|
خاطرات آقا کوچولو
|
|
|
|
||||
|
سلام
تو این ۲-۳ هفته و شاید هم بیشتر خیلی اتفاق خاصی نیفتاد و همه چیز عادی بود ولی از این به بعد فکر کنم حسابی سرمون شلوغ شود ..اول اینکه ۱۰ زور دیگر مامان و بابا می آیند و کلی تمیز کاری دارم ..که خوشبختانه چون دو هفته بعدش باید از اینجا برویم این تمیز کاری دو منظوره است. برای اسباب کشی هم یک هفته هر دومون مرخصی گرفتیم. باید همه کارها تو اون هفته انجام شود ..تمیز کردن دو تا خونه ..مخصوصا این یکی خیلی سخت است ..مهدی که می گوید کل خونه را بدهیم تمیز کنند اما من مخالفم چون خونه خیلی بد نیست ..هر هفته تمیز می شود و تمیزکاری آشپزخونه و ...را باید تو همین هفته انجام بدهم. پس از نظر من لازم نیست فقط کمی مشارکت می خواهد. غیر از اینها باید شیشه ها و پنجره ها و موکتها را هم شست و تمیز کرد و امیدوارم خونه جدید هم تمیز تحویل داده شود ..البته موکتها را جدا می شوییم چون خانومه یک هاپوی کوچولوی دارد و هاپوها هم موهاشون همه جا هست که احتمال حساسیت را بالا می برد. هفته دیگر بکشنبه هم می رویم قطار سواری اون هم قطاری که از وسط جنگل می رود خلاصه فقط شنبه می ماند و این همه کار !!!! دو هفته دیگر هم مهمونی کریسمس شرکت ما هست که می شود فردای روزی که مهمانها می رسند به این می گویند سواستفاده پیش رس !!! امروز بالاخره فرصت شد و ماهان را بردیم استخر ..فکر کنم ۳-۴ ماهی بود می گفت برویم استخر اما چون سرد بود نرفتیم ..اما امروز که رفتیم اولش خیلی ترسید و چسبیده به من بود اما بعد از یک ساعت دوباره شنا یادش اومد و دیگر تو عمیق می پرید و شنا می کرد ..استخر امروزی یک استخر داشت که موج هم تولید می کرد و موجهاش هم خیلی قوی بود جوری که آدم را پرت می کرد. آخر سر هم ماهان را با زور اوردیم خونه ... هفته پیش یا شاید قبلیش هم یک روز تعطیل بود بعد از چند ماه بی تعطیلی ( مردیم از کمبود تعطیلات ) که تصمیم گرفتیم برویم به یکی از نشنال پارکها که از خونه ما ۲ ساعتی فاصله دارد ..یک ربع که رفتیم تازه یادمون افتاد کفشهای ماهان را نیاوردیم که برگشتیم خونه و کفشهاش را برداشتیم ..پارک خیلی قشنکی بود و چون رودخونه هم داشت ماهان از همون اول لبیاسهاش را در آورد و مایو پوشید که این وسط گاهی شلوار خونه و هوله لباسیش را هم اضافه می کرد و شو لباسی شده بود هفته پیش مهدشون عکاس آورده بود و صبح اون روز ماهان حاضر به تعویض لباسهاش نشد و در تمام عکسها با پیپژاما حاضر هست البته اون روز از ما جامپر هم خواست در حالی که هوا حسابی گرم شده و بدون کولر نمی شود سر کرد. فکرکنم عکسها حسابی دیدنی باشند. ۱-۲ روز بعد از اون زانووی شلوارش پاره شد و تصمیم گرفته شد از این فرصت نهایت استفاده شود و عادت بد از سر انداخته شود بنابراین لباسهای ماهان را تو ماشین عوض مردم ..بچم دایم می گفت ..شلوارم را بده عوضش نمی کنم(این بچه هیچ علاقه ای به فارسی حرف زدن ندارد چند روزی بهش جملات فارسی می گویم و می خواهم تکرار کند ..اینقدر بامزه تمرار می کند که خد ندارد یاد فیلمها می افتم که لهجه می گذاشتند...) ولی بنده ( یک عدد مامان سنگدل ) گفتم نه نه نه ...ماهان هم گریه ..توی مهد هم شده بود مثل روز اول و دایم می گفت : من را هم ببر ..من اینجا نمی مونم و ...فردای اون روز هم این اتفاق افتاد و خداحافظی ما تبدیل به گریه شد...شدت علاقه ماهان به این شلوارها این قدر زیاد است که حتی حاضر است خونه بمونیم و بیرون نرویم حتی برای خرید اسباب بازی ..تا ماهان شلوارش را بپوشد .... الان حسابی همه جا کریسمسی شده و چراغونی..همه در حال خرید و جنب و جوش ..پر از رنگهای خوشگل ..مخصوصا تزیینهای خوشگل ..ما هم می خواهیم امسال غربزده شویم و درخت بخریم ..مثل تزیین هفت سین میمونه اما عیدهای اینجا هیچ حس و حالی ندارد ..برای همین امسال می خواهیم کریسمس بازی کنیم و البته بیشترش به خاطر ماهان است... اینها هم چند تا عکس آخرین مد لباس ..۲۰۱۰ و آخرش ... و چند دقیقه بعد ....
اینجا هم سر از پا نمی شناسد همچنین سرما و گرما ...( خیلی سرد بود )
شاد باشید. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه دوستای گلم
بالاخره یک فرصتی پیش اومد...تا خدمت برسیم...الان ساعت ۸:۳۰ شب است و تازه اومدم بنشینم و چند خطی بنویسم. اولین اتفاقی که رخ داد این بود که ماهان چند وقتی بود می گفت من را ببرید میوزیم..ما هم ۳-۴ هفته پیش راهی موزه ملبورن شدیم تا آقا ماهان یک بازدید علمی داشته باشند و البته ماهان فقط دنبال دایناسورها بود. از اون اول همش می گفت داینو ..داینو و یک ساعتی چسبیده به یکی از تابلوها بود که علاوه بر توضیح چند تا دندون واقعی دایناسور هم گذاشته بودند و پسر ما عاشق دندون های ۱۰-۱۲ سانتی شده بود . دایم اونها را لمس می کرد و کیف می کرد. بعد هم که به زور بردیمش قسمتهای دیگر ..این قدر اذیت کرد که تند تند فقط رد شدیم. کلا موزه در مورد تاریخ دویست و چند ساله ملبورن بود و قسمتهای مختلف هم داشت .قسمت انسان هم شامل اجزای مختلف بدن آدم می شد و در قسمت مغز از این سینا پزشک عرب نام برده شده بود
این هم ماهان مامان در حال roar و دایناسور شدن ... بعد هم جشن مهرگان بود که ۴۰۰-۵۰۰ نفر بودند و یک سالن بود و دی جی ...و همه جینگیل و مستون بودند و دنبال نی نای بودند و اما قصه ماهان هم شنیدنی است چون اول بهش گفتم می خواهیم برویم پارتی ...کلی حال کرد و فکر کرد این هم مثل تولد دو هفته پیش سرسره و ..دارد و با کلی ذوق و شوف لباس هم پوشید ولی همین که رسیدیم و فهمید از این خبرها نیست اولین واکنش در اوردن لباس و پوشیدن شلوار راحتی بود و بعد از ۲-۳ ساعت کلنجار بالاخره موفق شد و با پیجاما و تی شرت و پابرهنه مشغول بازی شد. کلا برنامه بدی نبود البته مامان سارا فقط اعصابش خورد شد چون آقا ماهان یا بچه ها را اذیت می کرد یا می رفت زیر میز مردم و از اون طرف میز زیر دست و پای مردم در می اومد بیرون...و عاشق خوردن کره کوچولوها شده بود و حتی ۲-۳ تا قالب را هم خالی خورد.
