تبليغاتX
baby شازده ماهان
خاطرات آقا کوچولو
سلام

خودم هم نمی دونم چرا این دفعه این قدر فاصله افتاد..اما فکر که می کنم می بینم تو شرکت که نمی تونم ...خونه هم که بدتر...

هفت صبح نشده به سختی بیدار می شوی ..تند تند و هول هولکی حاضر می شوی ..یک چیزی به اسم صبحانه در عرض سی ثانیه می خوری...معمولا شانس هم نداری و موهات مثل کوه آتشفشان پس ار انفجار است یابد حرص اونها را هم خورد ...حداقل صاف هم نیستند. بعد از این همه تازه رسیدی به قسمت هیجانی ماجرا ..برو و بچه ات را بیدار کن ..بچه ای که در خواب ناز فرو رفته و تبدیل شده به مظلومترین و زیباترین مخلوق روی زمین....اکر شب پیش زود و به موقع خوابیده باشد یا به عبارتی غش کرده باشد با یکی دو بار ناز و نوازش بیدار می شود اگر شب قبلش با دردسر خوابیده باشد باید آماده آهنگ دلنشین گریه و زاری هم باشی ...تازه این اول ماجرا است...بچه جان هر روز هوس یک چیز عجیب وغریب هم می کند ..یک روز می خواهد این اسباب بازی را ببرد فرداش می خواهد فایو تینگز ببرد و ..دردسر لباس هم مثنوی هفتاد من کاغذ است...آقا می خواهند با شلوار راحتی توی خونه بروند بیرون و همه جا...روز اول تمام مسیر و توی مهد گریه می کند ..به روز خودت نمی آوری و روزت را زهرمار می کنی فردای اون روز بچه ات هیچی نمی گوید و مثل بچه آدم (خوب ) لباسش را می پوشد اما می گوید شلوار خونه را هم می برم وقتی جیش کردم این را می پوشم   با خودت فکر می کنی ..چه خوب به سختی دیروز می ارزید  اما عصر که می روی بچه را از مهد بیاوری می بینی ای دل غافل ..بچه به این کوچکی راهش را پیدا کرده و بدون جنگ و خونریزی برنده شده و دارد با شلوار خونه اش کیف می کند پس باز هم حرص می خوری ...همین داستان با شدت ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر برای کفش اتفاق می افتد ..چون تنها کفشی که حاضر است بپوشد صندل است بگذریم که الان زمستون است...همون را هم فقط دم در مهد می پوشد بعد هم در می اورد و جایی می اندازد که هیچ وقت پیدا نمی شود ...الان یک هفته است که صندلها گم شده اند و تو خیلی خوشحالی ...    

تازه الان به سلامتی رسیدی مهد ..اگر تا الان همه چیز خوب پیش رفته باشد ولی مربی مورد علاقه بچه ات در مهد نباشد باید منتظر موج دوم باشی چون به پهنای صورتش اشک می ریزد و حاضر به جدای نیست. اما اگر مربی مورد علاقه اش را دید دیگر تبدیل به فراموش شده می شوی ولی باز هم مدرسه ات دیر شد.

سر کار هم یک روز حوصله نداری ..یک روز اون قدر کار داری که نمی دونی چه کار کنی؟؟بعضی روزها ساعت نمی گذرد ...و فکر این که فردا ناهار چی درست کنی از همه عذاب دهنده تر است ...

ساعت ۵ تعطیل می شوی و تا بچه ات را از مهد بگیری و برسی خانه ساعت شده ۶ ..می رسی خانه خودت و بچه گرسنه ...اول غذا برای بچه ات گرم می کنی ..خدا پدر و مادر مخترع ماکروویو را بیامرزد...چون می دونی بچه ات که گرسنه می شود نمی گوید من گشنه هستم..شیطتنتش را ۱۰۰۰۰برابر می کنم و می فهمی گرسنه است ..برایش تلویزیون هم روشن می کنی و تا غذایش را بدهی ساعت از ۷ هم گذشته خودش می تواند غذایش را بخورد ولی به دردسر ریخت و پاش بعدش نمی ارزد پس پابه پایش و قاشق به قاشق غذایش را می دهی ....تازه وقتی غذایش را خورد می تونی فکری به حال خودت بکنی و فکر اساسی برای آشپزخانه و ناهار فردا    

 خوب با این همه وقت برای چه کاری نمی موند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این هم چندراه برای ....

بچه ات کتاب دوست دارد خب تو هم از بچگیش براش ماهی دو تا کتاب از کتابهای دیزنی را خریدی و گاهی براش می خونی ..البته خودش از روی  رنگ کتاب مورد علاقه اش را می اورد و می خواهد برایش بخونی ...این روزها عاشق son nemo و ....را دارد. بعضی وقتها هم کتابها را پاره پیدا می کنید.  تامس را هم خیلی دوست دارد

File:Thomas Tank Engine 1.JPG

البته شما هم شریک لحظه های شادی و خندها و غش غش کردنش موقع دیدن فیلمهای bob the builder , thomas the tank engine , finding nemo , madagascar i & ii و ...برای ۹۰۰۰۰ بلر هستید و دیکر شکل و شمایل تلویزیون و برنامهای خودتان را فراموش کرده اید به غیر از Air crash investigation  که بچتون بدجوری دوستش دارد.

این همه فیلم دیدن و یاد نگرفتن نکات منفیشون خیلی دور از انتظار است ..بچه شما از گوره خر فیلم ماداگاسکار تف سربالا انداختن را الگو کرده البته که نمی تواند ولی آب را که می تواند توی دهنش نگه دارد و شما را حرص بدهد.

بچه تون را می برید IMAX به این امید که از فیلم خوشش بیاید و بنشیند و شما هم یکمی استراحت کنید ولی بچه خوشش نمی آید و وسط سینما شلوار و کفش و جورابش را در می آورد و شلوار راحتی را می پوشد ( شانس آوردیم خواستگاری نمی خواهیم برویم اگر ممکن بود فامیل شود و شب همونجا بموند ) و وسط ردیفهای سینما گم می شود تا گریه کند و از گریه پیدایش کنید ...توی تاریکی هم دیگران را نمی بینی که چه طور نگاهت می کنند.

بچه شما حاضر نمی شود به آرایشگاه برود برای همین با خودتون می بریدش شاید تشویق و ترغیب شود ...

بچه شما :? boys dont need haircut, it's for the girls, haircut is silly  بعد هم کاغذی با نوشته پیدا می کند و با دلیل محکم میخ آخر را می کوبد : اینجا نشته ....ماهانا haircut نمی خواهند و هر روز هم موها بلندتر و فرفری تر می شوند.

 این وبلاگ هم دو ساله شد.

پسرک عاشق هواپیما در حال پراندن هواپیما(به قول خودش The biggest plane in the world)

  

یک روز پاییزی ...الان زمستان است ...

ماهان و نقاشی صورت ..دایناسور را خودش انتخاب کرد و به هیچ وجه هم کوتاه نیامد.

این کتاب را ماهان خیلی دوست داشت و عصرها که نزدیک اومدن من به خونه بود کتاب را می اورد و ورق می زد و نگاه می کرد...اون وقتها کمتر از یک سال داشت.

اینها هم کتابهای دیزنی

روز چهارشنبه هم باید برویم مهد چون احضار شدهایم..باید ببینیم آقا ماهان چه دسته گلی به آب داده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 2:30 PM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه دوستان

الان ساعت ۱۰:۰۵ دقیقه شب است و ماهان خواب ...من هم تصمیم دارم چند خطی بنویسم.  اول از همه مهسا جون باز هم تبریک می گویم و بهترینها را براتون آرزو می کنم. مانی خان هم از سفر ایران برگشتند و حسابی جماعتی را مشتاق کردند.

و اما این چند هفته :

هشتم اپریل که تعطیلات ایستر بود و اینجا ۴ روز تعطیل بود . تصمیم داشتیم برویم ادلاید خونه دوستم . با ماشین ۱۰-۱۲ ساعت راه بود و برای ۴ روز اصلا ارزش نداشت برای همین روز آخر بلیط هواپیما  گرفتیم و روز جمعه ساعت ۵ پرواز رفت بود. همون روز روستم زنگ زد و پرسید کجایید؟ گفتم خونمون ...خیلی خونسرد گفتم : خونمون ...تزدیک بود دوست جان سکته کند !!!گفتم با هواپیما می آییم و جونم را نجات دادم چون فکر کنم دوستم از ادلاید می اومد و ...خلاصه ماهان که حسابی کیف کرد چون سالن فرودگاه کامل شیشه بود و پسرک می تونست تمام هواپیماها را ببیند . بعد ار چند دقیقه هم حوصله اش سر رفت می خواست برود و سوار هواپیما شود که چون درها را باز نکرده بودند خودش از یک راهی رفت بیرون که مامورها آوردندش و شانس اوردیم که جریمه نشدیم (۵۰۰۰ دلار ) . بالاخره سوار شدیم . اینجا یک برنامه ای هست به اسم "Air Crash investigation " که هواپیماهایی که دچار مشکل یا سقوط شده اند را نشان می دهد و تحلیل می کند ٫ من و ماهان هم بیننده این برنامه هستیم. از اونجا که بیشتر هواپیماها توی هوا چرخ می خوردند ویا کج و چپ می شدند ..از همون اول ماهان می گفت " پلین اینجوری برود (کف دستش را صاف می کرد ) و اینجوری نرود ( کف دستش را عمود می گرفت مثل سقوط هواپیما ) و یا پلین پروپرلی برود... تا اونجا دایم اینها را تکرار می کرد. یک وقتهایی هم می گفت : we are gonna to crash !!!! اما ما بدون کراش رسیدیم ادلاید و شام هم قرمه سبزی با سبزی تازه خوردیم که حسابی چسبید. بعد هم رفتیم ساحل و یک ساعتی قدم زدیم ...ماهان هم چون خسته بود بغل مامانش خوابید ولی می خواست سوار چرخ فلک شود تا حالا سوار نشده بود و بهش قول دادم وقتی برگشتیم سوارش می کنم که خوابش برد. اون چند روز هوا خیلی خوب بود ۲۷-۲۸ درجه و باد هم نبود . برعکس هفته قبلش که ۱۳ بدر بود و قرار بود همه ایرانیها توی پارک جمع شوند ما هم رفتیم و ناهار هم از یک رستوران کباب کوبیده آوردند که خوب بود اما بلافاصله باد وبارون شروع شد و ما اومدیم خونه ولی وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم دیدم یک نفر ماشینش را از پشت به ماشین ما چسبونده بود و جلوی در یک خونه را هم سد کرده بود فقط برای این که چند قدم بیشتر راه نروند !!!!! ( طرف از هموطنان بود ....)

