد ...تا این که توی یک لحظه رفت و موهای دخترک را کشید و البته من به ماهان گفتم این کار بدیه و لحنم را هم عوض کردم حتی یکی کوچولو و آروم هم روی دستش زدم که بابای دخترکگفت عیبی ندارد و بچه اند ولی مامانش هیچی که نگفت حالتی داشت که خودش هم اگر می تونست ماهان را دعوا می کرد. بعد به ماهان گفتم برو دوستت را ببوس و اون هم رفت و سرش را هم ناز کرد. توی را خونه من به این فکر می کردم که وقتی هفته پیش اونها خونه ما بودند دخترک داییم سر کابینتها اون هم طبقه بالا بود و ظرفها را در می آود اما مامانش باز هم هیچی نمی گفت و یا همیشه بعد از رفتن اونها خونه ما زلزله زده می شود ازبس که اسباب بازیهای ماهان همه جا بپخش است...من که دیدم این جوریه به بابایی ماهان گفتم بااشون صحبت کن و بگو اگر می خواهید خوش بگذرد باید از این رفتار بچه ها چشم پوشی کنیم و تبدیل به عذاب نکنیم...وقتی این حرف را تلفنی به مامان دخترک گفته شد جواب خیلی جالب بوده" بچه ای را که شیطونی می کند باید کتک زد" و این چیزها ...من که خیلی ناراحت شدم و دیدم حدسم درست بوده...من واقعا هیچ وقت فرق بین اون بچه و ماهان نگذاشتم و همیشه اون بچه توی خونه ما راحت بوده ...حالا حتی اگر شده رابطمون به هم بخورد مهم نیست چون اگر قرار باشد من همه اش حرص بخورم و مراقب باشم خب توی خونه خودمون که راحت ترم...به نظر من که خیلی بی منطقی و خودخواهی بود.

وای چه قدر حرف زدم.....توی یکی از ولاگها ماجرای سحر را خوندم که بعد از به دنیا آوردن پویان کوچولوش به کما می رود و بعد هم به اون دنیا..خودش هم میدونسته که احتمال مرگ زیاد است ...نمی دونم چی بگویم ..از اون دوراهیهایی است که اگر من بودم نمی دونم چه کار می کردم...خدا رحمتش کند و پسرش را سلامت نگه دارد.

شاد و سلامت باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 6:0 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام و صد سلام

 اول از همه تبریک سال نو و با امید سالی پر از شادی و سلامتی و اینکه همه به آرزوهاشون برسند و برکت به خونه همه بیاید .

                 

امسال عید ما که خیلی در گیر بودیم ..آخر باز هم ماهان مریض شد من نمی دونم چرا این بیماریها دست از سر ما بر نمی دارند .دیگر اصلا به ذهنم نمی آید که ماهان روزی حالش خوب باشند .دکتر هم می گوید بخاطر مهد و تماس با بقیه بچه ها است. این هفته ماهان خونه بود ..روز دوشنبه با بابایی موندند خانه ..سه شنبه هم صبح که من بیدار شدم با من بیدار شد و گریه ..که گیلدا بغل ...یعنی بغل گیلدا بنشینم .من هم ماندم خانه پیش ماهان و بچه را بردیم بیمارستان پیش دکتر اورژانس. اونجا هم با چه زحمتی بعد از ۲-۳ ساعت از ماهان نمونه ...گرفتیم که خدا را شکر منفی بود و حداقل خیالمون راحت شد. دکتر هم گفت ویروسی است و داروویی ندارد. چهارشنبه و پنجشنبه هم که بساط گریه را داشتیم جوری که دیشب ماهان تمام مدت سرش را روی سینه من گذاشته بود که اگر من تکان خوردم بفهمد و دوباره گریه کند. 

به این خاطر ما امسال خیلی درگیر بودیم ..من تازه محل فروش ماهی رمز را پیدا کرده بودم و ملی برنامه داشتم. اما با این شرایط شب عید برای این که حال و هوامون عوض شود یک هفت سین کوچولو درست کردم.سبزه هم که ماش گذاشته بودم و خداییش این یکی خوب شد.این هم عکس هفت سین کوچولوی ما و سبزه

 

این هم نمای دیگر با عکسهای ۴ ماهگی و ۲ سالگی ماهان.

سالهای پیش من خیلی با حوصله هفت سین می چیدم در واقع این یکی کار را خیلی دوست داشتم و دارم..خیلی سنت قشنگی است.یادش به خیر می رفتیم کوچه رفاهی و من یکی دو ساعت توی مغازه ها می گشتم و می گشتم و یک چیزهایی می خریدم بعد هم توی خونه چند ساعتی وقت می گذاشتم و هفت سین عجیب غریب درست می کردم.مهمونها هم همیشه می گفتند این ها را اماده خریدی .من هم کیف می کردم. البته الان با بچه سخت است ولی اگر ماهان همکاری کند دوباره این کار را ادامه می دهم.این ها هم عکس چند تا از اون هفت سین ها. البته کیفیت عکسها زیاد خوب نیست .

 اولی هفت سین سال اول ازدواجمون یعنی عید ۱۳۸۰ و دومی عید ۱۳۸۲ است.