قبل از رفتن
در مهمانی
این هم king nikki & princes mahan
خلاصه این لباس پوشیدن برای ما دردسری شده حتی هفته پیش که ماهان را بردیم پارک ..بعد از چند لحظه دوباره لباسهاش را در اورد و شلوار و تی شرت راحتی را پوشید. و صد البته کفشهاش را در آورد و پا برهنه پارک گردی کرد. این داستان را هم برای مامیش گفته : once upon time there was a big girl called: sara, she lived with mahan & dady...she likes transformers ... دیشب ماهان به من می گفت : مامی استوری بگو ..استوری پرینسس ماهان اند کینگ نیکی ... ۵ هفته دیگر مامان و بابا می آیند و ۲ هفته بعد هم اسباب کشی داریم ...حسابی سرمون شلوغ می شود. الان چند هفته ای می شود که همه جا پر شده از درخت های کریسمس و چراغ و زرق و برق ... قبل از رفتن پارک در پارک
این پرنده مدتها روی یک پا می ایستاد... این ها عروسی و ساقدوشها ...رنگ لباسهاشون خیلی قشنگ بود...
اینجا هم آخر عروسی که همه برای عروس و داماد دعا می کردند.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه دوستان
بالاخره فرصتی پیدا شد و وقت خدمت وبلاگ محترم رسیدن شد..این قدر موضوع برای گفتن هست که نمی دونم از کجا باید شروع کنم....پس اول از شرایط عجیب و غریب خونه خریدن شروع می کنم... ابنجا بعنی ملبورن ...برعکس خیلی جاهای دیگر دنیا که دوران رکود اقتصادی اول از همه بازار مسکن را خراب کرده باشد ..آن را آباد کرد یعنی توی چنر ماه پیش حسابی رونق گرفت و از ۸-۹ ماه پیش رونقش بیشتر هم شد جوری که متقاضی خونه از خونه فروشی بیشتر شده و دور دور صاحبخونه ها هست...اینجا خونه ها معمولا به دو طریق فروش می رسند یکی از طریق مزایده یا auction ...یعنی برای یک تاریخ خاص خونه را به حراج می گذارند و مردم می آیند بعد یک آقا یا خانوم هم چکش به دست می گیرد و مردم را تشویق به بالا بردن قیمت می کند ...مثل فیلمها ..دایم هم تعریف و تمجید می کند ..این خونه تک است و همین یدونه است ..از دستتون می رود و این حرفها ..حالا بعضی خونه ها را حتی نمی تونید نزدیکشون هم بروید ...خلاصه دو سه نفر به جان یکدیگر می افتند و همینجور قیمت بالا می دهند تا بقیه تسلیم شوند و این وسط قند تو دل صاحبخونه آب می شود ...مثلا خونه ای که صاحبخونه با ۷۰۰۰۰۰ دلار خونه را روی هوا می فروخت ..توی حراج به قیمت ۷۷۰۰۰۰ فروخته شد و..به همین ترتیب ... یک نوع دیگر هم فروش خصوصی است که صاحبخونه یک قیمتی می گذارد و یک قرون هم تخفیف نمی دهد تا مشتری پیدا شود .... حالا بگذریم که تو این اوضاع و احوال پیدا کردن خونه ای که دوست داری چه سخت است ...ما کلی خونه دیدم تا با سیستم خونه های اینجا آشنا شدیم...مثلا من اولش تو ذهنم سیستم اوپن مثل ایران بود ولی بعد فهمیدم که نه اینجا خونه ها باید هال و پذیراییش جدا باشد که قدیم هم خونه های ایران این جوری بودند و ....تصور کنید با این شرایط خونه انتخاب کنبد و بخواهید بروید جلو ..اگر خونه تمیز باشد که ۲-۳ روز هم تو بازار نمی موند و می پرد. اینجا ۲ روز در هفته بازدید می گذارند و به مدت نیم ساعت ..یکیش شنبه است که همه تعطیل هستند اون یکی هم تو هفته که همه سر کارند ...خلاصه از دوشنبه تا جمعه تو اینترنت دنبال خونه و شنبه هم از ساعت ۱۰-۱۱ صبح تا ۳-۴ از این خونه به اون خونه و آخرش هم مایوس و ناامید و با اعصاب داغون بر می گردی خونه و دوباره از دوشنبه داستان آغاز می شود...حالا تصور کنید این همه سختی با یک بچه ..چون ماهان هم تفریح خودش را پیدا کرده بود ..توی خونه ها اول دنبال اتاق بچه ها می رفت و اسباب بازیهاشون را پیدا می کرد و مشغول بازی می شد . یک بار هم یک جعبه ابزار پیدا کرد و اون قدر گریه کرد که مستقیم رفتیم و یکی براش خریدیم ... البته ما هم ۱-۲ تا از این مزایده ها رفتیم و و چون قیمتشون از حدی که معقول بود بیشتر شد دیگر ادامه ندادیم تا اینکه خونه ای را که می خواستیم پیدا کردیم و صاحبخونه هم یک ذره پایین نیومد و در نتیجه به همون قیمت معامله کردیم و قبل از سال نو اسباب کشی می کنیم..طبق قانون خریدار ۳ روز وقت دارد که فصخ قرارداد کند البته با جریمه ...تو این شرایط همسری به کله اش افتاده بود که ما خونه را گران خریده ایم و روز آخر همش می گفت پسش بدهیم و حتی به آژانس هم خبر داد اما بعد پشیمون شد و قضیه تمام شد... تولد دوست ماهان .... ماهان دو هفته پیش تولد دوستش دعوت بود که توی یک محوطه بازی بود. قبل از رفتن به تولد بهش می گفتم ماهان بریم تولد انگس ....می گفت : نه ..برت دی ..من هست ...وبهش می گفتم ..دوستت چی دوست دارد..می گفت : هیچی ...یواشکی برای دوستش کادو خریدیم ولی لحظه آخر لو رفت و رفتیم و یکی دیگر مثل اون خریدیم ...اونجا هم همش می گفت : تولد منه ...موقع بازی هم با این که بچه مستقلی است از من خواست که باهاش بیایم و مامان سارا هم شد هم بازی ماهان و کلی سرسره بازی کردیم تا از نفس افتادم و ماهان خودش ادامه داد. البته هنوز هم من را همبازیش می دوند و وقتی بهش می گویم کار دارم...فوری می رود و به ددیش می گوید : dady ..can you cook the food / can you wash the dishesh..i need some one to play with me....و بازی کردن با یک بچه ۳-۴ ساله اون هم از نوع ben 10 ,transformer or megatrone...خیلی سخت تر از کارهای خونه است ...چون این یکی تمومی ندارد و نمی شود دودره اش هم کرد... ماهان یک پیشرفت خیلی بزرگ کرده ..ازش می پرسم دوستات پسر هستند یا دختر..می گوید پسر ولی میمیس دختر است ...می پرسم..بقیه دخترها چی ...می گوید : اونها ...سیلی هستند ...پسر ما هم دوست دختر دارد و حالا دلیلش بامزه است. مامان : ماهان چرا میمیس را دوست داری...ماهان : cos, she bangs the wall , she hits the kids , she she roars like dinasours... وجه تشابه و تفاهم خیلی زیاد است ..هر روز هم باید میمیس را بغل و بوس کند . البته دختر خوشگلی هم هست . پسر کوچولوی مامان همچنان علاقمند حروف است و همه را یاد گرفته است و همه جا شروع به خواندن می کند اما علاقه ای به نقاشی ندارد و مامان باید نقاشیها را بکشد تنها چیزی که می کشد رنگین کمان است که با ذوق تقدیم به مامانش می کند و مامانی ذوق می کند. عاشق این است که بهش بگویم : thank you اون هم بگوید : you welcome
اینها هم تولد و سرسره بازی مامان و ماهان ...مزه داد....البته ماهان باید حتما دستم را می گرفت و تا ۱۰ می شمرد..و مهم نبود چند نفر پشت سرمون بودند.
