تبليغاتX
شازده ماهان

شازده ماهان

خاطرات آقا کوچولو

سال نو مبارک ....

سلام به همه دوستان...و سال نو هم مبارک ..امیدوارم همه سال خوب و موفقی پیش رو داشته باشیم.

امسال حال و حوصله سفره انداختن نبود برای همین کلا ما فقط یک سبزه داشتیم. هیچ خبری هم از دید و بازدید و عید بازی نبود . اما شب عید برنامه بود که شامل شام و دی ..جی .. و ..هم بود. یک هفت سین بزرگ و خوشگل هم درست کرده بودند که جای سفره مداشته ما را هم پر می کرد. البته ماهان مرتب از شیرینی نخودچی هاش کش می رفت چون عاشق است این شیرینی است.

از این عکس پایینی خیلی خوشم اومده ..

 

برای ۱۳ به در هم که همزمان با تعطیلات ایستر بود و هوا هم خیلی خوب ...طبق معمول هر سال همه ایرانی ها توی یکی از پاکها جمع می شدند و امسال خیلی شلوغ بود . پارسال هوا خراب شد و طوفان شد و همه چیز به هم ریخت . یکی از دوستان قدیمی چند روزی مهمونم بود و ( تعطیلات ) و پیشنهاد داد برای ۱۳ به در آش درست کنیم ..برای همین روز قبل رفتیم و سبری تاره و سایر لوازم را هم خریدیم ..البته همون شب هم سبزی پلو با ماهی درست کردیم و حسابی چسبید ...و آش رشته را هم حاضر کردیم و فردا عصر رو کردیم. ( سورپریز بود ..برای ۲۰-۲۵ نفر )

اوایل فروردین ماه هم تولد رفیق فابریک ماهان بود ..البته بچه جان مامانش از اول دنبال خوردن کیک و در نتیجه انگشت زدن به کیک بود.

 

چند وقتی است که فیلم سینمایی HOW TO TRAIN YOUR DRAGON ...در سینما به نمایش امده ..ماهان هم که تبلیغات را میدید خیلی خوشش اومده بود...شنبه پیش هم سینما بوک کردیم و خوش و خرم عازم شدیم ..خیلی خوشحال بودم چون اگر ماهان همکاری می کرد می شد روش حساب کرد ...خلاصه رفتیم و گنده ترین پاپ کورن را هم خریدیم ...اولش که تبلیغ شرک ۳ و توی استوری ۳ بود ( اندی می رفت کالج !!!!)...اما هنوز ۵ دقیقه از فیلم نگذشته بود که ماهان اومد و بغلم نشست این یعنی ترسیده بود ...فیلم ۳D بود و ما حسابی جذبش شده بودیم ...اول فیلم اژدهاها به یک روستای وایکینگها حمله کردند و چهره هاشون هم ترسناک بود ...خلاصه بعد از ۱۰ دقیقه با هر صدا مثل گنجشک می لرزید و قلبش تند تند می زد و می گفت برویم خونه ..در نتیجه ما هم زدیم بیرون ...مطمین هستم که تصور قیافه هامون خیلی راحت هست. بعد هم ما را برد کتاب فروشی و گفت کتاب دراگون را می خواهم !!!! از فردای اون روز هم می گوید دوباره برویم فیلم دراگون را ببینیم ..دیگه ازش نمی ترسم ..کیلش می کنم.

و خلاصه اینکه ماهان یکی از کارهاش مونده بود...انگلیس که بودیم خیلی پیگیرش نبودیم ( فکر می کردیم ایران انجام می دهیم ) تا این که فهمیدیم این گار در کلینیک و خیلی بهداشتی انجام می شود ...بالاخره ۱۰ روز پیش انجام شد ..تا حالا که خوب بوده ...مثل یستم بند ناف می موند هنوز نیفتاده است . یک حلقه پلاستیکی که با نخ محکم دورش را می بندند و خون به محل نمی رسد بعد از چند روز مثل بند ناف می افتد .خیلی ماهان خوب برخورد کرد نه موقع عمل اذیت کرد نه بعدش...بیهوشی نبود بلکه بی حسی بود .ولی اولین دستشویی براش خیلی سخت بود و حسابی اذیت شد. قبل از عمل بهش گفته بودم می رویم دکتر و دکتر برات نخ می بندد. الان مرتب سوال می کند چرا دکتر برام نخ بسته ؟؟؟؟

الان هم که دارم می نویسم حلقه افتاده و باید دوباره ماهان را ببریم دکتر برای آخرین چک ...

 

 

فعلا بای ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 3:42 PM  توسط مامان سارا  | 

اسفند ماه ... چه خبر ؟؟؟؟

سلام دوباره ....

 توی این تابستون یکی از کارهایی که انجام دادیم یکم باغبونی بود...نهالهای خیلی کوچولو گوجه فرنگی و فلفل سبز خریدیم و صد البته مامان مسیول بودند ..چون اگر من بودم همشون ۲ روزه خشک شده بودند ...گوجه ها ۱۴ هفته دوره رشدشون بود در نتیجه دو هفته بعد از رفتن مامان و بابا اولین گوجه ها رسیدند و جاتون خالی خیلی خوشمزه بودند.