1383

این یکی هم عید ۱۳۸۳ است.این عکس پایین هم ۱۳۸۴.

1384

سال ۱۳۸۵ و سالهای بعد هم که ما اینجا بودیم. دو سال پیش مامان عید ها اینجا بودند و اواخر فروردین برگشتند به ایران. در واقع امسال اولین عیدی است که ما سه نفره هستیم.

 این هم عید اول ماهان خان.

mahan's first nowrooz

 این روزها ما هم تعطیلیم چون اینجا تعطیلات ایستر است . ما از امروز تا دوشنبه تعطیل هستیم. دیروز چند ساعتی ماهان را مهد گذاشتیم چون بابایی جلسه داشت و باید می رفت دانشگاه. مهد هم ماهان کلی کیف کرد چون ایستر بازی بود یعنی کیک و شکلات و ...کارت ایستر هم برای مامان و بابا درست کرد و آورد. رییس مهد هم یک کارت تبریک سال نو ۲۰ پوند به ماهان عیدی داده بود.

 

اینجا هم کارت ایستر و متن داخلش.

یک چیز جالب...ماهان جلوی ما اصلا انگلیسی صحبت نمی کند پریشب حواسش نبود و گفت: give me  اما خودش یهو جا خورد و گفت " نه  نه  نه  ".

باز هم امیدوارم همه سال خوب و خوش همراه با سلامتی و برکت و همه چیزهای خوب داشته باشند.

                                                         

                                                              

                                                                  

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:51 AM  توسط مامان سارا  | 

وای ..از ..دست ..مریضی ....

این چند روز گذشته باز گیلدا مریض بود جوری که پنج روز تمام نتونست از تخت خواب بیرون بیاید ..ماهان هم از صبح که بیدار می شد بهانه که گیلدا بازی یا گیلدا بیا ..گیلدا بغل یا ..چیزهای دیگر ..خلاصه امسال حسابی از خجالت بیماری در آمدیم. ماهان هم هنوز بعد از دو ماه سرما خوردگیش خوب نشده ..یا گوشش چرک می کند یا گلوش ..دکترهای اینجا هم زورشون می آید آنتی بیوتیک بدهند . دو سری برای پنج روز به ماهان دارو دادند ولی تا می امد حال بچه خوب شود دارو تمام می شد و از فرداش بچه حالش بد می شد. هفته پیش که ماهان هم حالش بد بود و دوباره از غذا افتاده بود ..ماهان را بردم دکتر و کلی غر زدم تا اینکه دکترش با شک و تردید و ترس و لرز ده روز به ماهان آنتی بیوتیک داد. خودم هم که جرات نکردم بروم دکتر ..چون اینجا تا آدم پاش ..نباشد نباید برود دکتر  .خلاصه عجب آخر هفته توپی داشتیم ...جای هیچ کس خالی نبود .  حالا خوبه خونه تکونی نداریم اگر نه که هیچی و اینکه آدم بچه دار مریض هم نباید بشود.

عید هم دارد می آید ..خوش به حال همه کسایی که عید را حس می کنند ..برای من که هیچ حسی ندارد البته زیبایی طبیعت جای خودش ..حداقل اینجا طبیعتش قشنگ است. ما که از اینجا مونده از اون جا رونده شدیم . عید را که نمی فهمیم ..کریسمس را هم که حس نمی کنیم.

spring is coming  spring is coming

این قدر از خوندن وبلاگای که بوی عید می دهند دلم قیلی ویلی می رود که حد و حساب ندارد ..خرید عید برای فسقلیها خیلی مزه می دهد. اما عجب قیمتهایی ..اولش کلم سوت کشید و باور کردنش خیلی مشکل است .متوسط صدهزار تومان....یک زمانی این قدر پول برای لباس شب  کافی بود ولی الان یک دست لباس بچه گانه ....خدا به داد خانواده های کم در امد برسد .چه قدر وضع خراب است. باور کنید اینجا که لباس بچه خیلی گران است ..گرانترین لباس به پول ایران پنجاه هزار تومان می شود حالا نسبت درآمد متوسط مردم اینجا کجا و ایران کجا...

این هم چند تا عکس از ماهان در مهد و در حال رفتن به خرید و رنگبازی  و غذا خوردن و .. (نی نی وودایناسور هم همیشه حاضر است.)

shopping

 

 

و این آخری هم کتاب فروشی.

این عکسها را که مامانم دیدند گفتند چه قدر ماهان توی مهد مظلوم است ..جهت جلوگیری از اشاعه افکار نادرست گزارش تصویری بعدی تقدیم می گردد:

 

صحنه های وحشتناک بعد از ماست خوردن ماهان . هم به هم خودش ماست داده هم به ماشینش.  

پسر کوچولو با اون چشمهای ملوسش ..از تب لپاش گل انداخته ولی باید بازی و شیطونیش را بکند.

این هم به تقلید از فیلم " سفر جادویی " و سفر به درون لباسشویی.

خوش خوش خوش باشید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:0 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام..سلام ...حال و احوال ...اوضاع روبراه است ...