این هم یک روز خوب که رفتیم ساحل ..ماهان هم اونی که دستش می بینید شلوار محبوبش هست بدون اون بازی نکرد و البته عینک و لوله هوا را هم سریع خرید تا برود دایوینگ ...
فعلا بای ...بای .... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه دوستهای گل و عزیز
ما خوب هستیم و حسابی مشغول...چون پروژه ای نفس گیر به اسم خونه خریدن را شروع کردیم که حکایتی دارد. البته قبل از اون چند تا خبر کوچک و بزرگ هم هست. اولیش درباره ماهان است و فکر کنم خیلی از پدر و مادرها همین مشکل را دارند..مشکل این است که ماهان از بچه های مهد f word یاد گرفته و تقریبا همه جا اون را می گفت ..اول ما شک کردیم که دارد چی می گوید چون حتی ۱ درصد هم احتمال نمی دادیم به این دلیل که ما تو خونه فقط فارسی حرف می زنیم و در ضمن تلی خونه ما در غرق ماهان است و هیچ فیلم بالای ۴ سال دیده نمی شود . بعد از چند بار تکرار فهمیدیم که قضیه جدی است و چون این کلمه در جمع مردم بیان می شد ما هم شوکه شدیم هم سعی کردیم ماهان را ساکت کنیم ولی نمی شد ...دقیقا داستان آش نخورده و دهان سوخته بود.حتما اون آدمها فکر کرده بودند بچه تو خانواده ....بزرگ شده است. خلاصه اون روز قضیه را جمع و جور کردیم و حسابی خجالت هم کشیدیم . فردای اون روز هم به مدیر مهد گفتیم و قرار شد به بچه ها یک کلمه جایگزین یاد بدهند که این کار را هم کردند اما بعد از یک روز دوباره همه بچه ها اصلی را استفاده کردند و روز از نو و روزی از نو ...هنوز مشکل باقیست و تنها چاره به روی خود نیاوردن و یادآوری کلمه جایگزین است که آخر هفته ها وضعیت بهتر می شود ولی از دوشتبه تمام زحمات هدر می رود. یک روز که رفته بودیم خونه ببینیم یک نفر دست کشید سر ماهان ..که یکدفعه ماهان برگشت و بهش گفت : f...you که یکدفعه تمام جمعیت از خنده منفجر شدند و من مونده بودم ماهان را ساکت کنم که تازه از خنده مردم خوشش اومده بود و داشت هی تکرار می کرد و یا جلوی خنده خودم را بگیرم. شبکه nick juniour برنامه ای به اسم super why دارد که درباره حروف و تلفظ حروف و لغت ساری است از قضا ماهان عاشق این برنامه شده و با چنان علاقه ای این برنامه را دنبال می کند که الان ۹۰ درصد حروف را کوچک و بزرگ می شناسد و اسم خودش را هم حروفش را پیدا می کند ...مثلا می گوید : mama...you start eith s, i start with m این برای من خیلی جالب است چون چند بار سعی کردم بشونمش و باهاش چیزهای ساده را شروع کنم ولی اصلا راه نیومد ..با این که سنش کمتر از دوسال بود ..اون وقتها که انگلیس بودیم اشکال هندسی را یاد گرفته بود ولی من هر کاری کردم چیزی از من یاد نگرفت. الان تاثیر تلویزیون روی ماهان خیلی زیاد است دو تا برنامه دیگر که ماهان عاشقشون است یکی go diego go است و اون یکی هم dora the expelorer است ...بعد از دیدن اینها قسمت تقلید است یعنی خودش می شود یا درا یا دیگو ..ومن می شوم خواهر دیگو...می گوید: مامی تو سیستر من شو ..منم انیمال رسکیور هستم. و .....هر روز هم می گوید برویم shopping centre و اونهم فقط برای خرید toy بعد هم باید سریع بیاییم خونه ...تازه لباسهای ماهان هم باید مثل دیگو باشند و مهم نیست که الان هوا سرد است ..مهم این است که دیگو شلوارک پوشیده پس ماهان هم باید بپوشد. حتی رنگ لباسها هم باید همون رنگی باشند. ماهان خیلی خوب مفهوم share را یاد گرفته ..با همه شریک می شود ولی خودش هیچ کس را شریک نمی کند تا ما می خواهیم کانال تلویزیون را عوض کنیم می گوید :you have to share اما این فقط برای ما است و خودش استثنا است. و کلی اخبار دیگر که یادم نمی آید و خلاصه اینها تاثیر رفیق خوب و بد بودند. حالا یک خبر از خودم...فکر کنم رکورد دار زمان گرفتن گواهینامه شدم...اوایل سال ۲۰۰۸ دیگر تصمیمم جدی شد که گواهینامه انگلیس را بگیرم و از اونجایی که ۸ سالی از گرفتن گواهینامه ایرانم می گذشت و من هیج وقت رانندگی نکرده بودم ( اون گواهینامه نقش در کوزه را خیلی خوب بازی کرد ) و به علت خیلی سخت بودن امتحان رانندگی در انگلیس همه چیز از صفر شروع شد و چون در هفته یرکار می رفتم تنها شنبه ها را وقت داشتم که هر شنبه هم جور نمی شد...دو بار رفتیم ایران و دو ماه مربیم رفت تعطیلات ...می تونستم یک مربی دیگر بگیرم و حال و حوصله اش نبود ...خلاصه بعد از چند بار کنسل کردن و بوک کردن قرار امتحان شد هفته آخر توامبر که مصادف شد با اومدن ما به استرالیا و در نتیجه امتحان کنسل شد و قرار شد اینجا پروژه دنبال شود ....همون ماه اول تیوری و hazard را امتحان دادم و بعد از ۲-۳ ماه شروع به تمرین کردم ولی روز اول چون ماشینهای اینجا با ماشینهای اروپایی یکمی فرق دارند (همچنان فرمان سمت راست هستند) تمام راهنماهای چپ را برای راست می زدم و زاستها زا برای چپ ...اما کلی چیزهای جدید اضافه شده بود مثلا رانندگی در سرعتهای بالا (۸۰ و۱۰۰و...) و موقع خط عوض کردن باید سر را چرخوند و نقطه کورها را چک کرد که سر امتحان سر این قضیه سریع رد می کردند و تازه از چند ماه قبل از اون هم زمان تست را از ۲۰ دقیقه رسونده بودند به ۵۰ دقیقه و...ما اومدیم از امتحان انگلیس فرار کنیم گیر از اون بدتر افتادیم ...به هر حال هفته پیش رفتم برای امتحان و ۵۰ دقیقه معادل ۵۰۰۰۰۰۰۰۰ ساعت گذشت و تازه وقتی تمام شد ممتحن گفت بیا تو تا نتیجه ات را بگویم و بعد از چند دقیقه زنده و مرده شدن گفت که قبول شدی و .....پروژه بعد از ۱۸-۱۹ ماه جواب داد که امیدوارم این یکی بدرد بخور باشد. آخرین مطلب هم این است که دنبال خرید خونه هستیم که یک پست طولانی می شود فقط بگویم که اینجا خیلی سخت است ....بخصوص که خونه ها در مزایده به فروش می روند یعنی یک نفر چکش دستش می گیرد و ۱ ..۲...۳ ..کسی نبود می کند و همینجوری قیمت را بالا می برند مثلا خونه ۷۰۰۰۰۰ دلاری به قیمت ۸۹۲۰۰۰ می فروشند. یک آکشن که ما هفته پیش رفته بودیم ماهان گیر داده بود که چکش و زنگ یارو را می خواهم و انقدر حرفهای طرف را تکرار کرد که آقاهه گفت : ما یک بیدر حرفه ای داریم و به ماهان گفت ..تو آکشنر خیلی خوبی می شوی.... خوش باشید..دفعه بعد سختیهای خرید خونه را می نویسم.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