مامان و بابا اوایل اسفند برگشتند و عکس العمل ماهان خیلی جالب بود...قبل از رفتنشون هم مرتب می گفت اگر بروید من dead می شوم و یا اینکه : ابنجا خونه خودتون است ..آدم که از خونه خودش نمی رود...وقتی هم که مطمین شد رفتنی هستند ..چودونش را برداشت و گفت من هم می روم ایران ...اونجا هم می روم استخر ..ما هم گفتیم : ایران استخر ندارد ..ماهان گفت : چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد هم گفت : پس مامانی من را نبیند شنا می کنم ؟؟؟ و خلاصه تا فرودگاه اشکهای مامانی را جاری کرد..

توی فرودگاه هم همین بازی ادامه داشت ...و به زور می خواست چمدون خودش را بفرشتد توی بار...به زور آوردیمش خونه ..در مسیر برگشت هم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار پرسید پس مامانی و باباجون کجا هستند؟؟فرداش هم که برگشتیم خونه ..داد میزد ..بیایید ..قایم نشوید من اومدم خونه ؟؟؟من که حسابی خالم گرفته بود چه برسد به بچه ...

این هم گوجه ها در روز اول ...

و اولین گوجه فرنگی در دستان ماهان گلی ...

اینجا هم یک پارک بود با کلی مجسمه که روی چوب یا سنگ تراشیده شده بودند.

این هم ماهان در محل مورد علاقه اش یعنی وان خونه ..( اگر نشد دریا ...)

و گل پسر در سلمونی مامان و مامانی و باباجون ....چون به هیچ وجه راضی نمی شد به سلمانی بیاید.

و ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 3:40 PM  توسط مامان سارا 

بهمن ماه .... چه خبر ؟؟؟؟

سفر به سیدنی

از ملبورن به سیدنی دو جاده اصلی است ...یکی از وسط جنگل و کنار دریا است و دیگری از وسط بیابون است. ما از اولی رفتیم و از دومی برگشتیم. ۲ روز توی راه بودیم و ۱ روز برگشتیم ...در کل ۳ روز سیدنی بودیم.

شب در شهری به نام merimbula موندیم ..اول ماهان توی حیاطش بازی کرد ولی وقتی استخر هتل را دید از خود بی خود شد و ۲-۳ ساعتی بازی کرد ...بعد از اون هم دایم می گوید این چه خونه ای که ما خریدیم ...جنگل دارد...استخر ندارد ...خونه را عوض کنیم...

ماهان در استخر هتل

روز دوم سفر ..بین راه ...پسرک باز هم هوای آب کرد اما این بار اجازه داده نشد.

شهر ساحلی کیاما

 این هم شهر سیدنی

اپرا هاوس سیدنی ...یکی از نمادهای شهر و ثبت شده در سازمان ملل ...طراح سویدی هم هنوز زنده است.

و پل معروف که اولین از این طرح در دنیا بوده ...

و جنگلهای معروف BLUE MOUNTAIN

 این منقل ها و هیزم چوبی اونها ما را بشدت یاد آش رشته و چای و ...انداخت...

 این دره خیلی خیلی عمیق بود ...و زیر صخره ها هم خالی بود ..خیلی بالیوودی بود.

 ساحل بوندای

 

 

 ادامه دارد .....

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 12:36 PM  توسط مامان سارا  | 

دی ماه ...چه خبر ؟؟؟

باز هم سلام

مهمترین اتفاق این ماه تولد پسر عزیز و دوست داشتنی مامان بود که ۴ سالش تمام شد و حالا دیگر مردی شده البته خودش می گوید بچه است و یک وقتهایی هم خانوم است.

پسرک مامان حسابی از تولدش خوشش اومد بخصوص که کادوی مورد علاقه اش را گرفت ..پیانو و بامبوبی ...طبق معمول هم با پیژاما ظاهر شد و در عکس هم همگاری نکرد.

اینها هم چند تا عکس از تولد ماهان ....

و بامبوبی ...که یک دانشمند می خواهد تا تبدیل به ماشین و بعد رباتش کند.

این عکسها هم بوتانیک گاردن ملبورن است که خیلی قشنگ است و همیشه توش چند تایی عروسی است.

این گل به نظرم خیلی قشنگ بود.

این هم grat ocean road که یکی از معروفترین جاذبه های توریستی استرالیا است.۵۰۰-۶۰۰ کیلومتر جاده ساحلی که یک سمت دریا و سمت دیگر جنگل .....

 

بالاخره آقا ماهان عاشق آب

این هم هفت خواهرون ....هفت صخره سنگی تو دل دریا ...

 

ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 12:1 PM  توسط مامان سارا 

آذر ماه ...چه خبر ؟

سلام به همه بر و بچ ...

تو این مدت ما خسابی مشغول بودیم و سرمون گرم ..به همر چیزی که فکرش را بکنید و با نکنید...اینجا هم خیلی خلاصه و مختصر از آنچه گذشت ...

اول ار همه اومدن مامان و بابا یم هفته عقب افتاد ولی تا لحظه آخر سرگرم کار و تمیر کاری بودم. ماهان اولش زیاد حرف نمی زد ولی وقتی مامان بهش گفتند برات گلگلی آوردم ..ماهان گفت : نشونم بده .بعد از اون دنیا برای مانان بهشت شد و شلوار گل گلی شد جز ثابت و جدایی ناپذیری از ماهان ...