 فردای اون روز هم رفتیم به یک منطقه کشاورزی که بیشتر باغهای انگور داشت و کنارشون ش ر ا ب گیری بود ...دقیقا مثل سیر ترشی که هر چی سنش بیشتر باشد قیمتش بیشتر می شود اونجا هم نمونه های ۲۰۰-۳۰۰ ساله بود که ۲۰۰ سی سی قیمت ۳۰۰۰ دلار بود...این قدر پول برای چیز به این بدبویی  ؟؟؟؟؟ تو مسیر هم سری به یک toy factory زدیم و جالب بود که همه اسباب بازیها از چوب ساخته شده بودند و ماهان هم طبق معمول چندمین جعبه ابزار را برای ماهان خریدیم و چند ساعت بعد تبدیل به خرده چوب شد. بزرگترین اسب چوبی دنیا هم اونجا بود که تو یک چشم بهم زدن ماهان رفت توی محوطه و تا من بلیط بگیرم و داخل بشوم ماهان خان بالا هم رفته بود..داخل اسب سه طبقه بود و باید از نردبان برای رفتن بین طبقات استفاده می شد. بالا رفتن راحت بود ولی پایین اومدن از نردبان با بودن بچه ۳ ساله خیلی سهت بود با هزار سلام و صلوات اومدیم پایین..ا.ن پایین حسابی تنش قلب گرفته بودم . اخر بعضی از نردبونها نزدیک ۴۰ تا پله داشتند. یک پارک کوچولو هم همون جا بود که حبوونهای اهلی و آزاد توش بودند .  یک نوع طوطی بود که اسمش را می گفت و چند تا کلمه هم می گفت ...ما هر کاری کردیم حرف نزد . اونجا لاما هم بود که خیلی زود صمیمی می شدند و از دست دوستم غذا هم خوزدند و کلی دستش را آب دهنی کردند !!! من که جرات نکردم نزدیم شوم ..ماهان هم وقتی لاماها خیلی نزدیک می شدند با جیغ و داد فرار می کرد. برای اولین بار هم کانگرو دیدبم که نوع کوچولوش بود و دو تا هم بچه داشت .

با این تابلو تا نیویورک هم می شد رفت .

بزرگترین اسب چوبی دنیا !!!!!

غذا دادن به حیوانات

ماهان در ویکتور هاربر

 

ماهان متفکر

ناهار رفتیم یک رستوران مثلا خوب ولی غذاهاش کاملا انگلیسی بودند یعنی توی یک بشقاب خیلی بزرگ که توش یک تکه کوچولو گوشت یا مرغ و کمی سبزی و...هست البته خوشگل تزیین شده ولی هیچ وقت سیرتون نمی کند. در کل ادلاید سبک انگلیسی داشت برعکس ملبورن ....من که از غذام خیلی بدم اومد شبیه پلو شفته و خیلی شیرین پر از کدو   . بعد هم ات برگشتیم خونه ساعت ۷ شد و شام ماهی به سبک جنوب خوردیم که خیلی چسبید.

روز یکشتبه هم به VICTOR HARBOUR رفتیم که یم ساعت و نیم راه تا ادلاید بود. اول ناهار الویه خوردیم و بعد پیاده به جزیره نزدیک رفتیم. یکی از حیوانات اون جزیره پنگوین بود البته خیلی کوچک ..حدود ۲۰ سانت قد پنگوین بود. این پنگوین ها شب از دریا بر می گشتند و مردم باید ساکت می تشستند تا پینکوها نترسند و برگردند به لونه هاشون . ار اون جایی که ساکت نگه داشتن ماهان غیر ممکن بود ما به دیدنشون توی استخر بسنده کردیم و خیلی بامزه و کوچولو بودند. اون جزیزه خیلی کوچولو بود و روز تا روزش مسیر پیاده روی بود. البته ماهان خوب همکاری کرد و نصف مسیر را راه اومد بقیه را هم بغل مامان سارا اومد. ما هم کلی تو جزیره عکس گرفتیم و خندیدیم.

تا رسیدیم خونه ساعت ۹ شده بود و پیتزا سفارش دادیم . تا آماده شود من رفتم دوش گرفتم و دوستم رفته بود پیتزاها را بگیرد و وقتی خواسته بود ماشینش را روشن کند روشن نشده بود و کلی خوشحال بود که توی مسیر برگشت مشکلی پیش نیومده بود.

روز دوشنبه هم ساعت ۱۰:۳۰ پرواز برگشت ما بود که همون داستان ماهان یا هواپیما شروع شد و ما ساعت ۱:۳۰ خونه بودیم . من ۲-۳ ساعتی خوابیدم ولی ماهان هیچی. از فردای اون روز هم رفتیم سر کار و همه چیز معمولی بود. روز شنبه هم اول رفتیم به یک مرکز خرید بعد هم رفتیم سیتی و اتفاقی از جلوی موزه ملبورن رد شدیم و من گفتم برویم IMAX ٫ یعنی بعد از ۴ سال رفتم سینما ...اون سانس فیلم انیمیشن سوزان و الیانس بود. از imax و تصویرش خوشمون اومد و چون باید عینک می زدیم ماهان دایم عینکش را در می اورد و طبق معمول وسط فیلم دستشویی داشت  در کل بد نبود حالا منتظر اومدن فیلمی با هنرپیشگی داینو جان هستیم تا پسرک را ببریم شاید بنشیند و ما هم بتونیم ببینیم.

پارک جتگلی نزدیک خونه ما پر از طوطی است که می آیند و روی دست مردم می نشینند البته باید ساکت و بی حرکت بود. از اون جا که ماهان هیچ کجا کفش نمی پوشد اون روز هم کفشهاش را در آورد و فرار کرد ولی زود گریه کنان برگشت چون پاش زخم شده بود. داشتم پاش را تمیز می کردم که چنان جیغی زد که تا حالا ازش نشنیده بودم ...بله یمی از اون طوطیها انگشت ماهان را گاز گرفته بود و از درد داشت گزیخ می کرد ..خدا را شکر زخم نشده بود. اما مشکل کفش همچنان باقیست.

 

این هم طوطی زرنگ که پاکت تخمه را ازدست یک نفر گرفت و دارد خودش به تنهایی کیفش را می برد.

 

می خواهم پست بعد را درباره شازده کوچولو و کارهاش بنویسم.

فعلا بای ....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:40 PM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه

اول از همه سال خوب و خوش و پر از اخبار خوب و سلامتی برای همه آرزو می کنم و امیدوارم همه به آرزوهاشون برسند.

یکمی هم از خودمون تو این روزهای عید و سال نو.......

اینجا انجمن ایرانیها برای سال نو و بعضی مراسم دیگر مثل جشن مهرگان برنامه دارد.مثلا سه شنبه عصر یعنی شب چهارشنبه سوری توی یکی از پارکها مراسم هست.چند تا اتش روشن می کنند و دی جی می خوند و آش رشته و سمنو هم می فروشند . ما هم رفتیم و ماهان حسابی توی پارک بازی کرد و از دیدن مردم که روی آبش می پرند تعجب کرد . کلی هم با نیکی بازی کرد. بعضی ها هم حسابی نای نای کردند.

شب عید هم یک سالن رزرو می کنند و هرکس بخواهد بلیط می خرد..که بلیط به ما نرسید ...در نتیجه ما و چند تا خانواده دیگر رفتیم به رستوران ترکیه ای ..من از غذاش اصلا خوشم نیومد چون فاصله بین پیش غذا و غذا شاید ۲ ساعت شد . رستوران خیلی شلوغ بود و دلیلش هم خواننده ترک و نی نای بود. بیشتر مشتریها هم ترک یا ...بودند. برنامه رقص که شروع شد ما کلی شاخ در آوردیم...چند تا از ایرانیها حجاب داشتند ولی اولین نفراتی بودند که رفتند وسط اونهم با روسری و خوشگل هم ق ر می دادند. دو تا خانواده هم بودند که خیلی فیفی بودند و خانومه روسریش را بالای سرش بسته بود (مثل فیلمها که می خواهند خانومهای پولدار بی دین را نشان بدهند ) انگار کسی مجبورش کرده بود با حجاب باشد. در عوض شوهرش تمام وقت وسط می رقصید و ما هم بهشون می خندیدیم.