شاید عنوان مطلب یکم غیرعادی بیاید ولی واقعیت است....برگردیم به یک ماه گذشته و اتفقات تلخ و نه شیرین.. روز چهارشتبه رفتیم مهد ماهان و مربی و رییس مهدشون اومدند و گفتند که : ماهان موقع قصه گفتن مثل بقیه بچه ها نمی نشیند و تقریبا هیچ وقت حرف گوش نمی دهد و ...این مشکت را سر صبحانه و نهار هم داریم . سر میز نمی نشیند و اگر به هم بریزد کمک نمی کند تا جمع کنیم و ...پرسیدند توی خونه چه طور است که گفتیم : دفیقا همین طور است ؟؟؟ از هواپیماهای یک متری هم که می سازد تعریف کردند و آمدیم خانه...تا این جا زندگی شیرین بود ...از اخبار هم که پی گیری می کردیم ایران همه تو حال و هوای انتخابات بودند و جو به نظر باحال می اومد و آدم را یاد انتخابات چند ماه قبل آ م ر ی ک ا می انداخت ( من خیلی از این اتفاق خوشحال بودم ..نمی دونستم جوجه را آخر پاییز می شمرند) روز جمعه هم با کلی امید که یک نفر کله پا می شود و آدم درست و حسابی می شود رییس جمهورمون رفتیم رای بدهیم.۴۵ دقیقه توی صف ایستادیم و ماهان هم کلی آزار رسوند چون فکر می کرد توی سالن اصلی توی می دهند ..شاید ۹۰ در صد مردم عادی و جوانها بودند و بقیه به نوعی وابسته های سفارت ....تا جایی که ما فهمیدیم بیشتر رایها هم به یک نفر بود. بعد هم با دل خوش و خیال راحت اومدیم خونه و منتظر اعلام نتیجه ها شدیم ..چون اختلاف ساعت با ایران ۵-۶ ساعت است و ما هم جلوتریم تا صبح خبری نمی شد ..اما صبح فهمیدیم که بله به قول یکی از دوستان " خاک بر سر " شدیم و رفت ...اون روز شوک وحشتناکی داشت تا حدود شب که عصر ایران بود و کم کم مردم اعتراضشون را نشون می دادند ...اون هفته و هفته بعد ایران شد اول اخبار دنیا نه تنها خبرگزاریهای اول دنیا بلکه خبرهای منطقه ای مثل همین کشور ..همه بحثها اومد روی کشور ما و حتی بعد از چند روز که خبرنگارها را بیرون کردند ..فیلمهای مردم روی فیس ...بوک و ...را نشان می دادند و کلی از ایرانیها و روشهای مدرن ارتباطیشون و ...تعریف و به به چه چه می کردند...یک شبه چهره مردم خوب و ..شد ...اما ما از خورد و خوراک افتاده بودیم ..سر کار که همش از این سایت به اون سایت دنبال خبر و ..بودیم و شب ها هم تا صبح چند بار بیدار می شدبم و اخبار را چک می کردیم و....اوج اینها کشته شدت اون دختر بیکناه بود که دنیا را منفجر کرد و برای چند روز پیاپی نشون داده می شد و هشدار می دادند این ویدیو شامل تصاویر دهشتناک است ...و چیز دیگری هم که روش تایید می شد و برای دنیا جالب بود شرکت زنان بود ...توی این شهر دو بار راهپیمایی برگزار شد .که مشابه اون تمام مراکزی که ایرانیها بودند هم انجام شد ...اما اونهایی که توی ایران هستند کجا و اینها کجا ... عکس العمل همکارام هم توی شرکت خیلی جالب بود کسانی که نمی دونستند ایران کجا هست ( بعضیهاشون ) می پرسیدند چه حبر هست توی کشورتون و یا شما برنده شدید یا بازنده ؟؟؟؟ بعضیها هم خیلی جالب تحلیل می کردند و بحث می کردند ....خلاصه دیگر کسی فکر نمی کند ما عقب افتاده هستیم فقط حق می خوریم و خوشمزه هم هست ..نوش جونمون...تا حالا کسی از حق خوری چیزیش شده؟؟؟ ماهان یک کار خیلی با مزه می کند و اون هم این که یک چیزهایی به ما می کوید که معنیش را نمی دونیم بعد خیلی بامزه چپ چپ نگاه می کند و می گوید : bad word گفتم ..اون وقت تازه دوزاری ما می افتد و مثلا می گوییم این کار خوبی نیست ...چه روزگاری شده است ..آدم نمی فهمد بچه اش حرف خوب زده یا بد... این هم از اوضاع و احوال ماه پیش..به امید روزها و خبرهای خوب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
خودم هم نمی دونم چرا این دفعه این قدر فاصله افتاد..اما فکر که می کنم می بینم تو شرکت که نمی تونم ...خونه هم که بدتر... هفت صبح نشده به سختی بیدار می شوی ..تند تند و هول هولکی حاضر می شوی ..یک چیزی به اسم صبحانه در عرض سی ثانیه می خوری...معمولا شانس هم نداری و موهات مثل کوه آتشفشان پس ار انفجار است یابد حرص اونها را هم خورد ...حداقل صاف هم نیستند. بعد از این همه تازه رسیدی به قسمت هیجانی ماجرا ..برو و بچه ات را بیدار کن ..بچه ای که در خواب ناز فرو رفته و تبدیل شده به مظلومترین و زیباترین مخلوق روی زمین....اکر شب پیش زود و به موقع خوابیده باشد یا به عبارتی غش کرده باشد با یکی دو بار ناز و نوازش بیدار می شود اگر شب قبلش با دردسر خوابیده باشد باید آماده آهنگ دلنشین گریه و زاری هم باشی ...تازه این اول ماجرا است...بچه جان هر روز هوس یک چیز عجیب وغریب هم می کند ..یک روز می خواهد این اسباب بازی را ببرد فرداش می خواهد فایو تینگز ببرد و ..دردسر لباس هم مثنوی هفتاد من کاغذ است...آقا می خواهند با شلوار راحتی توی خونه بروند بیرون و همه جا...روز اول تمام مسیر و توی مهد گریه می کند ..به روز خودت نمی آوری و روزت را زهرمار می کنی فردای اون روز بچه ات هیچی نمی گوید و مثل بچه آدم (خوب ) لباسش را می پوشد اما می گوید شلوار خونه را هم می برم وقتی جیش کردم این را می پوشم تازه الان به سلامتی رسیدی مهد ..اگر تا الان همه چیز خوب پیش رفته باشد ولی مربی مورد علاقه بچه ات در مهد نباشد باید منتظر موج دوم باشی چون به پهنای صورتش اشک می ریزد و حاضر به جدای نیست. اما اگر مربی مورد علاقه اش را دید دیگر تبدیل به فراموش شده می شوی ولی باز هم مدرسه ات دیر شد. سر کار هم یک روز حوصله نداری ..یک روز اون قدر کار داری که نمی دونی چه کار کنی؟؟بعضی روزها ساعت نمی گذرد ...و فکر این که فردا ناهار چی درست کنی از همه عذاب دهنده تر است ... ساعت ۵ تعطیل می شوی و تا بچه ات را از مهد بگیری و برسی خانه ساعت شده ۶ ..می رسی خانه خودت و بچه گرسنه ...اول غذا برای بچه ات گرم می کنی ..خدا پدر و مادر مخترع ماکروویو را بیامرزد...چون می دونی بچه ات که گرسنه می شود نمی گوید من گشنه هستم..شیطتنتش را ۱۰۰۰۰برابر می کنم و می فهمی گرسنه است ..برایش تلویزیون هم روشن می کنی و تا غذایش را بدهی ساعت از ۷ هم گذشته خودش می تواند غذایش را بخورد ولی به دردسر ریخت و پاش بعدش نمی ارزد پس پابه پایش و قاشق به قاشق غذایش را می دهی ....تازه وقتی غذایش را خورد می تونی فکری به حال خودت بکنی و فکر اساسی برای آشپزخانه و ناهار فردا خوب با این همه وقت برای چه کاری نمی موند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این هم چندراه برای .... بچه ات کتاب دوست دارد خب تو هم از بچگیش براش ماهی دو تا کتاب از کتابهای دیزنی را خریدی و گاهی براش می خونی ..البته خودش از روی رنگ کتاب مورد علاقه اش را می اورد و می خواهد برایش بخونی ...این روزها عاشق son nemo و ....