ین هفته بعد از اومدن مامان و بابا هم که اسباب کشی بود و بسته بندی و جمع کدون و بستن و بعدش هم بازکردن و چیدت و کلی مار ریز و درشت که حسابی خسته و کوفته شدیم ..البته هر دو یک هفته مرخصی گرفتیم و البته بتده پیشنهاد دادم برای اینکه ماهان از تغییرات جدید شوکه نشود اون هم مهد نرود و شاهد اسباب کشی باشد ولی این فدر اذیت کرد و اذیت شد که من بشدت مورد اشویق قرار گرفتم . وای خیلی سخت بود.

 فکر کنم حسابی پیر شدم چون یک زمانی مثل آب خوردن از این گوشه دنیا وسیله می بستیم می رفتیم یک جای دیگر ..دوباره بعد از مدتی شال و کلاه می کردیم برای جای دیگر ...پیری است و هزار دردسر

از این به بعد هم چند تا عکس ار اون روزها

 

این قطار پافینگ بیلی ..قطار بخاری که بحشی از سیستم قدیم حمل و نقل ملبورن بوده و الان توریستی است. این موقع هم وسط تابستون است ولی هوا مثل زمستون بود و ما هم یخ زدیم.

این هم ماهان و گل گلی

 

این هم ماهان در حال بسته بندی کردن خودش و کمک به ما

. ماهان عاشق آب

 

ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 4:14 AM  توسط مامان سارا 

چه خبر ...

سلام

تو این ۲-۳ هفته و شاید هم بیشتر خیلی اتفاق خاصی نیفتاد و همه چیز عادی بود ولی از این به بعد فکر کنم حسابی سرمون شلوغ شود ..اول اینکه ۱۰ زور دیگر مامان و بابا می آیند و کلی تمیز کاری دارم ..که خوشبختانه چون دو هفته بعدش باید از اینجا برویم این تمیز کاری دو منظوره است. برای اسباب کشی هم یک هفته هر دومون مرخصی گرفتیم. باید همه کارها تو اون هفته انجام شود ..تمیز کردن دو تا خونه ..مخصوصا این یکی خیلی سخت است ..مهدی که می گوید کل خونه را بدهیم تمیز کنند اما من مخالفم چون خونه خیلی بد نیست ..هر هفته تمیز می شود و تمیزکاری آشپزخونه و ...را باید تو همین هفته انجام بدهم. پس از نظر من لازم نیست فقط کمی مشارکت می خواهد.

غیر از اینها باید شیشه ها و پنجره ها و موکتها را هم شست و تمیز کرد و امیدوارم خونه جدید هم تمیز تحویل داده شود ..البته موکتها را جدا می شوییم چون خانومه یک هاپوی کوچولوی دارد و هاپوها هم موهاشون همه جا هست که احتمال حساسیت را بالا می برد.

هفته دیگر بکشنبه هم می رویم قطار سواری اون هم قطاری که از وسط جنگل می رود خلاصه فقط شنبه می ماند و این همه کار !!!!

دو هفته دیگر هم مهمونی کریسمس شرکت ما هست که می شود فردای روزی که مهمانها می رسند به این می گویند سواستفاده پیش رس !!!

امروز بالاخره فرصت شد و ماهان را بردیم استخر ..فکر کنم ۳-۴ ماهی بود می گفت برویم استخر اما چون سرد بود نرفتیم ..اما امروز که رفتیم اولش خیلی ترسید و چسبیده به من بود اما بعد از یک ساعت دوباره شنا یادش اومد و دیگر تو عمیق می پرید و شنا می کرد ..استخر امروزی یک استخر داشت که موج هم تولید می کرد و موجهاش هم خیلی قوی بود جوری که آدم را پرت می کرد. آخر سر هم ماهان را با زور اوردیم خونه ...

هفته پیش یا شاید قبلیش هم یک روز تعطیل بود بعد از چند ماه بی تعطیلی ( مردیم از کمبود تعطیلات ) که تصمیم گرفتیم برویم به یکی از نشنال پارکها که از خونه ما ۲ ساعتی فاصله دارد ..یک ربع که رفتیم تازه یادمون افتاد کفشهای ماهان را نیاوردیم که برگشتیم خونه و کفشهاش را برداشتیم ..پارک خیلی قشنکی بود و چون رودخونه هم داشت ماهان از همون اول لبیاسهاش را در آورد و مایو پوشید که این وسط گاهی شلوار خونه و هوله لباسیش را هم اضافه می کرد و شو لباسی شده بود بالاخره به هدفش رسید و تنی به آب زد و پاش هم بریده شد .

هفته پیش مهدشون عکاس آورده بود و صبح اون روز ماهان حاضر به تعویض لباسهاش نشد و در تمام عکسها با پیپژاما حاضر هست البته اون روز از ما جامپر هم خواست در حالی که هوا حسابی گرم شده و بدون کولر نمی شود سر کرد. فکرکنم عکسها حسابی دیدنی باشند.