آخر برنامه هم دو تا رقاص آمدند و عربی رقصیدند که این قسمتش به آقا ماهان خوش آمد و کیف کرد. دایم به من می گفت بیا بریم من می خوام با اون خانومه برقصم.   البته دختره خیلی خوشگل بود ولی تازه کار بود.

روز پنجشنبه آخر سال دست دوران دانشگاهم که پارسال اومده بود آدلاید...(کیت و لوسیمی و ...) اومد خونمون ...ماهان و بابایی هم رفتند فرودگاه و خاله را آوردند خانه...من هم شام درست کردم و خونه را تمیز کردم...چ.ن خونه ما هیچ وقت تمیز نمی موند و هر وقت خونه را تمیز می کنم ماهان می پرسد: کی می خواد بیاد؟؟؟؟ شام هم آلبالو پلو درست کردم و حسابی خاله جون تعجب کرد. روز جمعه را هم مرخصی گرفتم و با خاله رفتیم مرکز شهر و تا شب گشتیم و خسته شدیم. بعد هم رفتم تا ماهی قرمز برای عید بخرم...یک تنگ انتخاب کردم و قیمتش را پرسیم . خانومه پرسید تنگ را برای چه نوع ماهی می خواهید من هم گفتم گولد فیش و خانومه گفت : اون ماهی ۱۰ لیتر آب می خواهد !!!! من هم یک نوع فایتر برداشتم و این بار خانومه نزدیک ۴۵ دقیقه توضیح می داد درباره ماهی..غذاش ٫ دمای نگهداریش و ....آخر سر هم گفت اگر می خواهید بیایم خونتون و دمای آب را چک کنم. ما هم فرار کردیم چون هم خسته بودیم هم ماهان داشت توی خونه بهانه می گرفت.

روز شنبه هم با هم رفتیم رستوران ترکیه ای و کلی خندیدیم. یک روز هم رفتیم به مناطق سوخته که تازه جاده اش را باز کرده بودند. جنگلهای سوخته خیلی ناراحت کننده بودند همه جا سیاه و دودی بود. درختهای بلند و سوخته ....خلاصه وحشتناک بود بخصوص که خیلیها توی همین جنگل گیرافتاده بودند و سوخته بودند.

 

نمایی از ملبورن

 

ماهان و ماهی جدید ..بهش می گوید : نمو و نزدیک بود کشته شود ..مثل فیلم نمو می خواست shake shake  کند.

 

هفت سین کوچولوی ما ...تخم مرغها را با ماهان دوتایی رنگ کردیم.

ماهان همیشه پابرهنه ....

ماهان در حال گشتن کیف مامانش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:3 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه دوستان

دقیقا دو ساعت پیش یعنی ساعت ۹ شب نشسته بودیم و داشتیم فیلم عروسی خواهری را می دیدیم که شیشه ها و زمین شروع به لرزیدن کرد..اومدم دست ماهان را گرفتم تا از خونه ببرمش بیرون که تمام شد و همه جا آروم شد ...۱۰ دقیقه بعد فهمیدیم زلرله ۴.۶ ریشتری بوده...این هم شد دومین زلزله ای که حسش کردم..اولیش زلزله رودبار بور که تختم مثل ننو شده بود و اولش خیلی خوشم اومد ولی بعد فهمیدیم چی بوده...یادم می آید خاله ام با دو تا پسرش خونمون مهمون بودند و نصفه شبی همه رفتیم حیاط...دیدیم پسر کوچک خاله جا مونده بالا....الان هم مرتب هلی کوپتر می آید و می رود و چک می کنند البته هیچ خرابی گزارش نشده است.

ماهان الان ۴ هفته ایت که مهد جدیدش می رود...تازه ۲-۳ روز است که صبحها راحت جدا می شود..ینی دو روز بابایی با خودش بردش مهد (بدون من ) چنان گریه ای راه انداخته بود که هیچی ..هر روز صبح داستان داشتیم...۱۰-۱۵ دقیقه می گفت : big kiss..big kiss و می خواست به بهانه من را نگه دارد ..بعد هم با گریه جداش می کردند ..اعصابم حسابی داغون می شد ولی الان ۲-۳ روزه خیلی خوب شده و می گوید مهد قبلی نمی روم ...یک دوست هم پیدا کرده و می گوید اسمش ماکسیم است (دوست صمیمیش توی انگلیس هم ماکس بود) و دو تا از مربیهاش را هم خیلی دوست دارد. وقتی ارش می پرسم دوستات دختر هستند یا پسر..می گوید: بوی ..من با گرلها دوست نمی شوم. به من هم می گوید: تو هم بوی هستی

الان هوا حسابی خنک شده و الان ۵ روز از پاییز گذشته...دو هفته پیش رفتیم پارک جنگلی که دریاچه هم داشت و ماهان با قایقش کلی کیف کرد و آب بازی کرد. فردای ائن روز هوا حسابی گرم شد و احتمال آتش سوزی زیاد بود. شرکت ما نزدیک جنگل است . یک آن دیدم از پشت کوهها ستون و حشتناک از دود سیاه بلند شده و بیشتر می شود..همون پارک آتیش گرفته بود .

هفته پیش هم رفتیم به شهر geelong ۲ ساعت راه تا ملبورن ..اونجا جشنواره ملبتهای مختلف بود ...هر کشوری غرفه خودش را داشت و غذا یا چیزهای سنتیشون را آورده بودند. ایرانیهای جیلانگ هم غرفه گرفته بودند و کباب و آش رشته و شله رزد آورده بودند. بعد توبت رزه شد و هر کشوری با لباسهای خودش و یا ...رزه می رفتند و جالب بود. چند تا بچه حیوون هم آورده بودند مثل بره و بچه خوک و جوجه اردک و مرغ و بزی و ...ماهان هم از همه بیشتر از دم اونها خوشش اومده بودو می اومد و دمشون را می گرفت و بالا پایین می کرد...بعد هم رفت سراغ جوجه اردکها و کله بیچاره ها را می گرفت و می انداخت توی ظرف آب و می گفت : باید شنا کنند.

بعد از اون هم رفتیم به دماغه queens cliff و از اونجا با ماشین رفتیم توی کشتی که می اومد اون طرف دماغه به شهر سورنتو...کلی کوسه هم دور و بر کشتی شنا می کردند و همینطور عروس دریایی که کشنده هست.ماهان هم خیلی لذت برد و همش می گفت این کشتی بزرگ است و ماشین توش است. آخراش هم از نرده های کشتی بالا می رفت و من را نصف جون کرد.

دیشب پسدک نمی خوابید من هم خسته بودم و ماهان را گذاشتم توی تختش و خودم رفتم خوابیدم ٫ پسرک هم شروع به گریه و ن.و.ح.ه سرایی کرد: تمام اینها با گریه و زاری

ساوا رفته خوابیده ..منو تنها گذاشته...رفته خوابیده تو تختش...ماهانش تنها مونده....بعد هم بابایی رفت و خوابوندش...من هم کلی خندیدم.

اینجا فردا شنبه و پس فردا یکشنبه تعطیلی است٫دوشنبه هم تعطیل است و من حسابی خوشحالم ( سه روز تعطیلی )

دنبال چیدن هفت سین و ماهی و تخم مرغ رنگ کردن هستم. برای عیدی که ابنجا هیچ مزه ای ندارد. اصلا نمی فهمی کی می آید می رود؟ خودت یک چیزهایی ته ذهنت است اما بچه ات هیچ...سانتا را بهتر می شناسد. عید و مهمون و مهمون بازی ....راستی شاید ما مهمون داشته باشیم دوست دوران دانشگاهم که ۸-۹ ماه اومده استرالیا و آدلاید زندگی می کند شاید بیاید پیشمون ..اولین دوستم است که خارج از ایران می آید خونمون.

 

ماهان مامان در حال فیکس کردن تی وی با چکش

اکواریوم ملبورن..................نمو و دری...............

            

این هم سفره ماهی در قسمت کوسه ها ....چسبیده به شیشه و  خیلی بامزه بود..خیلی هم سمی و خطرناک هست.

 

این هم یک جور ماهی ...مثل یک گوله تیغ می موند.

آشنا نیست...

 

من که باورم نمی شود این جلی فیشها سمی و کشنده هستند. اما هستند.

اینها هم مرجان های خوشگل و ستاره دریایی ...