                           

دیروز هم که روز ولنتاین بود...نه اینکه ما خیلی دنبال این چیزمیزها باشیم ..ولی توی مهد به بچه ها در این مورد گفته بودند و بهشون یاد داده بودند ..تازه برای پدر و مادر ها هم کارت درست کرده بودند(بچه ها با کمک مربیها)اینها هم کارتهایی هستند که ماهان درست کرده بود.ما هم کلی ذوق کردیم.

                            

                     

هفته پیش همه خانواده با هم مریض شدیم جوری که من سه روز نتونستم از رختخواب بیرون بیایم ..دو روز هم سرکار نرفتم..وای این قدر دلم سوپ می خواست که ...البته ماهان از همه ما سالم تر بود ولی چون ما مریض بودیم اون هم درست وحسابی غذا نخورد و هنوز هم بی اشتها است. خلاصه این چند روز که ماهان نی دید من خوابیدم و بدحالم ..حسابی نگران شده بود و مرتب می گفت "گیلدا ..اطاق" یعنی برویم اون اطاق ..بازی کنیم .گلکم فکر می کرد اگر من بیایم و از جا بلند شوم حالم خوب می شود..دایم می رفت و می آمد و می گفت "بوس..بوس..بوس.."و من فهمیدم پسرم حسابی بزرگ شده و مردی شده است.

                                 

گل پسرم بغل مامان ....دوستت دارم ..عاشقتم ..یک کلام

ماهان هر روز مهد می رود و هر روز چیزهای جدیدی یاد می گیرد.در کل خیلی برنامه های جالبی دارند .مثلا: چند روز پیش بچه های ۲ تا ۳ سال را برده بودند پیاده روی ..به مدت یک ساعت و نیم ..اون هم چه مسیری همه اش سربالایی و سرپایینی..ماهان که بعد از اون از شدت خستگی دو سه روز گیج و منگ بود . البته مربیش می گفت خیلی براشون خوبه یا چند روز پیش برده بودندشون خرید به بچه ها یاد بدهند .همه بچه ها را فروشگاه مواد غذایی برده بودند و هر کدوم یک جنسی انتخاب کرده بود. رنگ و رنگ بازی هم که همیشه به راه هست.یک روزهایی بچه ها را لخت می کنند و همه چیز را جمع می کنند و کف سالن مهد را رنگ می ریزند ..بچه ها هم بدو بدو توی رنگها کیف می کنند.(رنگها قابل شستشو حتی با آب خالی هستند)و کارهای ابتکاری دیگر.مربیهی هم حتما باید دورههای خاصی را گذرانده باشند و مهدها مرتب تحت نظر هستند وامتیازبندی دارند. ماهان گلی وقتی می آید خانه ..تقربیا تمام انرژیش گرفته شده تا جایی که بعضی وقتها از ساعت ۵ عصر تا فردا صبح می خوابد . این جور موقعها خیلی ناراحت می شوم ..هر چند وقتی بیدار است خیلی شیطونی می کند ولی دلم نمی آید که این جور خستگیش را هم ببینم.تو مهد ازشون کلی عکس گرفتند که هنوز دستموننرسیده..تو پست بعدی نشونشون می دهم.

 

این هم ماهان و سرسره بادی..نمی دونم چرا ماهان همیشه این جوری از سرسره می آید پایین.

امروز رفته بودیم کتاب فروشی و ماهان با دیدن کتابها مرتب می گفت book ..book و کتابها را نگاه می کرد و رفتارش با همیشه که کتابفروشی می آمدیم فرق داشت .ما تو خانه همیشه از کلمه کتاب استفاده می کنیم . دلیل این تفاوت رفتاریش این است که چند روز پیش از طرف مهد بچه ها را به کتابفروشی برده بودند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:0 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه دوستان

خوب و خوش و سلامتید. ما هم خوبیم و می گذرانیم

یکشنبه پیش یعنی سی دی ماه پدربزرگ بابایی ماهان فوت کردند (خدا رحمتشون کند ) .

ماهان جون هر روز صبح می رود مهد ..البته بعد از کلی گریه و زاری که بابا پیشم بماند و این صحبتها ..بعد هم بابایی را بوس باران می کند (همراه با اشک ) ولی بعد از رفتن بابایی آروم می شود و بازی می کند. البته مربیش می گفت مثل بقیه بچه ها حرف گوش نمی دهد و ساز خودش را می زند توی مهد هم تمام کمد ها را به هم می ریزد و حسابی حکومت خود مختار دارد.

مزدا یکی از پسر کوچولوهای شیطون توی وبلاگش از بچه ها نظر خواهی کرده بود که راههای ذله کردن مامان هاتون چیه؟؟؟؟ از اون جا که مامان سارا روزی هزاربار ذله می شود تصمیم گرفتم که یک پست به این امر مهم اختصاص بدهم تا چیزی از قلم نیفتد.البته من به نیابت شازده کوچولوم می نویسم ولی مطمئن هستم که صد در صد بی عیب و نقص می نویسم.