۱-۲ روز بعد از اون زانووی شلوارش پاره شد و تصمیم گرفته شد از این فرصت نهایت استفاده شود و عادت بد از سر انداخته شود بنابراین لباسهای ماهان را تو ماشین عوض مردم ..بچم دایم می گفت ..شلوارم را بده عوضش نمی کنم(این بچه هیچ علاقه ای به فارسی حرف زدن ندارد چند روزی بهش جملات فارسی می گویم و می خواهم تکرار کند ..اینقدر بامزه تمرار می کند که خد ندارد یاد فیلمها می افتم که لهجه می گذاشتند...) ولی بنده ( یک عدد مامان سنگدل ) گفتم نه نه نه ...ماهان هم گریه ..توی مهد هم شده بود مثل روز اول و دایم می گفت : من را هم ببر ..من اینجا نمی مونم و ...فردای اون روز هم این اتفاق افتاد و خداحافظی ما تبدیل به گریه شد...شدت علاقه ماهان به این شلوارها این قدر زیاد است که حتی حاضر است خونه بمونیم و بیرون نرویم حتی برای خرید اسباب بازی ..تا ماهان شلوارش را بپوشد ....

الان حسابی همه جا کریسمسی شده و چراغونی..همه در حال خرید و جنب و جوش  ..پر از رنگهای خوشگل ..مخصوصا تزیینهای خوشگل ..ما هم می خواهیم امسال غربزده شویم و درخت بخریم ..مثل تزیین هفت سین میمونه اما عیدهای اینجا هیچ حس و حالی ندارد ..برای همین امسال می خواهیم کریسمس بازی کنیم و البته بیشترش به خاطر ماهان است...

اینها هم چند تا عکس

آخرین مد لباس ..۲۰۱۰ و آخرش ...

 

و چند دقیقه بعد ....

اینجا هم سر از پا نمی شناسد همچنین سرما و گرما ...( خیلی سرد بود )

شاد باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:58 PM  توسط مامان سارا  | 

موزه ملبورن و ...

سلام به همه دوستای گلم

بالاخره یک فرصتی پیش اومد...تا خدمت برسیم...الان ساعت ۸:۳۰ شب است و تازه اومدم بنشینم و چند خطی بنویسم.

اولین اتفاقی که رخ داد این بود که ماهان چند وقتی بود می گفت من را ببرید میوزیم..ما هم ۳-۴ هفته پیش راهی موزه ملبورن شدیم تا آقا ماهان یک بازدید علمی داشته باشند و البته ماهان فقط دنبال دایناسورها بود. از اون اول همش می گفت داینو ..داینو و یک ساعتی چسبیده به یکی از تابلوها بود که علاوه بر توضیح چند تا دندون واقعی دایناسور هم گذاشته بودند و پسر ما عاشق دندون های ۱۰-۱۲ سانتی شده بود . دایم اونها را لمس می کرد و کیف می کرد. بعد هم که به زور بردیمش قسمتهای دیگر ..این قدر اذیت کرد که تند تند فقط رد شدیم. کلا موزه در مورد تاریخ دویست و چند ساله ملبورن بود و قسمتهای مختلف هم داشت .قسمت انسان هم شامل اجزای مختلف بدن آدم می شد و در قسمت مغز از این سینا پزشک عرب نام برده شده بود حالا دنبال فرصت می گردم تا برای موزه بنویسم که این آقا ایرانی بودند ..جالب بود که ویکیپدیا هم ایشان را ایرانی معرفی کرده بود ...خلاصه این هم از این...یک قسمتی در موزه هم بود که مجسمه انسان در سنین مختلف را گذاشته بودند و ماهان هم بدجوری شیفته یک خانوم حامله شده بود . دایم دل خانومه را دست می زد ..وقتی بهش گفتم : خانوم نی نی دارد ..مثل برق گرفته ها جواب داد : نه ...she ate lots of food  ولی من دست بردار تبودم و بهش گفتم همه بچه ها تو دل مامی هاشون بودند و ماهان تا چتد روزی ناراحت می رفت و می آمد و می گفت : mummy, i didn,t come from your tummy و دست آخر ماهان برای اثبات بیبی خودش را مثال زد که از فروشگاه خریدیم پس همه بیبی ها از فروشگاه اومده اند.

این هم ماهان مامان در حال roar و دایناسور شدن ...

بعد هم جشن مهرگان بود که ۴۰۰-۵۰۰ نفر بودند و یک سالن بود و دی جی ...و همه جینگیل و مستون بودند و دنبال نی نای بودند و اما قصه ماهان هم شنیدنی است چون اول بهش گفتم می خواهیم برویم پارتی ...کلی حال کرد و فکر کرد این هم مثل تولد دو هفته پیش سرسره و ..دارد و با کلی ذوق و شوف لباس هم پوشید ولی همین که رسیدیم و فهمید از این خبرها نیست اولین واکنش در اوردن لباس و پوشیدن شلوار راحتی بود و بعد از ۲-۳ ساعت کلنجار بالاخره موفق شد و با پیجاما و تی شرت و پابرهنه مشغول بازی شد. کلا برنامه بدی نبود البته مامان سارا فقط اعصابش خورد شد چون آقا ماهان یا بچه ها را اذیت می کرد یا می رفت زیر میز مردم و از اون طرف میز زیر دست و پای مردم در می اومد بیرون...و عاشق خوردن کره کوچولوها شده بود و حتی ۲-۳ تا قالب را هم خالی خورد.