را دارد. بعضی وقتها هم کتابها را پاره پیدا می کنید. تامس را هم خیلی دوست دارد البته شما هم شریک لحظه های شادی و خندها و غش غش کردنش موقع دیدن فیلمهای bob the builder , thomas the tank engine , finding nemo , madagascar i & ii و ...برای ۹۰۰۰۰ بلر هستید و دیکر شکل و شمایل تلویزیون و برنامهای خودتان را فراموش کرده اید به غیر از Air crash investigation که بچتون بدجوری دوستش دارد. این همه فیلم دیدن و یاد نگرفتن نکات منفیشون خیلی دور از انتظار است ..بچه شما از گوره خر فیلم ماداگاسکار تف سربالا انداختن را الگو کرده البته که نمی تواند ولی آب را که می تواند توی دهنش نگه دارد و شما را حرص بدهد. بچه تون را می برید IMAX به این امید که از فیلم خوشش بیاید و بنشیند و شما هم یکمی استراحت کنید ولی بچه خوشش نمی آید و وسط سینما شلوار و کفش و جورابش را در می آورد و شلوار راحتی را می پوشد ( شانس آوردیم خواستگاری نمی خواهیم برویم اگر ممکن بود فامیل شود و شب همونجا بموند ) و وسط ردیفهای سینما گم می شود تا گریه کند و از گریه پیدایش کنید ...توی تاریکی هم دیگران را نمی بینی که چه طور نگاهت می کنند. بچه شما حاضر نمی شود به آرایشگاه برود برای همین با خودتون می بریدش شاید تشویق و ترغیب شود ... بچه شما :? boys dont need haircut, it's for the girls, haircut is silly بعد هم کاغذی با نوشته پیدا می کند و با دلیل محکم میخ آخر را می کوبد : اینجا نشته ....ماهانا haircut نمی خواهند و هر روز هم موها بلندتر و فرفری تر می شوند. این وبلاگ هم دو ساله شد. پسرک عاشق هواپیما در حال پراندن هواپیما(به قول خودش The biggest plane in the world)
یک روز پاییزی ...الان زمستان است ... ماهان و نقاشی صورت ..دایناسور را خودش انتخاب کرد و به هیچ وجه هم کوتاه نیامد.
این کتاب را ماهان خیلی دوست داشت و عصرها که نزدیک اومدن من به خونه بود کتاب را می اورد و ورق می زد و نگاه می کرد...اون وقتها کمتر از یک سال داشت.
اینها هم کتابهای دیزنی
روز چهارشنبه هم باید برویم مهد چون احضار شدهایم..باید ببینیم آقا ماهان چه دسته گلی به آب داده است. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه دوستان
الان ساعت ۱۰:۰۵ دقیقه شب است و ماهان خواب ...من هم تصمیم دارم چند خطی بنویسم. اول از همه مهسا جون باز هم تبریک می گویم و بهترینها را براتون آرزو می کنم. مانی خان هم از سفر ایران برگشتند و حسابی جماعتی را مشتاق کردند. و اما این چند هفته : هشتم اپریل که تعطیلات ایستر بود و اینجا ۴ روز تعطیل بود . تصمیم داشتیم برویم ادلاید خونه دوستم . با ماشین ۱۰-۱۲ ساعت راه بود و برای ۴ روز اصلا ارزش نداشت برای همین روز آخر بلیط هواپیما گرفتیم و روز جمعه ساعت ۵ پرواز رفت بود. همون روز روستم زنگ زد و پرسید کجایید؟ گفتم خونمون ...خیلی خونسرد گفتم : خونمون ...تزدیک بود دوست جان سکته کند !!!گفتم با هواپیما می آییم و جونم را نجات دادم چون فکر کنم دوستم از ادلاید می اومد و ...خلاصه ماهان که حسابی کیف کرد چون سالن فرودگاه کامل شیشه بود و پسرک می تونست تمام هواپیماها را ببیند . بعد ار چند دقیقه هم حوصله اش سر رفت می خواست برود و سوار هواپیما شود که چون درها را باز نکرده بودند خودش از یک راهی رفت بیرون که مامورها آوردندش و شانس اوردیم که جریمه نشدیم (۵۰۰۰ دلار ) . بالاخره سوار شدیم . اینجا یک برنامه ای هست به اسم "Air Crash investigation " که هواپیماهایی که دچار مشکل یا سقوط شده اند را نشان می دهد و تحلیل می کند ٫ من و ماهان هم بیننده این برنامه هستیم. از اونجا که بیشتر هواپیماها توی هوا چرخ می خوردند ویا کج و چپ می شدند ..از همون اول ماهان می گفت " پلین اینجوری برود (کف دستش را صاف می کرد ) و اینجوری نرود ( کف دستش را عمود می گرفت مثل سقوط هواپیما ) و یا پلین پروپرلی برود... تا اونجا دایم اینها را تکرار می کرد. یک وقتهایی هم می گفت : we are gonna to crash !!!! اما ما بدون کراش رسیدیم ادلاید و شام هم قرمه سبزی با سبزی تازه خوردیم که حسابی چسبید. بعد هم رفتیم ساحل و یک ساعتی قدم زدیم ...ماهان هم چون خسته بود بغل مامانش خوابید ولی می خواست سوار چرخ فلک شود تا حالا سوار نشده بود و بهش قول دادم وقتی برگشتیم سوارش می کنم که خوابش برد. اون چند روز هوا خیلی خوب بود ۲۷-۲۸ درجه و باد هم نبود . برعکس هفته قبلش که ۱۳ بدر بود و قرار بود همه ایرانیها توی پارک جمع شوند ما هم رفتیم و ناهار هم از یک رستوران کباب کوبیده آوردند که خوب بود اما بلافاصله باد وبارون شروع شد و ما اومدیم خونه ولی وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم دیدم یک نفر ماشینش را از پشت به ماشین ما چسبونده بود و جلوی در یک خونه را هم سد کرده بود فقط برای این که چند قدم بیشتر راه نروند !!!!! ( طرف از هموطنان بود ....) فردای اون روز هم رفتیم به یک منطقه کشاورزی که بیشتر باغهای انگور داشت و کنارشون ش ر ا ب گیری بود ...دقیقا مثل سیر ترشی که هر چی سنش بیشتر باشد قیمتش بیشتر می شود اونجا هم نمونه های ۲۰۰-۳۰۰ ساله بود که ۲۰۰ سی سی قیمت ۳۰۰۰ دلار بود...این قدر پول برای چیز به این بدبویی ؟؟؟؟؟ تو مسیر هم سری به یک toy factory زدیم و جالب بود که همه اسباب بازیها از چوب ساخته شده بودند و ماهان هم طبق معمول چندمین جعبه ابزار را برای ماهان خریدیم و چند ساعت بعد تبدیل به خرده چوب شد. بزرگترین اسب چوبی دنیا هم اونجا بود که تو یک چشم بهم زدن ماهان رفت توی محوطه و تا من بلیط بگیرم و داخل بشوم ماهان خان بالا هم رفته بود..داخل اسب سه طبقه بود و باید از نردبان برای رفتن بین طبقات استفاده می شد. بالا رفتن راحت بود ولی پایین اومدن از نردبان با بودن بچه ۳ ساله خیلی سهت بود با هزار سلام و صلوات اومدیم پایین..ا.ن پایین حسابی تنش قلب گرفته بودم . اخر بعضی از نردبونها نزدیک ۴۰ تا پله داشتند. یک پارک کوچولو هم همون جا بود که حبوونهای اهلی و آزاد توش بودند . یک نوع طوطی بود که اسمش را می گفت و چند تا کلمه هم می گفت ...ما هر کاری کردیم حرف نزد . اونجا لاما هم بود که خیلی زود صمیمی می شدند و از دست دوستم غذا هم خوزدند و کلی دستش را آب دهنی کردند !!! من که جرات نکردم نزدیم شوم ..ماهان هم وقتی لاماها خیلی نزدیک می شدند با جیغ و داد فرار می کرد. برای اولین بار هم کانگرو دیدبم که نوع کوچولوش بود و دو تا هم بچه داشت .