۱-صبح که مامان سارا از خواب بیدار می شود (چه با صدای زنگ ساعت چه بدون آن) ماهان هم بیدار می شود و با گریه از مامان می خواهد که بغلش کند...مامان سارا هم دلش نمی آید که نه بگوید ..یعنی چاره ای هم ندارد .به این امید که چند لحظه بعد آروم می شود ماهان را بغل می کند.. بعد فرمایش بعدی می رسد یعنی برویم با قطار بازی کنیم...بعد از چند دقیقه امر بعدی صادر می شود ..با اسکوتر بازی کنم ..بعدی : ماشین بازی ... بعدی : گاگا می خواهم ...بعدی : دسر ...بعدی:... خلاصه به ساعت رفتن نزدیک و نزدیک تر می شویم و مامان سارا مجبور است تند تند کارهاش را بکند(به جای نیم ساعت در عرض چند دقیقه ) البته اینجوری  و جالب اینجاست که آخر بار ماهان هم اینجوری  مامانی را بدرقه می کند.در نتیجه مامانی ذله می شود.  ولی باز هم عاشقانه دوستت دارد و تو را می پرستد.

۲- بعد از رفتن مامان نوبت به بابابیی می رسد...صبحانه که نه بابایی می تواند بخورد نه شازده؟؟؟؟ماهان همین که می بیند بابا صبحانه می خورد خودش هم می خواهد اما به جای این که بخورد پخش آشپزخانه یا بقیه اتاقها می کند ..بعب هم صندلی را به سمت ظرفشویی می کشد . با صدای چی؟؟دی دی دی دی دی ..یا صدای ماشین (قان قان ) شیر آب را باز می کند و تمام ظرفها چه شسته چه نشسته بی نصیب نمی مانند اگر هم ظرف پیدا نکند پارچ آب که هست ..تمام کابینتهای مجاور و زیر و بالا و پایین خیس آب می شوندودریاچه های عمیق زیادی تشکیل می شوند و ذر نتیجه بابایی ذله می شود. ولی باز هم عاشقانه دوستت داریم و تو را می پرستیم.

۳- درهنگام لباس پوشیدن : آقا باید خودش لباسش را انتخاب کند البته بیشتر جوراب ها را ...بعد از کلی کلنجار نوبت به انتخاب نی نی روز می رسد که سوژه ای استماهان هر روز جند تا از اسباب بازیهاش را بر می دارد و به مهد می برد تازه هر روز هم به تعدادش اضافه می کند..یک روز یک دایناسور را به فرزند خواندگی قبول کرد (بعد از دیدن فیلم پارک ژوراسیک )دایناسور را در فروشگاه دید و همونجا نی نی گویان دیگر نی نی را زمین نگذاشت (حتی نگذاشت خانم فروشنده تگش را وارد دستگاه کند) و حتی بهش مم هم داد و سرش را روی شانهاش گذاشت و خوابوندش...خلاصه دایناسور یا نی نی هر روز اجباری به مهد می رود ..غیر از این موجود خوشبخت هواپیما...توپ و چند تا ماشین هم هستند ..بابایی هم هر روز بعد از کلنجار با آقا ماهان یواشکی چند تا از این وسایل را خالی می کند به غیر از نی نی و ماهان را از خانه خارج می کند البته تا این موقع برای بار n ام ذله شده است. ولی باز هم عاشقانه دوستت داریم و تو را می پرستیم.

 ۴-سوژه هنگام جدا شدن در مهد هم که گفته شد ...بابایی هم با ناراحتی از پسرک جدا می شود.