 

 

این هم ماهی علفی

 

پسرکم در ساحل دریا

                      

      

ماهان و کشتی

                

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:30 PM  توسط مامان سارا  | 

سلام

امیدوارم همه خوش و سلامت باشید. ما که حسابی درگیر بودیم الان که همه را نوشتم به من حق می دهید...مطمینم ...۱۰۰ در صد

اول طبق قولم فرقهای استرالیا و انگلیس

۱- این کشور واقعا برزگ است مثلا ار ملبورن تا پرت (شرق) ۳۰۰۰ کیلومتر است و با شمال کشور هم همین طور....شهر ملبورن هم خیلی وسیع است..شرق تا غربش ۱۱۰ کیلومتر (تهران تا قم )  است. اما خونه ها ۹۵ ٪ ویلایی و یک طبقه هستند..حیاط جلو و عقبی دارند. یادم می آید ما یک خونه دیدیم ۶۰۰ متر حیاط داشت و ما کلی ترسیدیم !!!!! برعکس انگلیس که خونه ها همه گوچولو و بهم چسبیده و دوبلکس ..(بیشترشون) یا خیابونهای باریک ...اینجا اوایل از چهارراهاشون هم می ترسیدم از شدت بزرگی و پهن بودن. یک چیزی که تو خونه ها است  ..لاندری است یعنی اتاق کوچک با سینک مخصوص لباسشویی و جای لباسشویی یا خشک کن و...اصلا لباسشویی توی آشپزخونه نیست.

۲-مواد غذایی و خوردنی جات خیلی خوشمزه تر و تازه تر از اون طرف است. تازه انگلیس همه خوردنیهاش غیر از سیب زمینی و توت فرنگی وارداتی بود (یعنی از بهتدینها بود ) اینجا موار یخزده تو فروشگاه پیدا نمی شود چون می گویند ..همه چیز باید تازه باشد!!!!!!! انگلیس خیلی گوشتهای بدمره ای داشت (البته بقیه شهرها وضع بهتری داشتند ) ما با اینکه حلال هم می خریدیم باز هم گوشت و مرغها بو می دادند. اما اینجا غیر حلالش هم خوشمزه است. میوه ها خیلی متنوع هستند و بازارهایی شبیه میدان میوه تره بار دارد . سیستم خرید هم سوپرمارکتی است مثل همه جای دنیا...

۳-از نظر هزینه ...خوردنی ها و رستورانها ارزانتر از اون طرف هستند یعنی همون پول ولی به جای پوند به دلار استرالیا....آب و برق و ..مثل همونجا ..اجاره خونه ارزونتر که خیلی به موقعیت خونه بستگی دارد. اونجا یک سری مالیاتهای مثل مالیات تلویزیوت دیدن و ...بود. (داروغه ناتینگهام هتوز هست. )

۴- مردم استرالیا خیلی گرمتر از اون وریها هستند. یهتی همیشه سلام و احوالپرسی می کنند وای معمولا انگلیسیها سرد بودند و به سختی با کسی گرم می گرفتند.

۵- از حق نگذزم بهترین رانندگی دنیا را انگلیسیها دارند ...با حوصله و بند بند قانون را اجرا می کنند. اما اینجا یک پله عقبتر هستند.

۶- اینجا پر از پارک و جتگل طبیعی و ..است..فکر کنم به هر نفر یک دونه برسد. جمعیت کشور حدود ۲۲ ملیون است. هوای اینجا اجازه استفاده را می دهد اما انگلیس بدتدین هوا را دارد چون همیشه سرد و بارونی است.  در عوض سبزترین سرزمین دنیا است و خاک هم ندارد. ۸۵ ملیون جمعیت....

۷- از نظر فروشگاهها و مراکز خرید..کما بیش مثل هم هستند.

اینها مواردی بود که به نظرم اومد و عقاید شخصی من بودند که ممکن است از شخص به شخص فرق کنند. اوایل برای من هم سخت بود چون همه چیز را با انگلیس مقایسه می کردم ..الان هم ادامه دارد...به هر حال اون جا هم بخشی از دفتر زتدگی بود که خط خورد.

این مدت دو بار هوا خیلی گرم شد...البته هوا ۳۰-۳۲ در حالت عادی بود . اما چون خونه ها خنک کننده ندارند باز هم گرم است. تو این شرایط ۳ روز پشت سر هم ۴۳ -۴۴-۴۵ شده بود ...وحشتناک گرم بود ما یک کولر کوچیک خریدیم ولی اصلا جواب نمی داد و از گرما هیچ کاری نمی شد کرد...در تمام اتاقها بسته بود تا شاید یک اطاق خنک شود ولی بی فایده بود. توی خونه به ۴۸ هم رسید. تنها چاره استخر یا دریا بود. ما هم عصرها می زدیم به دریا یا استخر..الیته ماهان پادوچرخه را خوب یاد گرفت و الان قشنگ خودش را نگه می دارد. ۳-۴ روزی هوا بهتر شد تا این که دوباره شنبه پیش برای یک روز هوا رکورد قبلی را زد و ۴۷ شد. اون روز خطر آتش سوزی خیلی زیاد بود و مرتب رادیو و تلویزیون اعلام می کرد.

همون روز ما بیرون کار داشتیم . هوا بدجور گرد و خاکی و غبار آلود بود. باد داغ شدیدی می اومد جوری که در عرض ۳۰ ثانیه صورتامون را سوزوند. اون باد ۱۰۰ میلومتر در ساعت سرعت داشت.تنها حس اون روز حس جهنم و قیامت بود...مثل آخر زمان بود.هیچ وقت یادم نمی رود.  اینجا یک جور درخت بومی دارد به اسم گامتری که اکالیپتوس هم جزئش است. این درخت نوعی ترشح دارد که وقتی هوا خشک است به شدت آتشزا است. همان روز آتش سوزی شدید اطراف ملبورن شروع شد و هنوز هم بعضیهاشون ادامه دارند. این آتش سوزی بزرگترین فاجعه اینجا شد. ۷۰۰ تا خونه سوخت (روستایی و جنگلی) و ۲۰۰ نفر کشته...(خیلی ها تو ماشینشون در حال فرار گیر افتادند و ...)خیلی ها هم گمشده هستند. یکی از اون آتیشها فقط ۱۰-۱۵ کیلومتر با خونه ما فاصته دارد و از دیشت منطقه پر از دود و بوی چوب سوخته شده است. پلیس هم گفته بعضی از این آتشها عمدی بوده و مشغول بررسی هستند. مردم هم کلی کمک و پول (۲۰۰ ملیون دلار ) جمع کردند و دولت هم گفته بدون قید و شرط هزینه ها را می دهد.

اما خبر بعدی ..مامان سارا دوباره می رود سر کار و ماهان تمام وقت می روز مهد....من الان یک هفته است می روم سر کار جدیدم ....قبل از شروع ماهان را بردم مهد جدیدش که بینهایت بد برخورد کرد و تمام مدت به من چسبیده بود و من برای تشویقش  همراه بچه های سه ساله شعر می خوندم ولی بی اثر بود. فرداش هم کافی بود چند دقیقه ازش دور باشم چنان گریه ای راه می انداخت که ...روز بعد هم تظاهر به رفتن کردم ولی پشت در بودم...بعد از ۱۰ دقیقه آروم شد ومن خوشحال..اما فرداش ۵۰ دقیقه گریه کرد ..من هم پشت در اعصابم خورد شده بود...وقتی ماهان خوابید از مهد اومدم بیرون و رفتم آرایشگاه و موهام را کوتاه کردم. !!!!! عصر هم که مهدی رفته بود دنبال ماهان ..نیومده بود و مشغول بازی بوده. این مدت هم مرتب می گوید: نرو سر کار..بمونیم خونه پیش من ..مهدی می رود سر کار...هر روز صبح هم با گریه بیدار می شود و می گوید : مهد نمی روم...توی مهد هم آدم را ول نمی کند...یک روز بیگ کیس  خواهد یک روز ..بیگ کادل ...یک روز گریه...اشک آدم در می آید ..اما من مهد را واقعا مفید می دونم.

این کار هم ماجرای جالبی داشت...یک دفعه موبایل را که جواب دادم دیدم بک خانوم فارسی می گوید من ..از ...زنگ می زنم...۲ تا شاخ در آوردم...گفت : مدیر عامل شماره شما را داده و ما همسایه روبرویی شما هم هستیم ! ! ! ! بعد از ۲-۳ تا مصاحبه الان من تو همون شرکت کار می کنم و بعضی وقتها با .. می آیم یا می روم.

راستی یک روز هم ماهان را بردم اکواریوم ملبورن و کلی ماهی ..مرجان و کوسه های عجیب و غریب دیدیم ..پنگوبن هم بود.

الان هم ماهان روزی ۱۰ بار پارک زوراسیک می بیند و صبح به صبح دنبال داینوها می گردد. کلی هم ناراحت می شود که چرا در را ردی راینو بستند و با فسیل داینو خراب شد ! ! ! !

روزی ۱۰۰۰۰۰ تا سوال عجیب و غریب هم می کند...مامان: این خونه کیه ؟ ....مامان : این آقاهه چیه ؟ خونش کجاست؟ خونه ما کجاست ؟ چرا ..؟...؟...؟

جالا حق داشتم یا نه ؟؟؟؟؟؟ دفعه بعد با عکسهای قابل باز شدن می آیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:28 PM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه دوستان گلم

ما بالاخره خونه را گرفتیم (یکی از اون دو تا شد ) و از سه شنبه ۲۳ دسامبر اومدیم خونه خودمون..واقعا هیچ جای دنیا خونه آدم نمی شود مگر خوته پدر و مادر آدم. وسایلی را هم که از انگلیس فرستاده بودیم رسید و همون روز رفتند تا از گمرگ تحویبل بگیرید ولی چون من یک سری مواد غذایی هم فرستاده بودم گفتند باید اجناس بروند قرنطینه و مامور گمرک اجازه ترخیص ندارد. در نتیجه کلی هزینه اضافی گرفتند ( ۵۰۰ دلار استرالیا ) و  فردای اون روز رفتیم و وسایل تا حضور مامور قرنطینه بررسی شد و در کل لپه ها را در اورند و بقیه جنسها آزاد شدند ..این کشور خیلی به ورود محصولات چوبی و مواد غدایی حساس است و دلیل اون هم توسعه کشاورزی و ..است که ورود بعضی مواد ناشناخته می تواند خسارت سنگینی وارد کند.