با این تابلو تا نیویورک هم می شد رفت .
بزرگترین اسب چوبی دنیا !!!!!
غذا دادن به حیوانات
ماهان در ویکتور هاربر
ماهان متفکر ناهار رفتیم یک رستوران مثلا خوب ولی غذاهاش کاملا انگلیسی بودند یعنی توی یک بشقاب خیلی بزرگ که توش یک تکه کوچولو گوشت یا مرغ و کمی سبزی و...هست البته خوشگل تزیین شده ولی هیچ وقت سیرتون نمی کند. در کل ادلاید سبک انگلیسی داشت برعکس ملبورن ....من که از غذام خیلی بدم اومد شبیه پلو شفته و خیلی شیرین پر از کدو روز یکشتبه هم به VICTOR HARBOUR رفتیم که یم ساعت و نیم راه تا ادلاید بود. اول ناهار الویه خوردیم و بعد پیاده به جزیره نزدیک رفتیم. یکی از حیوانات اون جزیره پنگوین بود البته خیلی کوچک ..حدود ۲۰ سانت قد پنگوین بود. این پنگوین ها شب از دریا بر می گشتند و مردم باید ساکت می تشستند تا پینکوها نترسند و برگردند به لونه هاشون . ار اون جایی که ساکت نگه داشتن ماهان غیر ممکن بود ما به دیدنشون توی استخر بسنده کردیم و خیلی بامزه و کوچولو بودند. اون جزیزه خیلی کوچولو بود و روز تا روزش مسیر پیاده روی بود. البته ماهان خوب همکاری کرد و نصف مسیر را راه اومد بقیه را هم بغل مامان سارا اومد. ما هم کلی تو جزیره عکس گرفتیم و خندیدیم. تا رسیدیم خونه ساعت ۹ شده بود و پیتزا سفارش دادیم . تا آماده شود من رفتم دوش گرفتم و دوستم رفته بود پیتزاها را بگیرد و وقتی خواسته بود ماشینش را روشن کند روشن نشده بود و کلی خوشحال بود که توی مسیر برگشت مشکلی پیش نیومده بود.
روز دوشنبه هم ساعت ۱۰:۳۰ پرواز برگشت ما بود که همون داستان ماهان یا هواپیما شروع شد و ما ساعت ۱:۳۰ خونه بودیم . من ۲-۳ ساعتی خوابیدم ولی ماهان هیچی. از فردای اون روز هم رفتیم سر کار و همه چیز معمولی بود. روز شنبه هم اول رفتیم به یک مرکز خرید بعد هم رفتیم سیتی و اتفاقی از جلوی موزه ملبورن رد شدیم و من گفتم برویم IMAX ٫ یعنی بعد از ۴ سال رفتم سینما ...اون سانس فیلم انیمیشن سوزان و الیانس بود. از imax و تصویرش خوشمون اومد و چون باید عینک می زدیم ماهان دایم عینکش را در می اورد و طبق معمول وسط فیلم دستشویی داشت پارک جتگلی نزدیک خونه ما پر از طوطی است که می آیند و روی دست مردم می نشینند البته باید ساکت و بی حرکت بود. از اون جا که ماهان هیچ کجا کفش نمی پوشد اون روز هم کفشهاش را در آورد و فرار کرد ولی زود گریه کنان برگشت چون پاش زخم شده بود. داشتم پاش را تمیز می کردم که چنان جیغی زد که تا حالا ازش نشنیده بودم ...بله یمی از اون طوطیها انگشت ماهان را گاز گرفته بود و از درد داشت گزیخ می کرد ..خدا را شکر زخم نشده بود. اما مشکل کفش همچنان باقیست.
این هم طوطی زرنگ که پاکت تخمه را ازدست یک نفر گرفت و دارد خودش به تنهایی کیفش را می برد. می خواهم پست بعد را درباره شازده کوچولو و کارهاش بنویسم. فعلا بای ....
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه
اول از همه سال خوب و خوش و پر از اخبار خوب و سلامتی برای همه آرزو می کنم و امیدوارم همه به آرزوهاشون برسند. یکمی هم از خودمون تو این روزهای عید و سال نو....... اینجا انجمن ایرانیها برای سال نو و بعضی مراسم دیگر مثل جشن مهرگان برنامه دارد.مثلا سه شنبه عصر یعنی شب چهارشنبه سوری توی یکی از پارکها مراسم هست.چند تا اتش روشن می کنند و دی جی می خوند و آش رشته و سمنو هم می فروشند . ما هم رفتیم و ماهان حسابی توی پارک بازی کرد و از دیدن مردم که روی آبش می پرند تعجب کرد . کلی هم با نیکی بازی کرد. بعضی ها هم حسابی نای نای کردند. شب عید هم یک سالن رزرو می کنند و هرکس بخواهد بلیط می خرد..که بلیط به ما نرسید ...در نتیجه ما و چند تا خانواده دیگر رفتیم به رستوران ترکیه ای ..من از غذاش اصلا خوشم نیومد چون فاصله بین پیش غذا و غذا شاید ۲ ساعت شد . رستوران خیلی شلوغ بود و دلیلش هم خواننده ترک و نی نای بود. بیشتر مشتریها هم ترک یا ...بودند. برنامه رقص که شروع شد ما کلی شاخ در آوردیم...چند تا از ایرانیها حجاب داشتند ولی اولین نفراتی بودند که رفتند وسط اونهم با روسری و خوشگل هم ق ر می دادند. دو تا خانواده هم بودند که خیلی فیفی بودند و خانومه روسریش را بالای سرش بسته بود (مثل فیلمها که می خواهند خانومهای پولدار بی دین را نشان بدهند ) انگار کسی مجبورش کرده بود با حجاب باشد. در عوض شوهرش تمام وقت وسط می رقصید و ما هم بهشون می خندیدیم. آخر برنامه هم دو تا رقاص آمدند و عربی رقصیدند که این قسمتش به آقا ماهان خوش آمد و کیف کرد. دایم به من می گفت بیا بریم من می خوام با اون خانومه برقصم. روز پنجشنبه آخر سال دست دوران دانشگاهم که پارسال اومده بود آدلاید...(کیت و لوسیمی و ...) اومد خونمون ...ماهان و بابایی هم رفتند فرودگاه و خاله را آوردند خانه...من هم شام درست کردم و خونه را تمیز کردم...چ.ن خونه ما هیچ وقت تمیز نمی موند و هر وقت خونه را تمیز می کنم ماهان می پرسد: کی می خواد بیاد؟؟؟؟ شام هم آلبالو پلو درست کردم و حسابی خاله جون تعجب کرد. روز جمعه را هم مرخصی گرفتم و با خاله رفتیم مرکز شهر و تا شب گشتیم و خسته شدیم. بعد هم رفتم تا ماهی قرمز برای عید بخرم...یک تنگ انتخاب کردم و قیمتش را پرسیم . خانومه پرسید تنگ را برای چه نوع ماهی می خواهید من هم گفتم گولد فیش و خانومه گفت : اون ماهی ۱۰ لیتر آب می خواهد !!!! من هم یک نوع فایتر برداشتم و این بار خانومه نزدیک ۴۵ دقیقه توضیح می داد درباره ماهی..غذاش ٫ دمای نگهداریش و ....آخر سر هم گفت اگر می خواهید بیایم خونتون و دمای آب را چک کنم. ما هم فرار کردیم چون هم خسته بودیم هم ماهان داشت توی خونه بهانه می گرفت. روز شنبه هم با هم رفتیم رستوران ترکیه ای و کلی خندیدیم. یک روز هم رفتیم به مناطق سوخته که تازه جاده اش را باز کرده بودند. جنگلهای سوخته خیلی ناراحت کننده بودند همه جا سیاه و دودی بود. درختهای بلند و سوخته ....خلاصه وحشتناک بود بخصوص که خیلیها توی همین جنگل گیرافتاده بودند و سوخته بودند.