 

قبل از رفتن

در مهمانی  ....فعلا همه چیز خلاصه شده در ترانسفورمر و بن ۱۰ و بت من و ...

این هم king nikki & princes mahan  (لباسها عوض شده ...)

خلاصه این لباس پوشیدن برای ما دردسری شده حتی هفته پیش که ماهان را بردیم پارک ..بعد از چند لحظه دوباره لباسهاش را در اورد و شلوار و تی شرت راحتی را پوشید. و صد البته کفشهاش را در آورد و پا برهنه پارک گردی کرد. این داستان را هم برای مامیش گفته :

 once upon time there was a big girl called: sara, she lived with mahan & dady...she likes transformers ...

دیشب ماهان به من می گفت : مامی استوری بگو ..استوری پرینسس ماهان اند کینگ نیکی ...

۵ هفته دیگر مامان و بابا می آیند و ۲ هفته بعد هم اسباب کشی داریم ...حسابی سرمون شلوغ می شود. الان چند هفته ای می شود که همه جا پر شده از درخت های کریسمس و چراغ و زرق و برق ...

قبل از رفتن پارک

 

در پارک

 این پرنده مدتها روی یک پا می ایستاد...

 

این ها عروسی و ساقدوشها ...رنگ لباسهاشون خیلی قشنگ بود...

 

اینجا هم آخر عروسی که همه برای عروس و داماد دعا می کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:4 AM  توسط مامان سارا  | 

دردسرهای خونه خریدن و ....

سلام به همه دوستان

بالاخره فرصتی پیدا شد و وقت خدمت وبلاگ محترم رسیدن شد..این قدر موضوع برای گفتن هست که نمی دونم از کجا باید شروع کنم....پس اول از شرایط عجیب و غریب خونه خریدن شروع می کنم...

ابنجا بعنی ملبورن ...برعکس خیلی جاهای دیگر دنیا که دوران رکود اقتصادی اول از همه بازار مسکن را خراب کرده باشد ..آن را آباد کرد یعنی توی چنر ماه پیش حسابی رونق گرفت و از ۸-۹ ماه پیش رونقش بیشتر هم شد جوری که متقاضی خونه از خونه فروشی بیشتر شده و دور دور صاحبخونه ها هست...اینجا خونه ها معمولا به دو طریق فروش می رسند یکی از طریق مزایده یا auction ...یعنی برای یک تاریخ خاص خونه را به حراج می گذارند و مردم می آیند بعد یک آقا یا خانوم هم چکش به دست می گیرد و مردم را تشویق به بالا بردن قیمت می کند ...مثل فیلمها ..دایم هم تعریف و تمجید می کند ..این خونه تک است و همین یدونه است ..از دستتون می رود و این حرفها ..حالا بعضی خونه ها را حتی نمی تونید نزدیکشون هم بروید ...خلاصه دو سه نفر به جان یکدیگر می افتند و همینجور قیمت بالا می دهند تا بقیه تسلیم شوند و این وسط قند تو دل صاحبخونه آب می شود ...مثلا خونه ای که صاحبخونه با ۷۰۰۰۰۰ دلار خونه را روی هوا می فروخت ..توی حراج به قیمت ۷۷۰۰۰۰ فروخته شد و..به همین ترتیب ...

یک نوع دیگر هم فروش خصوصی است که صاحبخونه یک قیمتی می گذارد و یک قرون هم تخفیف نمی دهد تا مشتری پیدا شود ....

حالا بگذریم که تو این اوضاع و احوال پیدا کردن خونه ای که دوست داری چه سخت است ...ما کلی خونه دیدم تا با سیستم خونه های اینجا آشنا شدیم...مثلا من اولش تو ذهنم سیستم اوپن مثل ایران بود ولی بعد فهمیدم که نه اینجا خونه ها باید هال و پذیراییش جدا باشد که قدیم هم خونه های ایران این جوری بودند و ....تصور کنید با این شرایط خونه انتخاب کنبد و بخواهید بروید جلو ..اگر خونه تمیز باشد که ۲-۳ روز هم تو بازار نمی موند و می پرد. اینجا ۲ روز در هفته بازدید می گذارند و به مدت نیم ساعت ..یکیش شنبه است که همه تعطیل هستند اون یکی هم تو هفته که همه سر کارند ...خلاصه از دوشنبه تا جمعه تو اینترنت دنبال خونه و شنبه هم از ساعت ۱۰-۱۱ صبح تا ۳-۴ از این خونه به اون خونه و آخرش هم مایوس و ناامید و با اعصاب داغون بر می گردی خونه و دوباره از دوشنبه داستان آغاز می شود...حالا تصور کنید این همه سختی با یک بچه ..چون ماهان هم تفریح خودش را پیدا کرده بود ..توی خونه ها اول دنبال اتاق بچه ها می رفت و اسباب بازیهاشون را پیدا می کرد و مشغول بازی می شد . یک بار هم یک جعبه ابزار پیدا کرد و اون قدر گریه کرد که مستقیم رفتیم و یکی براش خریدیم ...