چند روز قبلش هم رفتیم و یخچال و لباسشویی و ماکروویو و جاروبرقی و کتری برقی و توستر را هم خریریم که آوردند و وصل هم کردند.یک سری هم ظرف و ظروف آشپرخونه و قابلمه خریدیم.

روز پنجشنبه هم که کریسمس بود و با دوستان و آشنایان رفتیم به جنگلهای نزدیک ملبورن و حسابی خوش گذشت . هوا هم خیلی خوب بود.

فردای کریسمس هم روز boxing day است و همه می روند خرید : چون قیمتها را می آورند پایینتر . اون روز لحاف و ملافه و روتختی و بالش و کلی خرده ریز خریدیم.

برای ماهان هم تخت از نوعی که خودش دوست داشت خردیم و تا الان توی تخت خودش راحت می خوابد. به قول ماهان ladder bed خریدیم.

تخت و میز و مبل را هم خریدیم و جهیزیه تکمیل شد.

شب سال نو هم رفتیم مرکز شهر یا city و بزنامه آتش بازی موقع تحویل سال را دیدیم که حالب بود و البته ماهان از همه بیشتر کیف کرد و اولین آتش بازی بود که می دید و نترسید. ساعت ۲ نیمه شب هم رسیدیم خونه .....این سال نو شدن هم هیچ حس و حالی ایحاد نکرد مثل بقیه سال نوهای اینجایی.

یک روز هم رفتیم به یکی از ساحلهای ملبورن و ماهان آب بازی کرد و سردش شد.

الان هم هفته دومی است که من و ماهان با همدیگر توی خونه هسنیم...البته دنبال مهد براش عستم. یکی که خیلی به خونمون نزدیکه جا ندارد و اونی که جا دارد خیلی دور است. قصد دارم هفته ای ۲ روز ماهان را بفرستم مهد . اما الان حسابی بهش مزه کرده و پیش مامانش کبف می کند. وقتی بهش می گویم ..ماهان دوستت مکس کجاست؟ جواب می دهد: مهد تعطیل است پیش مامانش است. این یعنی دوباره دردسر ....حتی یک وقتهایی خودش می گوید: دلم برای مکسم و فیورودم تنگ شده ..می گویم بیا برویم مهد پیششون..جواب می دهد : مهد تعطیل است..اونها بیایند خونمون...

این دو تا مهد را هم که رفتیم و دیدیم تا می خواستیم وارد شویم می گفت : نه ..یا با هم برویم تو ..تو هم بیا و دایم اصرار داشت که برگردیم خانه...حتی وقتی اسباب بازیها را می دبد می گفت : تو هم پیش من بمون.....

واکسنهای اینجا و انگلیس متفاوت هستند و یک سری واکسن جدید باید به پسرک بزنیم.

توی خونه هم حسابی آتش می سوزاند و مامانش را کلافه کرده ...تازه چون حیاط هم داریم دامنه خرابکاریش تا اونجا هم رفته و الان حیاط پر از چاله و چوله است. همچنان عاشق bob the builder است و اکثر حرفهاشون را حفظ شده و ار من می خواهد تا باهاش بازی کنم. من bob بشوم و ماهان wendy شود. اسم خودش را هم گزاشته : mahan builder & wendy .

    Bob the Builder

این مدت هم که وسایلمون را می آوردند ماهان بهشون می گفت : بیلدر ها ...بک بار یکیشون داشت سعی می کرد یخچال را بیاورد تو ..دیدم ماهان دارد بهش می گوید:                                            silly buider..do not bang the fridge on the wall..you breake that one...

خلاصه قضیه را رفع و رجوع کردم و تمام شد. یکی دو روزی هم یخچال کار نمی کرد و حسابی اعصابمون داغون شده بود که چرا یخچال نو نباید کار کند. بعد هم تعمیرکار اومد و فن را تعوبض کرد ...فعلا که حالش خوب است.

          

 بعضی وقتها ماهان را بر میدارم و می رویم به مرکز خریر نزدیک خونمون...۳-۴ دقیقه پیاده راه است ولی نرسیده پشیمان می شوم ؟ چون ماهان خیلی اذیت می کند  ..فقط می گوید برویم تویزها را ببینیم و جیغ و داد می کند..یا فروشگاه ها را به هم می ریزد و حسابی اذیت می کند.اساسی هم جواب می دهد و حرف زدنش خیلی بامزه شده است. هر فیلمی می بیند (مخصوصا باب ...)بعدش می آید و می خواهد با من همون بازی را بکند..همون دیالوگها را استفاده می کند و تکرار می کتد.

بعد هم به قول خودش hammer and screwdriver را بر می دارد و مثل باب مشغول سوراخ کاری کی شود حالا هر چی که ما بگوییم نکن یا این خونه اجاره ای است و ایجا باید خونه را تمیز تحویل داد وگرنه هیستوری خراب می شود و دیگر خونه بی خونه...خیلی راحت می گوید: خوووووب نددددند....کلمات فارسی را خیلی می کشد و مثل ربات حرف می زند.

چند تا سنگ تزیینی پای گلدون دیده بود و می خواست بردارد که نتونست چون چسبیده بودند..چند روز بعد که برده بودمش پارک و اونجا قسمت ماسه بازی داشت ازم سوال کرد: چرا سنگها چسبیده بودند؟ گفتم :کسی بهم نریزد. پرسید: ماسته آ که نچسبیدن ببریمشون خونمون....!!!!!!

به تازگی هم می گوید: من heavy adult هستم ..baby نیستم . boy هستم و girl نیستم ولی اسمم خانوم ماهان است.

نوبتی هم باشد نوبت عکس است....اولیش تولد گل پسر...همیشه مامانم پیشمون بود ولی امسال ته....

Mahan's third Birthday

اون خرسه آشنا نیست؟؟؟پدینگتون بر زمان بچگیمون ..یادش بخیر

این هم مسابقه شمع خاموش کردن با دست و فوت

ماهان و تخت (ladder bed) به قول خودش

 این هم جنگل طبیعی ...درختها خیلی بلند بودند ...روز کریسمس

دریاچه کوچک ولی قشنگ

ماهان مشغول بیلدینگ !!!!

اولین بار که تا گفتم لبخند بزن لبخند زد و دوربین را نگاه کرد.

 

 ماهان عاشق همه جور نردبونی است.

این هم پایان خوش مرکز خرید رفتن (البته برای ماهان ) و من

راستی ۲-۳ روز پیش که ایران برف می اومد و همه جا سرد بود..هوای اینجا ۳۷ بود و ما پختیم ...در عوض الان گرم کننده را روشن کردیم چون شب سردی است و هوای اینجا اخر تغییرات است.

 پست بعدی تفاوتهای اینجا و انگلیس را می نویسم.

فعلا بای .... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:0 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه ...

ما بالاخره رسیدیم به استرالیا ...روز شنبه ۶ دسامبر ساعت ۸:۲۰ صبح هواپیما نشست و ما هم وارد سرزمین جدید شدیم. روز اول هوا خوب بود ولی از بعد از ظهرش ان چنان رگبار و بارونی اومد که سابقه نداشت بعد هم تا چند روز ادامه داشت و حتی سیل هم اومد....!!!!!!

از اسباب کشی بگویم که خیلی خیلی خیلی ..سخت بود . چون تا روز آخر هم رفتم سر کار . ساعت ۴:۳۰ می رسیدم خونه . یکمی کار می کردم تا ماهان می اومد ..غذاش را می دادم و تا حدود ۸ باهاش بودم بعد دوباره شروع می کردم تا ۱۱ یا ۱۲ شب و فردا دوباره این داستان تکرار می شد. دفعه پیش که از ایران می اومدیم کلی کمک داشتیم و تازه بچه هم نداشتیم.  اما این سری   خیلی وقتها دوست داشتم بشینم و گریه کنم. یک موقعهایی من کار می کردم و ماهان از اون طرف همه را نابود می کرد و می ربخت به هم.

مشکل دیگر این بود که کلی وسیله داشتیم که نمی تونستیم ببریم چون هزینه خیلی زیادی داشت متلا از نو گرونتر ..ولی چون تازه خریده بودیم و یا خیلی استفاده نکرده بودیم نمی شد انداخت دور . بنابراین کلی دنبال جاو آدم مناسب هم گشتیم. اول قرار بود و سایل را با کشتی بفرستیم و قیمت اوتیه ای که داده بودند خوب بود ولی  وقتی پای عمل رسید همه چیز عوض شد : یعنی معیار شد وزن حجمی ..هر جعبه تا یک سقف وزنی بدون توجه به وزن قیمت تابت داشت ولی بیشتر از اون وزن قیمت بر مبنای وزن حساب می شد ..این یعنی که ما باید وسایل را سبک و سنگین می کردیم و جابجا هم می کردیم. تا هر جعبه به حدود وزن ایده آل می رسید. چون فرش هم داشتم ..دستگاه فرش شور هم کرایه کرده بودیم و اون وسط فرش و موکتها را هم می شستیم چون باید خونه را هم تمیز و سالم تحویل می دادیم و این شده بود یک درد سر بزرگتر .