نمایی از ملبورن
ماهان و ماهی جدید ..بهش می گوید : نمو و نزدیک بود کشته شود ..مثل فیلم نمو می خواست shake shake کند.
هفت سین کوچولوی ما ...تخم مرغها را با ماهان دوتایی رنگ کردیم.
ماهان همیشه پابرهنه ....
ماهان در حال گشتن کیف مامانش
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه دوستان
دقیقا دو ساعت پیش یعنی ساعت ۹ شب نشسته بودیم و داشتیم فیلم عروسی خواهری را می دیدیم که شیشه ها و زمین شروع به لرزیدن کرد..اومدم دست ماهان را گرفتم تا از خونه ببرمش بیرون که تمام شد و همه جا آروم شد ...۱۰ دقیقه بعد فهمیدیم زلرله ۴.۶ ریشتری بوده...این هم شد دومین زلزله ای که حسش کردم..اولیش زلزله رودبار بور که تختم مثل ننو شده بود و اولش خیلی خوشم اومد ولی بعد فهمیدیم چی بوده...یادم می آید خاله ام با دو تا پسرش خونمون مهمون بودند و نصفه شبی همه رفتیم حیاط...دیدیم پسر کوچک خاله جا مونده بالا....الان هم مرتب هلی کوپتر می آید و می رود و چک می کنند البته هیچ خرابی گزارش نشده است. ماهان الان ۴ هفته ایت که مهد جدیدش می رود...تازه ۲-۳ روز است که صبحها راحت جدا می شود..ینی دو روز بابایی با خودش بردش مهد (بدون من ) چنان گریه ای راه انداخته بود که هیچی ..هر روز صبح داستان داشتیم...۱۰-۱۵ دقیقه می گفت : big kiss..big kiss و می خواست به بهانه من را نگه دارد ..بعد هم با گریه جداش می کردند ..اعصابم حسابی داغون می شد ولی الان ۲-۳ روزه خیلی خوب شده و می گوید مهد قبلی نمی روم ...یک دوست هم پیدا کرده و می گوید اسمش ماکسیم است (دوست صمیمیش توی انگلیس هم ماکس بود) و دو تا از مربیهاش را هم خیلی دوست دارد. وقتی ارش می پرسم دوستات دختر هستند یا پسر..می گوید: بوی ..من با گرلها دوست نمی شوم. به من هم می گوید: تو هم بوی هستی الان هوا حسابی خنک شده و الان ۵ روز از پاییز گذشته...دو هفته پیش رفتیم پارک جنگلی که دریاچه هم داشت و ماهان با قایقش کلی کیف کرد و آب بازی کرد. فردای ائن روز هوا حسابی گرم شد و احتمال آتش سوزی زیاد بود. شرکت ما نزدیک جنگل است . یک آن دیدم از پشت کوهها ستون و حشتناک از دود سیاه بلند شده و بیشتر می شود..همون پارک آتیش گرفته بود . هفته پیش هم رفتیم به شهر geelong ۲ ساعت راه تا ملبورن ..اونجا جشنواره ملبتهای مختلف بود ...هر کشوری غرفه خودش را داشت و غذا یا چیزهای سنتیشون را آورده بودند. ایرانیهای جیلانگ هم غرفه گرفته بودند و کباب و آش رشته و شله رزد آورده بودند. بعد توبت رزه شد و هر کشوری با لباسهای خودش و یا ...رزه می رفتند و جالب بود. چند تا بچه حیوون هم آورده بودند مثل بره و بچه خوک و جوجه اردک و مرغ و بزی و ...ماهان هم از همه بیشتر از دم اونها خوشش اومده بودو می اومد و دمشون را می گرفت و بالا پایین می کرد...بعد هم رفت سراغ جوجه اردکها و کله بیچاره ها را می گرفت و می انداخت توی ظرف آب و می گفت : باید شنا کنند. بعد از اون هم رفتیم به دماغه queens cliff و از اونجا با ماشین رفتیم توی کشتی که می اومد اون طرف دماغه به شهر سورنتو...کلی کوسه هم دور و بر کشتی شنا می کردند و همینطور عروس دریایی که کشنده هست.ماهان هم خیلی لذت برد و همش می گفت این کشتی بزرگ است و ماشین توش است. آخراش هم از نرده های کشتی بالا می رفت و من را نصف جون کرد. دیشب پسدک نمی خوابید من هم خسته بودم و ماهان را گذاشتم توی تختش و خودم رفتم خوابیدم ٫ پسرک هم شروع به گریه و ن.و.ح.ه سرایی کرد: تمام اینها با گریه و زاری ساوا رفته خوابیده ..منو تنها گذاشته...رفته خوابیده تو تختش...ماهانش تنها مونده....بعد هم بابایی رفت و خوابوندش...من هم کلی خندیدم. اینجا فردا شنبه و پس فردا یکشنبه تعطیلی است٫دوشنبه هم تعطیل است و من حسابی خوشحالم ( سه روز تعطیلی ) دنبال چیدن هفت سین و ماهی و تخم مرغ رنگ کردن هستم. برای عیدی که ابنجا هیچ مزه ای ندارد. اصلا نمی فهمی کی می آید می رود؟ خودت یک چیزهایی ته ذهنت است اما بچه ات هیچ...سانتا را بهتر می شناسد. عید و مهمون و مهمون بازی ....راستی شاید ما مهمون داشته باشیم دوست دوران دانشگاهم که ۸-۹ ماه اومده استرالیا و آدلاید زندگی می کند شاید بیاید پیشمون ..اولین دوستم است که خارج از ایران می آید خونمون. ماهان مامان در حال فیکس کردن تی وی با چکش اکواریوم ملبورن..................نمو و دری...............
این هم سفره ماهی در قسمت کوسه ها ....چسبیده به شیشه و خیلی بامزه بود..خیلی هم سمی و خطرناک هست. این هم یک جور ماهی ...مثل یک گوله تیغ می موند.
آشنا نیست...