البته ما هم ۱-۲ تا از این مزایده ها رفتیم و و چون قیمتشون از حدی که معقول بود بیشتر شد دیگر ادامه ندادیم تا اینکه خونه ای را که می خواستیم پیدا کردیم و صاحبخونه هم یک ذره پایین نیومد و در نتیجه به همون قیمت معامله کردیم و قبل از سال نو اسباب کشی می کنیم..طبق قانون خریدار ۳ روز وقت دارد که فصخ قرارداد کند البته با جریمه ...تو این شرایط همسری به کله اش افتاده بود که ما خونه را گران خریده ایم و روز آخر همش می گفت پسش بدهیم و حتی به آژانس هم خبر داد اما بعد پشیمون شد و قضیه تمام شد...

تولد دوست ماهان ....

ماهان دو هفته پیش تولد دوستش دعوت بود که توی یک محوطه بازی بود. قبل از رفتن به تولد بهش می گفتم ماهان بریم تولد انگس ....می گفت : نه ..برت دی ..من هست ...وبهش می گفتم ..دوستت چی دوست دارد..می گفت : هیچی ...یواشکی برای دوستش کادو خریدیم ولی لحظه آخر لو رفت و رفتیم و یکی دیگر مثل اون خریدیم ...اونجا هم همش می گفت : تولد منه ...موقع بازی هم با این که بچه مستقلی است از من خواست که باهاش بیایم و مامان سارا هم شد هم بازی ماهان و کلی سرسره بازی کردیم تا از نفس افتادم و ماهان خودش ادامه داد. البته هنوز هم من را همبازیش می دوند و وقتی بهش می گویم کار دارم...فوری می رود و به ددیش می گوید : dady ..can you cook the food / can you wash the dishesh..i need some one to play with me....و بازی کردن با یک بچه ۳-۴ ساله اون هم از نوع ben 10 ,transformer or megatrone...خیلی سخت تر از کارهای خونه است ...چون این یکی تمومی ندارد و نمی شود دودره اش هم کرد... 

ماهان یک پیشرفت خیلی بزرگ کرده ..ازش می پرسم دوستات پسر هستند یا دختر..می گوید پسر ولی میمیس دختر است ...می پرسم..بقیه دخترها چی ...می گوید : اونها ...سیلی هستند ...پسر ما هم دوست دختر دارد و حالا دلیلش بامزه است.     مامان : ماهان چرا میمیس را دوست داری...ماهان : cos, she bangs the wall , she hits the kids , she she roars like dinasours...  وجه تشابه و تفاهم خیلی زیاد است ..هر روز هم باید میمیس را بغل و بوس کند . البته دختر خوشگلی هم هست .

پسر کوچولوی مامان همچنان علاقمند حروف است و همه را یاد گرفته است و همه جا شروع به خواندن می کند اما علاقه ای به نقاشی ندارد و مامان باید نقاشیها را بکشد تنها چیزی که می کشد رنگین کمان است که با ذوق تقدیم به مامانش می کند و مامانی ذوق می کند. عاشق این است که بهش بگویم : thank you  اون هم بگوید : you welcome

 

اینها هم تولد و سرسره بازی مامان و ماهان ...مزه داد....البته ماهان باید حتما دستم را می گرفت و تا ۱۰ می شمرد..و مهم نبود چند نفر پشت سرمون بودند.

این هم یک روز خوب که رفتیم ساحل ..ماهان هم اونی که دستش می بینید شلوار محبوبش هست بدون اون بازی نکرد و البته عینک و لوله هوا را هم سریع خرید تا برود دایوینگ ...

فعلا بای ...بای ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:14 PM  توسط مامان سارا  | 

روزهای شلوغ و ....

سلام به همه دوستهای گل و عزیز

 ما خوب هستیم و حسابی مشغول...چون پروژه ای نفس گیر به اسم خونه خریدن را شروع کردیم که حکایتی دارد. البته قبل از اون چند تا خبر کوچک و بزرگ هم هست.

اولیش درباره ماهان است و فکر کنم خیلی از پدر و مادرها همین مشکل را دارند..مشکل این است که ماهان از بچه های مهد f word یاد گرفته و تقریبا همه جا اون را می گفت ..اول ما شک کردیم که دارد چی می گوید چون حتی ۱ درصد هم احتمال نمی دادیم به این دلیل که ما تو خونه فقط فارسی حرف می زنیم و در ضمن تلی خونه ما در غرق ماهان است و هیچ فیلم بالای ۴ سال دیده نمی شود . بعد از چند بار تکرار فهمیدیم که قضیه جدی است و چون این کلمه در جمع مردم بیان می شد ما هم شوکه شدیم هم سعی کردیم ماهان را ساکت کنیم ولی نمی شد ...دقیقا داستان آش نخورده و دهان سوخته بود.حتما اون آدمها فکر کرده بودند بچه تو خانواده ....بزرگ شده است. خلاصه اون روز قضیه را جمع و جور کردیم و حسابی خجالت هم کشیدیم . فردای اون روز هم به مدیر مهد گفتیم و قرار شد به بچه ها یک کلمه جایگزین یاد بدهند که این کار را هم کردند اما بعد از یک روز دوباره همه بچه ها اصلی را استفاده کردند و روز از نو و روزی از نو ...هنوز مشکل باقیست و تنها چاره به روی خود نیاوردن و یادآوری کلمه جایگزین است که آخر هفته ها وضعیت بهتر می شود ولی از دوشتبه تمام زحمات هدر می رود. یک روز که رفته بودیم خونه ببینیم یک نفر دست کشید سر ماهان ..که یکدفعه ماهان برگشت و بهش گفت : f...you که یکدفعه تمام جمعیت از خنده منفجر شدند و من مونده بودم ماهان را ساکت کنم که تازه از خنده مردم خوشش اومده بود و داشت هی تکرار می کرد و یا جلوی خنده خودم را بگیرم.