۵- مامان و بابا و عسلک به خانه بر می گردند ... در آوردن لباسها و مرتب کردن و شستن دستها که خودش حکایتی است فقط بگویم به جای ده دقیقه وقت بردن یک ساعت طول می کشد و ماهان بدو گیلدا بدو ... مامان سارا که می رود در آشپزخانه ..با فجایع صبح روبرو می شود  بعد باید علاوه بر غذا درست کردن برای فردا و انجام خرده فرمایشات آقا ماهان تمیز کردن آشپزخانه هم اضافه می شود. وقتی مامان سارا مشغول شستن ظرفها می شود یکهو ماهان خان یکی از صندلیها را با آهنگ دید دید   دید دید دید می کشد و می آورد پای ظرفشویی..بعد هم یک نفس می گوید "دف دف دف .." یعنی ظرف ظرف ..بده ..اگر هم ندهم یا من را هل می دهد یا اینقدر دستش را این ور و آن ور می اندازد تا یک چیزی پیدا کند وبگیرد زیر آب..جالب اینجاست که جای شیر آب را هم تعیین می کند که باید سمت خودش باشد...بله تا بیاید ظرفها شسته شوند کل آشپزخانه را آب می گیرد چون ماهان یا پارچ آب را بر می گرداند یا ظرفها را پر آب می کند و می ریزد پایین ویا ...خلاصه در پایان ظرفشستن چند تا دریاچه پدید می آید..تمامی کشوهای دور و اطراف ظرفشویی و تمام کابینت های پایین ظرفشویی..کف آشپزخانه هم همچنین..البته تا این موقع دیگر صدای مامان سارا در نمی آید چون هم داد و فریاد کرده و هم از حرص و عصبانیت نمی تواند چیزی بگوید..فقط ده هزار بار ذله شده است ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۶-خب رسیدیم به قسمت غذا پختن ..این گل پسر به این یکی کار هم علاقه وافری دارد ...به محض این که می بیند می خواهم غذا درست کنم می رود و یک قابلمه یا ماهیتابه می آورد ..البته اصل نه اسباب بازی ..و می گذارد روی گاز بعد هم توی یک آن غقلت تمام نمک ..زردجوبه و خلاصه هر چیزی دستش بیاید را مخلوط می کند ..تا جایی که هفته پیش حتی اسفند و زعقران را فاطی کرده بود و اینقدر از دستش حرص خوردم و عصبانی شدم که ...از همه چیز می شد گذشت ولی از زعفران نه..ما که بی زعفران شدیم و پس از کلی گشتن زعفران اسپانیایی پیدا کردیم که امیدوارم مثل زعفران ایرانی باشد...تازه جالب اینجاست که تازگیها "اوغن" روغن و نون  و لوبیا و ماکارونی و..هم می خواهد تا باهاشون به به بپزد..بعد از غذا پختن هم معلوم است محتویات قابلمه اش پخش خانه هستند و هر ذره اش یک جا یافت می شود.خب دیگر قسمت داد و فریاد ها را نمی گویم ..فقط اگر کمتر از هزار بار ذله شده باشم اصلا ارزشش را ندارد. ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۷-غذا خوردن هم که حکایتی دارد ولی چون همه کوچولوهای عزیز تو این قسمت استاد هستند پس من هم زیاد وارد جزییات نمی شوم فقط بگویم که گل پسری تا حالا نشده بیاید و بگوید مامان به به ...این قدر شیطونی و بداخلاقی می کند که می فهمم گرسنه است ..اگر غذا باب میلش باشد بد نمی خورد ولی اگر دوست نداشته باشد سه روز هم غذا نخورده باشد باز هم نمی خورد. در این بخش گیلدا بعضی وقتهتا ذله می شود بعضی وقتها نه... البته یک وقتهایی می گوید بده من..که قصدش ریختن ذره ذره غذایش روی زمین است که ذله کننده است.ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۸-اصلا نمی دونم چرا این بچه از اطاق و خونه جمع و جور خوشش نمی آید..یعنی من از یک طرف اسباب بازیها و وسایل اضافی را جمع می کنم و دقیقا شت سر من ماهان اونها را پخش می کند ..باور کنید به فاصله ۱۰ ثانیه هم نمی شود ..یا وقتی می بیند چیزی کف آشپزخونه نیشت می رود و تمام سی دی هایش را می آورد و پرت می کند ..بعد تمام ماشینهایش را می آورد بعد نوبت به کابینتهاست که وسایل پلاستیکی را می آورد و پخش می کند ..سابقه پخش کردن ده کیلو برنج و پنج کیلو زیتون را هم دارد ..بعد از این کارها هم می آید و بو .. بو.. "بوس ..بوس.." می کند و به همین سادگی هم ما ...می شویم.یک موقع هایی هم عسل..شکلات صبحانه و یا شیر عسل را می ریزد که دیگر صبر ایوب هم جوابگو نیست. جارو زدن خونه که هیچی ...تمام مدت یا پریز را از برق می کشد یا جارو را می گیرد و من ..من  می کند یعنی من.این داستان در مورد تی کشیدن و ..هم تکرار می شود. ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

 ۹-اگر گوش شیطون کر و وقت بشود تا یک خورده بنشینیم و تلویزیون روشن باشد ..کار ماهان خاموش کردن تلویزیون و قطع آنتن است بعد هم می گوید "گت ..گت.." یعنی قطع کردم ..حالا وسط فیلم ..قسمت حساس و هر جه می خواهد باشد...بعد هم می رود و سی دی سیا را می آورد و می گذارد توی دستگاه ...روشن می کند و تکلیف ما را هم روشن می کند.با نرمی و خشونت هم نتونشتیم این مسئله را بهش یاد بدهیم فقط ذله شدهایم.ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۱۰-قسمت شیرین خواب ..این یکی را هم اعلام نمی کند مگر این که خیلی خیلی خیلی خسته باشد که جلوی تلوزیون یا مشابه خوابش ببرد وگرنه داستانی دارد..توی تخت خودش که نمی خوابد ...بالای سر ما پنجره است ..آقا می رود و پنجره را باز می کند و تا کمر آویزون می شود ..بعد هم سنگینیش را می اندازد به آن سمت و رو به بیرون متمایل می شود آن هم پنجره بی حفاظ و این همه خطر ..این موقع ها دیگر نیمه جان می شوم ..بعد هم باید این قدر قصه بگویم ..که بیفایده است و ماهان باباییش را صدا می کند که بیا و بخواب ..جند تایی لگد که زد دیگر خوابش می برد اما خدا را شکر تا صبح می خوابد وانرژی ذخیره می کند.ولی باز هم عاشقانه دوستت دارم و تو را می پرستم.

۱۱-دیروز ماهان ماهیتابه مورد علاقه اش را پیدا کرد و از من آب می خواست ..من هم گفتم نه و نمی شود...بعد از کلی گریه و زاری ..ماهان رفت سر یخچال و آبمیوه خواست ..اما به محض گرفتن آبمیه به جای خوردن خالیش کرد توی ماهیتابه اش و ما را دور زد. نا گفته نماند که آبمیوه ها سر از کف آشپزخانه در آوردند.