من که باورم نمی شود این جلی فیشها سمی و کشنده هستند. اما هستند. اینها هم مرجان های خوشگل و ستاره دریایی ... این هم ماهی علفی
پسرکم در ساحل دریا
ماهان و کشتی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
امیدوارم همه خوش و سلامت باشید. ما که حسابی درگیر بودیم الان که همه را نوشتم به من حق می دهید...مطمینم ...۱۰۰ در صد اول طبق قولم فرقهای استرالیا و انگلیس ۱- این کشور واقعا برزگ است مثلا ار ملبورن تا پرت (شرق) ۳۰۰۰ کیلومتر است و با شمال کشور هم همین طور....شهر ملبورن هم خیلی وسیع است..شرق تا غربش ۱۱۰ کیلومتر (تهران تا قم ) است. اما خونه ها ۹۵ ٪ ویلایی و یک طبقه هستند..حیاط جلو و عقبی دارند. یادم می آید ما یک خونه دیدیم ۶۰۰ متر حیاط داشت و ما کلی ترسیدیم !!!!! برعکس انگلیس که خونه ها همه گوچولو و بهم چسبیده و دوبلکس ..(بیشترشون) یا خیابونهای باریک ...اینجا اوایل از چهارراهاشون هم می ترسیدم از شدت بزرگی و پهن بودن. یک چیزی که تو خونه ها است ..لاندری است یعنی اتاق کوچک با سینک مخصوص لباسشویی و جای لباسشویی یا خشک کن و...اصلا لباسشویی توی آشپزخونه نیست. ۲-مواد غذایی و خوردنی جات خیلی خوشمزه تر و تازه تر از اون طرف است. تازه انگلیس همه خوردنیهاش غیر از سیب زمینی و توت فرنگی وارداتی بود (یعنی از بهتدینها بود ) اینجا موار یخزده تو فروشگاه پیدا نمی شود چون می گویند ..همه چیز باید تازه باشد!!!!!!! انگلیس خیلی گوشتهای بدمره ای داشت (البته بقیه شهرها وضع بهتری داشتند ) ما با اینکه حلال هم می خریدیم باز هم گوشت و مرغها بو می دادند. اما اینجا غیر حلالش هم خوشمزه است. میوه ها خیلی متنوع هستند و بازارهایی شبیه میدان میوه تره بار دارد . سیستم خرید هم سوپرمارکتی است مثل همه جای دنیا... ۳-از نظر هزینه ...خوردنی ها و رستورانها ارزانتر از اون طرف هستند یعنی همون پول ولی به جای پوند به دلار استرالیا....آب و برق و ..مثل همونجا ..اجاره خونه ارزونتر که خیلی به موقعیت خونه بستگی دارد. اونجا یک سری مالیاتهای مثل مالیات تلویزیوت دیدن و ...بود. (داروغه ناتینگهام هتوز هست. ) ۴- مردم استرالیا خیلی گرمتر از اون وریها هستند. یهتی همیشه سلام و احوالپرسی می کنند وای معمولا انگلیسیها سرد بودند و به سختی با کسی گرم می گرفتند. ۵- از حق نگذزم بهترین رانندگی دنیا را انگلیسیها دارند ...با حوصله و بند بند قانون را اجرا می کنند. اما اینجا یک پله عقبتر هستند. ۶- اینجا پر از پارک و جتگل طبیعی و ..است..فکر کنم به هر نفر یک دونه برسد. جمعیت کشور حدود ۲۲ ملیون است. هوای اینجا اجازه استفاده را می دهد اما انگلیس بدتدین هوا را دارد چون همیشه سرد و بارونی است. در عوض سبزترین سرزمین دنیا است و خاک هم ندارد. ۸۵ ملیون جمعیت.... ۷- از نظر فروشگاهها و مراکز خرید..کما بیش مثل هم هستند. اینها مواردی بود که به نظرم اومد و عقاید شخصی من بودند که ممکن است از شخص به شخص فرق کنند. اوایل برای من هم سخت بود چون همه چیز را با انگلیس مقایسه می کردم ..الان هم ادامه دارد...به هر حال اون جا هم بخشی از دفتر زتدگی بود که خط خورد. این مدت دو بار هوا خیلی گرم شد...البته هوا ۳۰-۳۲ در حالت عادی بود . اما چون خونه ها خنک کننده ندارند باز هم گرم است. تو این شرایط ۳ روز پشت سر هم ۴۳ -۴۴-۴۵ شده بود ...وحشتناک گرم بود ما یک کولر کوچیک خریدیم ولی اصلا جواب نمی داد و از گرما هیچ کاری نمی شد کرد...در تمام اتاقها بسته بود تا شاید یک اطاق خنک شود ولی بی فایده بود. توی خونه به ۴۸ هم رسید. تنها چاره استخر یا دریا بود. ما هم عصرها می زدیم به دریا یا استخر..الیته ماهان پادوچرخه را خوب یاد گرفت و الان قشنگ خودش را نگه می دارد. ۳-۴ روزی هوا بهتر شد تا این که دوباره شنبه پیش برای یک روز هوا رکورد قبلی را زد و ۴۷ شد. اون روز خطر آتش سوزی خیلی زیاد بود و مرتب رادیو و تلویزیون اعلام می کرد. همون روز ما بیرون کار داشتیم . هوا بدجور گرد و خاکی و غبار آلود بود. باد داغ شدیدی می اومد جوری که در عرض ۳۰ ثانیه صورتامون را سوزوند. اون باد ۱۰۰ میلومتر در ساعت سرعت داشت.تنها حس اون روز حس جهنم و قیامت بود...مثل آخر زمان بود.هیچ وقت یادم نمی رود. اینجا یک جور درخت بومی دارد به اسم گامتری که اکالیپتوس هم جزئش است. این درخت نوعی ترشح دارد که وقتی هوا خشک است به شدت آتشزا است. همان روز آتش سوزی شدید اطراف ملبورن شروع شد و هنوز هم بعضیهاشون ادامه دارند. این آتش سوزی بزرگترین فاجعه اینجا شد. ۷۰۰ تا خونه سوخت (روستایی و جنگلی) و ۲۰۰ نفر کشته...(خیلی ها تو ماشینشون در حال فرار گیر افتادند و ...)خیلی ها هم گمشده هستند. یکی از اون آتیشها فقط ۱۰-۱۵ کیلومتر با خونه ما فاصته دارد و از دیشت منطقه پر از دود و بوی چوب سوخته شده است. پلیس هم گفته بعضی از این آتشها عمدی بوده و مشغول بررسی هستند. مردم هم کلی کمک و پول (۲۰۰ ملیون دلار ) جمع کردند و دولت هم گفته بدون قید و شرط هزینه ها را می دهد. اما خبر بعدی ..مامان سارا دوباره می رود سر کار و ماهان تمام وقت می روز مهد....من الان یک هفته است می روم سر کار جدیدم ....قبل از شروع ماهان را بردم مهد جدیدش که بینهایت بد برخورد کرد و تمام مدت به من چسبیده بود و من برای تشویقش همراه بچه های سه ساله شعر می خوندم ولی بی اثر بود. فرداش هم کافی بود چند دقیقه ازش دور باشم چنان گریه ای راه می انداخت که ...روز بعد هم تظاهر به رفتن کردم ولی پشت در بودم...بعد از ۱۰ دقیقه آروم شد ومن خوشحال..اما فرداش ۵۰ دقیقه گریه کرد ..من هم پشت در اعصابم خورد شده بود...وقتی ماهان خوابید از مهد اومدم بیرون و رفتم آرایشگاه و موهام را کوتاه کردم. !!!!! عصر هم که مهدی رفته بود دنبال ماهان ..نیومده بود و مشغول بازی بوده. این مدت هم مرتب می گوید: نرو سر کار..بمونیم خونه پیش من ..مهدی می رود سر کار...هر روز صبح هم با گریه بیدار می شود و می گوید : مهد نمی روم...توی مهد هم آدم را ول نمی کند...یک روز بیگ کیس خواهد یک روز ..بیگ کادل ...یک روز گریه...اشک آدم در می آید ..اما من مهد را واقعا مفید می دونم. این کار هم ماجرای جالبی داشت...یک دفعه موبایل را که جواب دادم دیدم بک خانوم فارسی می گوید من ..از ...زنگ می زنم...۲ تا شاخ در آوردم...گفت : مدیر عامل شماره شما را داده و ما همسایه روبرویی شما هم هستیم ! ! ! ! بعد از ۲-۳ تا مصاحبه الان من تو همون شرکت کار می کنم و بعضی وقتها با .. می آیم یا می روم. راستی یک روز هم ماهان را بردم اکواریوم ملبورن و کلی ماهی ..مرجان و کوسه های عجیب و غریب دیدیم ..پنگوبن هم بود. الان هم ماهان روزی ۱۰ بار پارک زوراسیک می بیند و صبح به صبح دنبال داینوها می گردد. کلی هم ناراحت می شود که چرا در را ردی راینو بستند و با فسیل داینو خراب شد ! ! ! ! روزی ۱۰۰۰۰۰ تا سوال عجیب و غریب هم می کند...مامان: این خونه کیه ؟ ....مامان : این آقاهه چیه ؟ خونش کجاست؟ خونه ما کجاست ؟ چرا ..؟...؟...؟ جالا حق داشتم یا نه ؟؟؟؟؟؟ دفعه بعد با عکسهای قابل باز شدن می آیم.
|
|||||
|
|||||