وسایل با کشتی ۶ هفته تو راه بودند و در مقایسه با هوایی فقط ۳۰-۴۰ درصد ارزون تر بود ما هم در کل ۷-۸ تا جعبه را هوایی فرستادیم . خلاصه خیلی سخت و خسته کننده بود. سختتر از اونی که بشود تصورش را کرد. وسایل بزرگ را هم شهرداری برد برای باریافت و کوچک ها را هم با ماشین ۷-۸ بار بردیم به مراکز بازیافت.

ماهان هم این مدت دچار یک جور دگرگونی شده بود و حتی کارهای عادیش هم به هم خورده بود از دستشویی رفتن گرفته تا خواب شبش. در نتیجه باید وقت اضافه هم براش پیدا می کردم. در کل خیلی هم حساس شده بود و هست.

روز آخر مهد هم برای ماهان یک کیک تولد خریدیم و بردیم مهد ...بعد هم بچه ها happy birthday برای ماهان خوندند و چند تا هم عکس گرفتیم و آمدیم خانه.

وقتی هم که وقت چمدون بستن شد باز هم کلی وسبله بدون جا موند ما هم سر راه به فرودگاه یک چمدون دیگر خریدم و رفتیم خونه مانی و چمدان را بستیم ولی این پایان داستان نبود چون توی فرودگاه گفتند بار مجاز از ۲۸ کیلو شده ۲۳ کیلو ولی ما چون کارت داشتیم در کل قرار شد ۹۰ کیلو بار ببریم که یعنی ۱۴ کیلو اضافه ...ما هم ۱۰ کیلو از وسایل را توی فرودگاه ریختیم دور و شاید برای همیشه کشور انگلستان را ترک کردیم. روز پنجشنبه ۴ دسامبر ساعت ۱۰:۳۰ شب. همه چیز در سه سال و خوردهای پیش شد خاطره ...خوبی و بدی ...شیرینی و تلخی ....

توی هواپیما قسمت لندن تا دبی ماهان خسته و خواب بود و البته ما هم.دبی هم پروازهای امارات را برده بودند ترمینال ۳ که جدید بود و ما حدود ۴۰ دقیقه پیاده رفتیم تا رسیدیم به گیت ملبورن. بعد هم پرواز مستقیم به ملبورن به مدت ۱۳-۱۴ ساعت. چند ساعت اول ماهان خواب بود ولی بعد که بیدار شد با یکی از مهماندارها دوست شد و همه جا دنبالش بود توی آشپزخونه ...حتی تا   کابین خلبان هم رفته بود و کلاهش را هم برداشته بود . خلاصه ماهان دست بردار دوستش نبود و آخر پرواز هم می خواست پیشش بموند و هزار تا بوسش کرد.

الان هم که حدود دو هفته است که ما اینجاییم تو این مدت اصلا وقت نکردم سری به وب بزنم چون دنبال خونه می گشتم ...صبح تا عصر تو اینترنت دنبال خونه و عصر ها هم دیدن خونه ها ...فعلا دو تا خونه هست که با یکیشون قرار داد می بندیم ...راستش با بچه کوچیک خونه دیگران خیلی سخته ...اگر می دونستم این قدر سخته .یک جایی برای کوتاه مدت پیدا می کردیم و اونجا می موندیم.

البته این مدت که مشغول جمع و جور کردن بودیم یک کار دیگری انجام دادیم که خودم خوشم اومد اون هم دیدن حاهایی که نشده بود ببینیم ...یک بار با مانی و مامان و باباش رفتیم موزه تاریخ طبیعی لندن ...یکی از بزرگترین و عظیمترین موزه های دنیا و جالب این که مجانی بود و تنها دلیل هم آموزشی بودن موزه بود. همه چیز و همه موضوعی می شد پیدا کرد از انواع سنگها تا آتش فشانها و مدل سازی زلزله ...از حشرات ذره بینی تا دایناسورهای غول پیکر و حتی نمونه جنین انسان ...هر چیزی که به فکر برسد می شد پیدا کرد. خیلی از اونها هم واقعی بودند و از جاهای مختلف آورده شده بودند و هزینه های سنگین نگهداری داشتند. مثل فسیلها و اسکلتها...

بعد هم برای یادگاری چند تا چیز کوچولو خریدیم و برای ناهار هم رفتیم رستوران ایرانی بهشت. بعد از ناهار هم رفتیم به سمت مرکز شهر که چون اون شب سالگرد جنگ جهانی بود همدیگر را گم کردیم از شلوغی ...

من چند روز بعد چند تا عکس که عکسهای برتر بودند را سفارش دادم از همان موزه تا دست خالی نرویم.

هفته بعد هم رفتیم شهر bath که خیلی نزدیک بریستول بود و دلیل معروفیتش هم به غیر از تفریحی بودن وجود حمام تاریخی ۲۵۰۰ ساله بود . این حمام را رومیها زمان تسلطشان بر این کشور ساخته بودند و در واقع چشمه بزرگ آب جوش بود که به یک استخر بزرگ می ریخت ولی کلی فوت کوزه گری در ساختش به کار برده شده بود مثل نوعی سیمان که هنوز هم کسی فرمولش را نمی دونست و یا جریان هوا در زیر ساختمان و ....از این حمام حدود ۴۰۰ سال استفاده می کردند وبعد به تدریج در اثر سیل و ...حمام مدفون می شود تا دوباره بازسازی می شود. بعد هم موزه فشن را دیدیم که جالب بود و لباس و لباس زیر بود.

نمایی از شهر تاریخی BATH

یک بار هم رفتبم موزه BRITISH MUSIUM که واقعا دیدنی و جالب بود و شامل بخشهای ماقبل میلاد و بعد ار میلاد و دوره مدرن می شد.در قسمت پیش از میلاد تمدنهای شاخص ایران و روم و مصر بودند و جالب این بود که یک سنگ تراش بزرگ از تخت جمشید را در راهروی اصلی گذاشته بودند. یک قسمت مجزا هم به ایران باستان تعلق داده بودند. منشور حقوق بشر کوروش هم اونجا بود و کلی کتیبه و طلا و جواهرات. به قول خودشون همه اونها حدود ۲۰۰ سال پیش آورده شده بود. فیلم کاخ تخت جمشید هم بود.

 

منشور حقوق بشر کوروش

تمدن روم و مصر هم خیلی جالب بود مومیاییهای مصری ..مثل توتن خاتوم و ...بعضیهاشون حتی حیوونهای خانگیشون را هم مومیایی می کردند. رومیها هم از اول توی کار مجسمه و طلا بودند ..مجسمه های کوچولو با چه ظرافتی و یا طلا و جواهراتشون.

مومیایی توتن ...و گربه مومیایی شده

 

طلاهای ۲۵۰۰ سال پیش....خیلی ظریف و زیبا

در دوره های جدیدتر هم اروپا و آمریکا پیش تاز بودتد و هنر و صنعت دستشون بود. هند و شرق آسیا هم انواع و اقسام خداها را داشتند.

اندازه یک گردو و کلی ظرافت ...از چوب

این ها یک صدهزارم موزه هم نمی شد و دیدن موزه شاید یکی دو هفته وقت می خواست. باز هم به عنوان یادگاری یک نقشه جهان مربوط به قرن ۱۶ خریدم .

 یک روز هم دوباره به مامان و بابای مانی زحمت دادیم و حسابی اذیتشون کردیم ...آخرش بچه ها نمی خواستند از هم جدا شوند ...ما دلمون خیلی براتون تنگ شده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:0 PM  توسط مامان سارا  | 

سلام به همه

بگذارید اول خبرم را بدهم ...قضیه این است که ما می خواهیم از انگلیس برویم   اگر حدس زدید کجا ؟؟؟؟؟شاید فکر کنید ...ایران ...ولی نه ....داریم می رویم استرالیا  شهر ملبورن ...برای همیشه .می رویم تا اونجا را هم امتحان کنیم  و ببینیم بالاخره کجا مدینه فاضله است. اینجا که چندان چنگی به دل نمی زد یا شاید هم می زد و ما نمی دیدیم ؟؟؟به هر حال من و مهدی استعفامون را دادهایم و بلیط هواپیما را هم بوک کردهایم برای ۴ دسامبر یعنی پنجشنبه ....و شنبه صبح اونجا هستیم. البته دفعه اول نیست که می رویم استرالیا ..پارسال هم دو هفته ای اونجا بودیم و بعد برگشتیم اینجا.