البته خیلی موارد دیگر هم هست که از حوصله خارج است و همه کوچولوها توشون تخصص دارند. حالا خوبه خدا را شکر ماهان از مم گرفته شد .

یکی دو روز پیش داشتم با ماهان بازی می کردم ..دیدم تو صورت من نگاه می کند و به سمت چشم چپم اشاره می کرد و می گفت " ماه " بعد به چشم راست اشاره می کرد و دوباره می گفت " ماه " بعد هم گفت " دوو تا ماه "..ماه مخفف ماهان یعنی خودش است ..فهمیدم که عکس خودش را توی چشمهای من دیده و ماهان ..ماهان می کند...بعد از اون هم انگشتش را توی چشمهای خودش می کرد و ماه ..ماه  می کرد...عزیزکم فکر می کرد توی چشمهای خودش هم هست.

راستی ماهان چند کلمه انگلیسی یاد گرفته..hello , out & ok کلماتی هست که یاد گرفته. توی پست بعدی به پیشنهاد مامان آرمان جونم می خواهم در مورد سیستم اموزشی و مهد ماهان بیشتر صحبت کنم. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:0 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام

من دوباره پیدام شد  هر دفعه به خودم قول می دهم که زودتر بیابم و آپ کنم و خیال خودم را راحت کنم ولی نمی شود که نمی شود...تو این مدت فقط تونستم بیایم و وبلاگهای دیگر را بخونم و پیغام بگذارم و تیکر سن ماهان را درست کنم.

این کارت را هم مامان سارا برای تولد گل پسر درست کرد و فرستاد تا توی برنامه بچه ها نشون بدهند ..اونها همشخصیت های کارتونی مورد علاقه پسر عزیزم هستند.

ماهان گلم هفته پیش یکشنبه تولدش بود و ما یک تولد کوچولو براش گرفتیم. پسر کوچولوی من تقریبا همه کلمات را تکرار می کند و کلمه مورد علاقه اش نه است. مگر در جواب خواستن شکلات ... ماشین سواری و بازی مورد علاقه اش. بعضی از حرفهاش خیلی با مزه است ...مثلا وقتی آب گرم باز است و یخار بلند می شود ..می گوید:  ابر ..ابر از شیطنتهاش هم هر چی بگم کم گفته ام٬ هر چه قدر هم اسباب بازی داشته باشد عاشق خونه ساختن با کوسن و بالشت است.

عزیزکم از هفته پیش کارمند شده و مهد می رود. دوشنبه اولین روزش بوده و بابایی ماهان برده بودش. نیم ساعتی پیشش بوده و بعد ترکش کرده ٫ ماهان هم بعد  از اینکه می فهمد انهاست گریه را سر می دهد و با ماشین سواری در حیاط آروم می شود. مامان سارا هم همون کار نزدیکتر را انتخاب کرده و ....

مامانی ماهان هم برگشت به ایران ٫ خاله هم نامزد کرد و ماهان صاحب یک عموی دیگر شد. پسرکم به شوهر عمه اش و مادر بزرگهایش خیلی علاقه مند است. جالب است وقتی تلفنی باهاشون صحبت می کند خیلی ناراحت می شود و می رود توی فکر... بعضی وقتها هم تلفن را می آورد و شماره می گیرد و میمی را صدا می کند. حسابی هم شیطون و خرابکار شده ٫ هفته پیش DVD WRITER را خراب کرد و چند روز پیشش هم همین طور. ملوسک مامان عاشق آشپزی و آب بازی هم هست به طوری که اگر ولش کنیم شده ۳-۴ ساعت مداوم هم آب بازی می کند. هر روز از من سوسیس می خواهد تا بپزد یا به قول خودش سرخ کند. بعد هم باید گیلدا بگردد دنبال سوسیسها تا یا پشت تخت پیداشون کنه یا توی لباس شویی ... 

راستی کریسمس و سال نو هم گذشت و الان همه چیز عادی است تا سال دیگر.

مراحل بیدار شدن عسلک مامان از خواب:

۱- آنچنان خوابیده که انگار می خواهد چند روز بخوابد

۲-چند دهم ثانیه بعد....

۳-جند صدم ثانیه بعد....

 اما اگر بفهمد گیلدا می خواهد از خانه برود بیرون دستورات و فرمایشهای عجیب و غریبش شروع می شود... مثلا: بغل ... نانا ...تماشای تلوزیون و ...

درخت های کریسمس و هدایای ما دروغ از این گنده تر ....

تزیین یک مرکز خرید ...

این هم قلعه بابا نوءل که مردم می روند و باهاش عکس می گیرند . کلیه برفها مصنوعی هستند.

هواپیما یا "مما " عشق ماهان عسلی

 

این هم کریسمس پارتی توی یک رستوران لبنانی با غذای خیلی خوب و اون خانم که جهت کمک به هضم غذا با استاد کچل در حال رقص است ....اون آقا رییس گروه است و برای خودش امپراطوری دارد..