شبکه nick juniour برنامه ای به اسم super why دارد که درباره حروف و تلفظ حروف و لغت ساری است از قضا ماهان عاشق این برنامه شده و با چنان علاقه ای این برنامه را دنبال می کند که الان ۹۰ درصد حروف را کوچک و بزرگ می شناسد و اسم خودش را هم حروفش را پیدا می کند ...مثلا می گوید : mama...you start eith s, i start with m این برای من خیلی جالب است چون چند بار سعی کردم بشونمش و باهاش چیزهای ساده را شروع کنم ولی اصلا راه نیومد ..با این که سنش کمتر از دوسال بود ..اون وقتها که انگلیس بودیم اشکال هندسی را یاد گرفته بود ولی من هر کاری کردم چیزی از من یاد نگرفت. 

الان تاثیر تلویزیون روی ماهان خیلی زیاد است دو تا برنامه دیگر که ماهان عاشقشون است یکی go diego go است و اون یکی هم dora the expelorer است ...بعد از دیدن اینها قسمت تقلید است یعنی خودش می شود یا درا یا دیگو ..ومن می شوم خواهر دیگو...می گوید: مامی تو سیستر من شو ..منم انیمال رسکیور هستم. و .....هر روز هم می گوید برویم shopping centre و اونهم فقط برای خرید toy بعد هم باید سریع بیاییم خونه ...تازه لباسهای ماهان هم باید مثل دیگو باشند و مهم نیست که الان هوا سرد است ..مهم این است که دیگو شلوارک پوشیده پس ماهان هم باید بپوشد. حتی رنگ لباسها هم باید همون رنگی باشند.

ماهان خیلی خوب مفهوم share را یاد گرفته ..با همه شریک می شود ولی خودش هیچ کس را شریک نمی کند تا ما می خواهیم کانال تلویزیون را عوض کنیم می گوید :you have to share اما این فقط برای ما است و خودش استثنا است.

و کلی اخبار دیگر که یادم نمی آید و خلاصه اینها تاثیر رفیق خوب و بد بودند.

حالا یک خبر از خودم...فکر کنم رکورد دار زمان گرفتن گواهینامه شدم...اوایل سال ۲۰۰۸ دیگر تصمیمم جدی شد که گواهینامه انگلیس را بگیرم و از اونجایی که ۸ سالی از گرفتن گواهینامه ایرانم می گذشت و من هیج وقت رانندگی نکرده بودم ( اون گواهینامه نقش در کوزه را خیلی خوب بازی کرد ) و به علت خیلی سخت بودن امتحان رانندگی در انگلیس همه چیز از صفر شروع شد و چون در هفته یرکار می رفتم تنها شنبه ها را وقت داشتم که هر شنبه هم جور نمی شد...دو بار رفتیم ایران و دو ماه مربیم رفت تعطیلات ...می تونستم یک مربی دیگر بگیرم و حال و حوصله اش نبود ...خلاصه بعد از چند بار کنسل کردن و بوک کردن قرار امتحان شد هفته آخر توامبر که مصادف شد با اومدن ما به استرالیا و در نتیجه امتحان کنسل شد و قرار شد اینجا پروژه دنبال شود ....همون ماه اول تیوری و hazard را امتحان دادم و بعد از ۲-۳ ماه شروع به تمرین کردم ولی روز اول چون ماشینهای اینجا با ماشینهای اروپایی یکمی فرق دارند (همچنان فرمان سمت راست هستند) تمام راهنماهای چپ را برای راست می زدم و زاستها زا برای چپ ...اما کلی چیزهای جدید اضافه شده بود مثلا رانندگی در سرعتهای بالا (۸۰ و۱۰۰و...) و موقع خط عوض کردن باید سر را چرخوند و نقطه کورها را چک کرد که سر امتحان سر این قضیه سریع رد می کردند و تازه از چند ماه قبل از اون هم زمان تست را از ۲۰ دقیقه رسونده بودند به ۵۰ دقیقه و...ما اومدیم از امتحان انگلیس فرار کنیم گیر از اون بدتر افتادیم ...به هر حال هفته پیش رفتم برای امتحان و ۵۰ دقیقه معادل ۵۰۰۰۰۰۰۰۰ ساعت گذشت و تازه وقتی تمام شد ممتحن گفت بیا تو تا نتیجه ات را بگویم و بعد از چند دقیقه زنده و مرده شدن گفت که قبول شدی و .....پروژه بعد از ۱۸-۱۹ ماه جواب داد که امیدوارم این یکی بدرد بخور باشد.

آخرین مطلب هم این است که دنبال خرید خونه هستیم که یک پست طولانی می شود فقط بگویم که اینجا خیلی سخت است ....بخصوص که خونه ها در مزایده به فروش می روند یعنی یک نفر چکش دستش می گیرد و ۱ ..۲...۳ ..کسی نبود می کند و همینجوری قیمت را بالا می برند مثلا خونه ۷۰۰۰۰۰ دلاری به قیمت ۸۹۲۰۰۰ می فروشند. یک آکشن که ما هفته پیش رفته بودیم ماهان گیر داده بود که چکش و زنگ یارو را می خواهم و انقدر حرفهای طرف را تکرار کرد که آقاهه گفت : ما یک بیدر حرفه ای داریم و به ماهان گفت ..تو آکشنر خیلی خوبی می شوی....