من از انگلیس کلی خاطره دارم ..بعضیهاش خوب ..بعضی ها بد....اومدیم اینجا تا مهدی درسش را ادامه بدهد....بهترینش این است که اینجا بچه ام به دنیا اومد و البته بدترینش هم بیماری خیلی خیلی سخت و بد ماهان ...وقتی دو روزه بود. بیست روز تو بیمارستان بستری بود تا خوب شد ولی بعد از اون به قولی روی غلتک بود . ماهان شش ماهه بود که من هم رفتم دانشگاه . رفتیم تا مقطع دکتری درس خونیم ..تو یک دانشگاه و یک رشته ..قبل از اون هم توی ایران همکار بودیم و همین باعث ازدواجمون شد . نه سال همکار بودیم. هیچ وقت فکر نمی کردم خارج از ایران هم همکار بشویم. ماهان را یکی یکی مادربزرگهاش نگه می داشتند سهم هر کدوم شش ماه بود. برای ما بد نبود چون تنها نبودیم ولی اونها خیلی راحت نبودند چون طولانی بود و یک جورهای اثر منفی روی کلمون می گذاشت. ولی الان ماهان مادربزرگاش را خیلی دوست دارد. تا پسرک سنش نزدیک دوسال شد. متاسفانه استادی که باهاش کار می کردم هیچی از استادی سرش نمی شد و خیلی ...بود .من هم یک سال مرخصی گرفتم و کاری در زمینه سابقه کارم تو ایران پیدا کردم. بعد از اون ماهان هم رفت مهد...و یواش یواش هر دو تازبانش باز شد. الان دیگر جواب هم تو آستینش دارد و تحویل می دهد. سه سال و اندی است که اینجا هستیم .دیگر برام مثل خونه شده .با همه جا و همه چیزش آشنا شدیم و هستیم . البته با هواش هیچ جوری نمی شود کنار اومد..تو این سه سال و خورده ای من در جمع ۲۰ روز گرم و آفتابی یاد ندارم ..یعنی بدون کاپشن و با یک لباس بیرون باشی . واقعا بدترین هوا را دارد. اما طبیعت بسیار زیبا و سبزی دارد..کلا خیلی هم کشور تمیزی است. به نظرم مردمش همچنان س ی ا س ت باز هستند و اون مثل کاملا درست است. هیچ چیزی ندارند ولی از آب هم کره می گیرند. از تک تکشون چیزی در نمی آید و سیستم و مدیریتشون حرف ندارد. خیلی هم توی خودشون هستند..با هاپوشون بیشتر خوشند تا بقیه . شاید ده سال یک بار هم پدر و مادرشون را نبینند. یک دوست انگلسی دارم که خیلی از این مسیله شاکی هست و می گوید: دخترهام -۱۱ و ۱۲ ساله - هنوز پدر و مادرم را ندیدند.

تو این مدت سه بار رفتیم ایران ..دفعه اول بعد از دو سال...دفعه بعد کار اداری بود که باید تو ایران انجام میشد و دفعه سوم همین یک ماه پیش بود و عروسی خواهری بود . که خوب شد رفتم اگر نه خیلی پشیمون می شدم.

برای خیلی از آدمها خونه عوض کردن سخته ..ما تا الان دو تا کشور عوض کردیم . الان هم کلی کار داریم هنوز بسته بندی را شروع نکردیم و یک سری وسایل را می خواهیم بفرستیم . تازه تو این مدت م کلی وسیله خریدیم چون خونه ما مبله نبود و باید خودمون تهیه می کردیم. باید یک سری وسیله را با کشتی بفرستیم . هر متر مربع ۲۰۰ هزار تومان و ۶ هفته توی راه هستند. اما می دونید جالبش چیه ..اینجا سر سره ..اونجا گرم گرم . اینجا زمستون و اونجا تابستون .

به ماهان که می گویم : می خواهیم برویم استرالیا می گوید: نه دوستام اینجا هستند . مکس..فیودور..مکسین ..مانی...و خلاصه هر روز صبح با عشق دوستاش می رود مهد . بعد هم می گوید : برویم خونه مکس..خودش هم جواب می دهد و می گوید: نه ..اول باید بگویند بیایید بعد ما می رویم.روزهای تعطیل هم می گوید : برویم خونه مانی !!!!

 این هم مکالمه من و ماهان و سعی در خوابوندن ماهان در یک بعد از ظهر :ماهان گل سر من را گرفت و با لحن آمرانهای گفت:

mahan : it' bed time, go to sleep,i'm marcella

sara : yes

mahan : see. all the baby animals are slept..see..baby lion in bed ..look ..little one 's in bed..it's not playinhg time,i'm your mummy..you're baby mahan..after bed i give you toys and play with you......

خلاصه این قدر گفت که من خوابیدم و خودش هم بعد از کلی من را با ماشین صاف کردن خوابید.

خودش هم عاشق چکش..دریل و انبردست و..اون هم از نوع واقعی است. جدیدا هم هر چی خونه و ساختمان می بیند می گوید : من بیلدر هستم و من بیلدینگ می کنم. بعضی وقتها خنوم بیلدر می شود و بعضی وقتها آقا بیلدر ...یک موقعهایی بوی است .یک وقتهایی گرل ...

هر چی هم فیلم بیند اولین سوالش این است که مامانش را کو ؟ و یا باباش را کو ؟به همه خانومها هم می گوید : مامان یا سارا خانوم .هنوز من را سارا خانوم صدا می کند.از مهد که می آید چنان با ذوق سارا خانوم ..سارا خانوم می کند که حد ندارد.

چند روز پیش دیدم ماهان نشسته.. و دارد با پیچ گوشتی می کند تو سوراخ پریز برق ..وای داشتم سکته می کردم ..آنچنان داد زدم و پریدم که هیچی ..بعد ماهان خیلی خونسرد گفت : دارم درستش می کنم ..پیچش شل بود. خلاصه مردم و زنده شدم ..البته این را هم بگویم که پریزهای اینجا اولا سه شاخ است و تا وقتی که شاخ سوم آزاد نشود اتصال بقرار نمی شود و کاملا مطمین هستند..حتی از داخل هم قفل می شوند.ولی اون صحنه این قدر وحشتناک بود که هیچ کدوم از این دلایل نمی تونست از وحشتم کم کند.

هفته پیش هم که مانی و مامان و باباش خونه ما بودند ..دو تا فسقلی کلی ذوق کردند و خوشحال بودند و بازی کردند. عصر هم رفتیم به یک فروشگاه بزرگ ..ماهان توی کالسکه خوابید ولی مانی نه...البته چون خسته بود آروم نشسته بود.بعد هم مامان مانی یک آش خوشمزه پخت و کلی دردسر و زحمت افتاد به مامان مانی.

یکشنبه ماهان برای اولین بار یک بچه کوچک دید..پنج ماهه.پسر دوستم که ترکیه ای هستند و اون کوچولو خیلی ناز بود. ولی ماهان نسبت به بغل کردن بچه توسط من خیلی حساسیت نشون داد و نگذاشت..در واقع خودش را هم می خواست جا بدهد. بعد هم اصرار که چرا راه نمی رود..وقتی هم مامانش می خواست بخواباندش ..ماهان نگذاشت و همش دنبالشون بود.

 اینجا هم چند تاعکس برای اینکه این پست کچل نباشد

CABOT CIRCUS

 اینجا ما که اومدیم انگلیس کارش شروع شد و با رفتن ما هم تموم شد ..یعنی ما خاکش را خوردیم

این عکس هم نصف مرکز است. چون بیشتر از این توی دوربین جاش نشد.

XMAS 2008

کم کم دارد بوی کریسمس می آید ..درخت و چراغ و نور و....خوش به حال کوچولوها

ماهان و تدی بر ..بعد هم می خواست زوری تدی را بیاورد خونه ...و صد البته قانع نشد . هوا واقعا سرد بود و باد می آمد و امسال ماهان یک عادت بد پیدا کرده و سریع کاپشنش را در می آورد. اینجا هم فضای باز است.

ماهان و تدی برهاش.

این هم عسل مامان زیر میز پذیرایی در حال بازی با مامانش...

 

 این هم ماپنج تا... بیبی ماهان هم حساب می شود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:30 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام

بالاخره ما دوباره برگشتیم ...البته چند روزه ..یکشنبه غروب رسیدیم و اینقدری وقت شد که چمدانها را خالی کردم و لباسها جمع و جور شد...شستنیها کنار رفت و خوردنیها رفتند توی آشپزخونه ...فردا صبحش هم ماهان به زور از خواب بیدار شد و گفت : مهد نمی روم ..تو هم نرو سرکار و ...من هم که انگار می خواستم کوه بکنم...چون ایران که بودم برای اولین بار موهام را هایلایت کردم و خیلی همه چیز عوض شده بود...یکمی برام روز اول سختتر از معمول بود....ولی همه همکارهام از موهام تعجب کردند چون اینجا هایلایت اینجوری ندارند و خیلی خوششون اومده بود. این هفته هم خیلی دیر و کشدار می گذشت ..شبها ساعت ۸ خواب بودم ولی روزها باز هم کلی خمیازه می کشیدم و خسته بودم . روزهای چهارشنبه و پنجشنبه هم کلا در حال و هوای عروسی و پاتختی بودم ...مثلا می گفتم : هفته پیش این موقع آرایشگاه بودم یا این موقع عقد بود یا این موقع ....بود . امروز هم رفتیم و یک مرکز خرید جدید را که تازه افتتاح شده بود دیدیم . از روزی که ما به بریستول آمده بودیم کار ساخت شروع شده بود و دو هفته پیش تمام شد.

قسمت شیرین ماجرا ....سفر با یک فسقلی.....