راستی ما تعطیلات را با بی خوابی شبها گذراندیم چون آقا ماهان در مرحله ترک مم بودند. این اواخر مثل نوزادها شبی ۴-۵ بار بیدار می شد و مم می خواست . من هم یک شب عزمم را جزم کردم و گفتم دیگر کار را تموم می کنم . البته خیلی سخت بود هی ماهان میومد و می گفت " آب " یعنی برو با آب بشور خوب می شود یا بوس می کرد که خوب شود ..یک روز هم با من قهر بود و تحویل نمی گرفت و از شدت ناراحتی تب کرد بعد هم سرما خورد و خیلی سختی کشیدیم اما الان خوب شده .

گل پسر مامان در حال سرسره سواری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 6:0 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه دوستان

می دونم که پس از مدتها ستاره سهیل شدم سر و کلم پیدا شده (نوشابه و کارت تبریک آماده دارم  ) !!! تازه دفاعیات هم به شرح زیر می باشد:

۱- خواهری در شرف نامزدی می باشد و چون مامان اینجا هستند یکم اوضاع قاراش میش بود ٬ از اون جا که اومدن افراد به انگلیس  دست خودشون نیست ( با زور و اجبار ) ٬ برگشتن اصلا چونه پذیر نیست و به این راحتیها امکان پذیر نیست. وقتی ایران بودیم و من مشغول راضی کردن مامان بودم ٬ این خواهر چندان مایل نبود اما خودش رضایت داد. من هم بهش قول دادم اگر لازم شد مامان زودتر بر می گردد !! الان که هنوز وقتش نشده ؟؟؟؟؟ 

 ۲- گفته بودم که بدم نمی آید اوضاع کار را یک امتحانی کنم ٬ برای چند تا شرکت رزومه ام را فرستادم ٬ یکی دوتا مصاحبه هم رفتم تا این که هفته پیش دو تا شرکت که کارشون شبیه کارم تو ایران بود ٬ گفتند بیا !!! حالا من موندم و تصمیم گیری . این شرکت ها و پبشنهاد هاشون به شرح زیر می باشد:     

شرکت A : بسیار نزدیک به خانه (۲۰ دقیقه پیاده روی ) ٬ ساعت کاری : ۸ تا ۴ بعد از ظهر ٬ حقوق کمتر

شرکت ‌B : خارج از شهر (اگر ترافیک نباشد ۲۰ دقیقه با ماشین و رانندگی توسط همسر و اگر ترافیک باشد یک ساعت ناقابل رفت و برگشت ) ساعت کاری ۸:۳۰ تا ۴:۴۵ و حقوق بیشتر

این را هم اضافه کنم که دیگر قرار نیست مامانها بیایند و بهشون استراحت داده ایم( به قول یک نفر تا حالا توی پر غو بوده ایم ) لذا خودمون باید بار زندگی را بدوش بکشیم  well come to reallity  . اختلاف حقوق این دو تا شرکت زیاد بود نمی دونم توی مصاحبه چی از من دیده بودند که این پیشنهاد را داده بودند دارم به خودم امیدوار می شوم خلاصه توی بد دو راهی گیر افتادهایم و از این به بعد شازده باید بروند مهد. مهد ها معمولا ساعت ۸ شروع به کار می کنند پس ما باید صبح زود از خواب بیدار شویم و بریم سی خودمون (خیلی سخته ).پیدا کردن مهد هم کار بزرگ و سختیه !!!! از بس اینجا قانون های عجیب و غریب دارند مربیها باید دوره های خاص دیده باشند و به ازای هر ۳ یا ۴ تا بچه یک مربی و یا اینکه تعداد بچه ها محدود است و ... چند تا مهد که گفتند جا نداریم و تابستان یا پاییز آینده جا می دهیم  از یکی دوتاشون هم اصلا خوشم نیومد مثلا اسم و رسم دار هم بودند !!! ولی از یکیشون خوشم اومد خانم مدید مهد هم گفت شوهرم ایرانی است و کلی از ما خوشش اومد و گفت و خندید. آخر سر هم با کلی چک و چونه قرار شد روزی ۳۰ پوند ناقابل تقدیم کنیم یعنی بیش از نیمی از حقوق بنده !!!! ۰روزانه ۴۰ پوند در حالت عادی ) تازه خانمه خیلی هم به ما ارفاق کرد و گفت تعطیلات را پاتون حساب نمی کنم ؟؟؟ چون مهد ها پول کل سال را می گیرند می خواهد بچه بیاید یا نیاید ؟؟؟ خیلی نا مردیه