خوش باشید..دفعه بعد سختیهای خرید خونه را می نویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:18 PM  توسط مامان سارا  | 

روزهای نه چندان شیرین ....

سلام

شاید عنوان مطلب یکم غیرعادی بیاید ولی واقعیت است....برگردیم به یک ماه گذشته و اتفقات تلخ و نه شیرین..

روز چهارشتبه رفتیم مهد ماهان و مربی  و رییس مهدشون اومدند و گفتند که : ماهان موقع قصه گفتن مثل بقیه بچه ها نمی نشیند و تقریبا هیچ وقت حرف گوش نمی دهد و ...این مشکت را سر صبحانه و نهار هم داریم . سر میز نمی نشیند و اگر به هم بریزد کمک نمی کند تا جمع کنیم و ...پرسیدند توی خونه چه طور است که گفتیم : دفیقا همین طور است ؟؟؟ از هواپیماهای یک متری هم که می سازد تعریف کردند و آمدیم خانه...تا این جا زندگی شیرین بود ...از اخبار هم که پی گیری می کردیم ایران همه تو حال و هوای انتخابات بودند و جو به نظر باحال می اومد و آدم را یاد انتخابات چند ماه قبل آ م ر ی ک ا می انداخت ( من خیلی از این اتفاق خوشحال بودم ..نمی دونستم جوجه را آخر پاییز می شمرند) روز جمعه هم با کلی امید که یک نفر کله پا می شود و آدم درست و حسابی می شود رییس جمهورمون رفتیم رای بدهیم.۴۵ دقیقه توی صف ایستادیم و ماهان هم کلی آزار رسوند چون فکر می کرد توی سالن اصلی توی می دهند ..شاید ۹۰ در صد مردم عادی و جوانها بودند و بقیه به نوعی وابسته های سفارت ....تا جایی که ما فهمیدیم بیشتر رایها هم به یک نفر بود. 

بعد هم با دل خوش و خیال راحت اومدیم خونه و منتظر اعلام نتیجه ها شدیم ..چون اختلاف ساعت با ایران ۵-۶ ساعت است و ما هم جلوتریم تا صبح خبری نمی شد ..اما صبح فهمیدیم که بله به قول یکی از دوستان " خاک بر سر " شدیم و رفت ...اون روز شوک وحشتناکی داشت تا حدود شب که عصر ایران بود و کم کم مردم اعتراضشون را نشون می دادند ...اون هفته و هفته بعد ایران شد اول اخبار دنیا نه تنها خبرگزاریهای اول دنیا بلکه خبرهای منطقه ای مثل همین کشور ..همه بحثها اومد روی کشور ما و حتی بعد از چند روز که خبرنگارها را بیرون کردند ..فیلمهای مردم روی فیس ...بوک و ...را نشان می دادند و کلی از ایرانیها و روشهای مدرن ارتباطیشون و ...تعریف و به به چه چه می کردند...یک شبه چهره مردم خوب و ..شد ...اما ما از خورد و خوراک افتاده بودیم ..سر کار که همش از این سایت به اون سایت دنبال خبر و ..بودیم و شب ها هم تا صبح چند بار بیدار می شدبم و اخبار را چک می کردیم و....اوج اینها کشته شدت اون دختر بیکناه بود که دنیا را منفجر کرد و برای چند روز پیاپی نشون داده می شد و هشدار می دادند این ویدیو شامل تصاویر دهشتناک است ...و چیز دیگری هم که روش تایید می شد و برای دنیا جالب بود شرکت زنان بود ...توی این شهر دو بار راهپیمایی برگزار شد .که مشابه اون تمام مراکزی که ایرانیها بودند هم انجام شد ...اما اونهایی که توی ایران هستند کجا و اینها کجا ...

عکس العمل همکارام هم توی شرکت خیلی جالب بود کسانی که نمی دونستند ایران کجا هست ( بعضیهاشون ) می پرسیدند چه حبر هست توی کشورتون و یا شما برنده شدید یا بازنده ؟؟؟؟ بعضیها هم خیلی جالب تحلیل می کردند و بحث می کردند ....خلاصه دیگر کسی فکر نمی کند ما عقب افتاده هستیم فقط حق می خوریم و خوشمزه هم هست ..نوش جونمون...تا حالا کسی از حق خوری چیزیش شده؟؟؟

ماهان یک کار خیلی با مزه می کند و اون هم این که یک چیزهایی به ما می کوید که معنیش را نمی دونیم بعد خیلی بامزه چپ چپ نگاه می کند و می گوید : bad word گفتم ..اون وقت تازه دوزاری ما می افتد و مثلا می گوییم این کار خوبی نیست ...چه روزگاری شده است ..آدم نمی فهمد بچه اش حرف خوب زده یا بد...

این هم از اوضاع و احوال ماه پیش..به امید روزها و خبرهای خوب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 4:0 PM  توسط مامان سارا  |