خب تا اینجا به من حق می دهید یا نه؟ راستی یک کار دیگر هم انجام دادم : امتحان تئوری رانندگی را دادم و یک جلسه هم تمرین رفتم. یک وقت نگید این که کاری ندارد ؟؟ من گواهینامه ایران را دارم ولی اینجا با اون جا قابل قیاس نیست این کشور سخت ترین قوانین رانندگی را در دنیا دارد این قدر قانون های کوچک و بزرگ و عجیب و غریب دارد که آدم را گیج می کنند. فقط برای تئوری ۱۰۰۰ تا تست دارند (امتحان شامل ۵۰ تا سوال که باید ۴۳ تا را درست جواب بدهید )و یک قسمت به اسم hazard perception که شامل ۱۴ تا فیلم یک دقیقه ای و واقعی است.توی این فیلمها یک مشکلی که باعث خطر می شود وجود دارد باید سریع تشخیص داده شود و کلیک شود. همه این امتحان هم کامپیوتری است و در یک اطاق ساکت و آرام. بعد از امتحان هم نتیجه را پرینت شده تحویل می گیریم. تازه شاخ غول اصلی امتحان عملی است که دقیقا ۴۵ دقیقه طول می کشد حالا طرف ممکن است همون دقایق اولیه با یک خطا رد شده باشد ولی ممتحن موظف به برگزاری کامل امتحان است بعد هم یک گزارش از نحوه کار و دلایل رد شدن می دهد . یادم می آید توی شهرک آزمایش اون به اصطلاح افسرهای خوش اخلاق سر یک پارک یا سنگ چین در عرض ۲ دقیقه ۱۰ نفر را رد می کردند؟؟؟البته همین سخت گیریهاست که بدترین خبر اخبار این کشور کشته شدن یک نفر در تصادف رانندگی است نمی دونم اگر تصادفهای ما را داشتند چه می کردند؟؟

وای چه قدر از این استعمارگران پیر تعریف کردم یک مطلب دیگر اضافه کنم و بروم سر اصل مطلب توی یک تحقیق بدترین کشور های دنیا برای زندگی کودکان به این ترتیب می باشند: عراق کنگو ویک کشور در حال جنگ دیگر و هند همه به خاطر فقر و جنگ و ...) وکشور پنجم بریتانیا  به دلیل مصرف زیاد مشروبات الکلی سیگار روابط ج ن س ی از سنین پایین مثل ۱۱ یا ۱۲ سالگی برای دختران و بارداری در این سنین وهمچنین بی علاقگی جوانها به کار و تحصیل

جالب بود یا نه؟؟عجب دنیایی است یکی از سیری نمی دونه چه کند اون یکی از کرسنگی؟؟؟

خب اصل مطلب یعنی شازده خوشگل و گلم:

ماهان نازم از وقتی از ایران برگشتیم حسابی شیطون شده و هر روز که می ایم خانه مامان یکشرح مفصل از شیطونی ها به من می دهند البته شیطونیهای خطرناک هم شامل این شرح می شوند : کسیدن صندلی پای گاز و روشن یا خاموش کردن گاز و یا دست انداختن روی گاز و شعله ها و کشیدن و انداختن ظرف غذا ۰خدا را شکر بچه چیزیش نشده  ) ویا بازی با برق و سیم برق و پیچ گوشتی و آجار و چکش و... تازه جالبش اینجاست که ماهان به انواع وسایل آشپزی هم علاقه مند است و در فروشگاه ها آنچنان با قابلمه و ماهیتابه بازی و حال می کند که نگو و نپرس

از دیگر مزایای ایران رفتنمان هم باز شدن زبان ماهان است تا قبل از رفتن که ماهان فقط جند کلمه حرف می زد : گیلدا (سارا نه مامان یا مامان سارا ) به به (غذا) و گاگا (شکلات ) مم (همون ممه یا شیر)

الان گلکم همه چیز را تکرار می کند وخیلی با مزه . تازه عاشق ماشین و ماشین سواری است از بین این همه فامیل توی ایران عاشق شوهر عمعه اش شده و تنها کسی که حاضر به تلفنی صحبت کردن باهاش است این عمو است. تازه بعد که تلفنش تمام می شود همین جوری پشت سر هم می گوید: ععممو ایییجججا (عمو بیاید اینجا) بعد هم دستش را روی سرش هواپیما می کند و می گوید: دوور مما یعنی عمو راهش دور است و با هواپیما می آید.تازگیها هم برنامه مورد علاقه اش سیدی نیروی انتظامی (سیا ) است و روزی پنج شش بار همراه با صبحانه و ناهار و شام میل می کند. شخصیت مورد علاقه هم اغر یا همهن اصغر آقا و میلاد و نازنین هستند.از مامان سیا هم خیلی خوشش می آید.

ما: بابای سامی حال سامی را ؟

ماهان: گشش (گچ چرفته )

ما:مامان سیا بهش چی می گه؟

ماهان: بیییو (پر رو)

وصلوات ماهان: الله ممم ممم ممم ممم ....

و کلی کارهای بامزه دیگر. خلاصه خیلی خوردنی شده و با مزه آدم تو هر سن بچش فکر می کند الن خیلی با مزه شده و از این بهتر نمی شود ولی بچه ها همیشه جالب و خواستنی و پاک و معصوم هستند. خدا همشون را سالم و سلامت نگه دارد.

وای چه قدر نوشتم. خب معلوم است کسی که بخواهد مشقش را شب آخر بنویسد همین است الان ساعت ۲:۳۰ نیمه شب است.

الان همه مردم بدجوری توی حال و هوای کریسمس و سال نو هستند. همه مراکز خرید شلوغ و همه در حال خرید و تدارک هستند. همه جا چراغونی و درخت کریسمس هم فراوون. اما شب عید های ایران یک مزه دیگر داشت و دارد. از ماهان که می پرسم درخت کریسمس چی دارد؟ جواب می دهد: بوپ (توپهای رنگی ) ماه (ماه و ستاره ) و نور (چراغهای رنگی)