صبح جمعه ماهان را بیدار کردم و رفتیم برای آزمایش خون...بعد هم کمی خوراکی و ناهار برای خودم خریدم و آمدیم خانه....اونروز ماهان ناهار هم خوب نخورد . گفته بودم کلی وسیله دارم...با شرکت هوایی تماس گرفتم و سایز بار دستی را چک کردم که خدا را شکر چمدون کابینی اندازه بود..من هم وسایل سنگین را ریختم توی چمدون کوچیکه و بقیه بارم شد ۴۵ کیلو. ساعت ۱ هم قرار بود تاکسی بیاید دنبالمون که برویم ایستگاه اتوبوس. در کل من ۳ تا چمدان و یک ساک دستی داشتم...وقتی می خواستیم از خونه بیاییم بیرون .دیدم ماهان بیبیش را هم برداشته و دارد می آورد ..هر کاری کردم راضی نشد عروسکش را بگذارد خونه...در نتیجه یک بار دیگر هم اضافه شد. توی ایستگاه اتوبوس ماهان حتی یک لحظه هم بند نشد..دایم دنبال کبوترها می دوید و غیب می شد..چند بار هم مجبور شدم وسایل را ول کنم تا ماهان را پیدا کنم..وقتی پیداش می کردم می دیدم دارد به عروسکش می گوید : بیبی توتو ها را ببین..می پرند..خونه دارند...خلاصه حسابی قایم موشک داشتیم تا اتوبوس رسید..توی اتوبوس ماهان خوابید و البته اتوبوش براش خیلی تازگی داشت چون بار اولش بود.

قسمت سخت ماجرا توی فرودگاه بود ..اولا که فرودگاه خیلی بزرگ و پیچیده بود و تا گیت را پیدا کردم طول کشید. ماهان هم این جور موقعها حتی یک قدم هم راه نمی آید و همش بغل می خواست...با یک دست بچه و دست دیگر هل دادن چرخ دستی با ۴-۵ تا چمدون و ....توی صف خط هوایی بودیم تا بهمون پذیرش بدهند . وقت وزن کردن بارها ..ماهان هم می رفت روی ترازو و حاضر به پایین اومدن نبود...موقع تحویل بار هم گیر سه پیچ به خانوم مسیول داده بود که با من دست بده و حرف بزن ..نه یک بار نه دو بار..شاید ده-دوازده بار این کار را کرد. چند بار هم تا من توی صف بودم به سرعت موشک غیبش زد و ماهان بدو ..من بدو...سایز چمدون کاینی خیلی ناپلیونی بود و مسیول بار گفت اگر می تونی بلندش کنی..می شود ببری توی هواپیما...من هم با خودم گفتم...چی فکر کردین؟؟؟؟؟

بعد از تحویل بار ..بارمون شد چمدون و کوله ماهان و دو تا کاپشن و بیبی آقا ماهان...رفتیم وچک پاسپورت را هم انجام دادیم .من برای ماهان یک جور کمربند خریده بودم که به کمرش بسته می شد و سر دیگرش دست من بود...تمام مدت یک جورهایی با این کمربند کنترلش می کردم . وقتی دید هیچ جوری نمی تونه فرار کنه..کفش و جورابهاش را در اورد و توی یک لحظه غیب شد..باور کنید مردم خیلی عجیب غریب نگاهمون می کردند خب حق هم داشتند. از شانس ما ورودی هواپیما خیلی دور بود و حدود نیم ساعت پیاده روی بود..ماهان هم خسته ..همش بهانه می گرفت و چون ناهار هم خوب نخورده بود بهانه می گرفت و شکلات می خواست. به هر هال با هزار دردسر و سختی سوار هواپیما شدیم و بعد ازبلند شدن از مهماندار خواستم غذای ماهان را زودتر بدهند که گفت غذا حاضر نیست و منوی میوه را آورد. ماهان هم گیر داده بود که من CHILD FOOD می خواهم و دنبال مهماندارها راه افتاده بود که به من غذای بچه بدهید..در این راستا چند باری به قسمت درجه یک و چندین باری هم به آشپزخونه رفت. آخر سر هم به غذای بغل دستی اشاره کرد و گفت : " آها..این چایلد فوود..از همین می خواهم..." اون بنده خدا هم گفت ..بیا بخور ...به هر حال با کیک و دسر یکمی سیر شد و خوابید تا تهران..شاید دو ساعت.

 به تهران که رسیدیم ..هنوز تو ذهن ماهان همه مکانها شناخته شده بود و ماهان خیلی ذوق زده بود اینقدر که تمام شعرهایی که بلد بود را خوند و کلی بازیهای قدیمی را بازی کرد و خلاصه خیلی خوشحال بود...اول هم سری به پشت بام زود و قولرها (کولرها) را چک کرد.صدالبته نخوابید تا عصر که با گریه توی تاب خوابید و همش می گفت : من خسته نیستم..من بزرگ شدم و...

چند روزی برای انجام کار از خونه بیرون می رفتم و ماهان را نمی بردم...پسرک حتی صبح زود که بیدار می شد می گفت: نرو ..سرکار " واین اواخر بهانه هم می گرفت.

بنده یک اسم جدید هم پیدا کردم : خاله سارا ...البته من خاله نیستم ولی ملقب به این لقب شدهام. هر کاری هم می کنم ماهان من را مامان صدا نمی کند.بیشتر وقتها همون سارا خانوم هستم.

یک روز هم سر از آرایشگاه زنانه و مردانه با هم در آوردم. صبح برای خودم زنانه و بعد از ظهر هم ماهان رابردم برای کوتاهی مو مردانه..دو دقیقه مونده بود به نوبتمون..ماهان خوابش برد و وقتی آرایشگر گفت بشونیدش روی صندلی یکهو از خواب پرید و گریه و جیغ وداد را انداخت..در نتیجه بغل من نشست و کلی هم گریه کرد..من هم با دستور آرایشگر بالا می شدم..پایین می شدم...چپ یا راست می رفتم...و دست آخر با هزار کیلو خرده مو آمدم خانه.

یک روز هم برای تحویل لباس با دوقلوها (خواهرهای من دوقلواند)رفتیم برای تحویل لباس..ولی چشمتون بد نبیند...خیاطش فکر کرده بود که برای پرو می آیییم..تازه شروع کرد به دوختن..بعد یک چیز افتضاحی تحویل داد که اصلا شباهتی به مدل انتخاب شده نداشت..مثلا خواهری ملیله و منجوق سفارش داده بود ولی طرف سنگهای گنده و زشت را با چسب چسبونده بود.یا مثلا سفارش یک جور کار با گل و تور بود ولی لباس اصلا گل نداشت..خلاصه نزدیک ۵ ساعت نشستیم تا درست شد .اعصاب عروس بیشتر از همه داغون شده بود.اما بعدش درست شد همونی که می خواست.

عروسی هم که چهارشنبه ۱۷ مهر بود..خیلی خوش گذشت...و همه چیز عالی بود..از رقص نور گرفته تا غبار و گروه کنسرت...آرایش خواهر کوچیکه هم خیلی خوب بود.خودش کلی استرس داشت که اگر خوب نشدم و ...ماهان اول عروس را نشناخت و دنبال خاله اش می گذشت ..اوایل مجلس هم متحیر بود ولی بعد از زدن حباب و تحرک بقیه ..اون هم به تحرک واداشته شد. بعد از سالن هم که رفتیم دنبال عروس و خونه مادر داماد بودیم..ماهان سر از آشپزخونه درآورد و با یک ملاقه پیداش شد ..تو اون شلوغ پلوغی افتاده بود به جون کلید پریزها با ملاقه..ویا آنچنان به در می کوبید که می خواست در را بکند...هیچ حرکتی هم به عنوان دنس از خودش بروز نداد.

روز قبل از عروسی خاله مادر داماد فوت می کنند ولی پسرشون می گویند ..ما می آییم به عروسی و هیچ چیزی را جابجا نکنید...تازه یک ازدواج فامیلی هم بوده یعنی فامیل دو طرفه حساب می شده..به همین خاطر تعداد مهمونها کمی کمتر از حد بود و فردای اون روز برای ما ۶-۷ تا قابلمه غذا فرستاده شد.تازه اون بنده خداها فردای عروسی اول رفته بودند ختم بعد آمده بودند پاتختی!!!!

 وقتی از عروسی برگشتیم ..دو تا از عمه های من که ماهان را ندیده بودند به ماهان سکه دادند..پرک هم با دیدن سکه ها فوری گفت : دوماد شدم عروسم هم مبین است. خاله ..عروس شده ..دوماد هم .....است.بعد از اون هم همش می گوید: برویم عروسی خاله ...

ماهان فقط خونه پدربزرگهاش را ایران (ایوان) می دنست ...و هر جا می رفتیم می گفت بریم ایوان ۰ تلفظ "ر"براش خیلی سخته ..مامانش هم تا هفت هشت سالگی نمی تونست بگوید تا این که دوقلوها بهش یاد دادند...). آقا خان جدیدا بد جوری عاشق حیوانات شده و هر کسی را که خیلی دوست داشته باشد ملقب به یک حیوان می کند ..خودش را بیشتر...دایم می گوید: بیبی مارمولکم..بیبی گافم..بیبی داینوام...ایران بودیم یک بار داشت در جمع همه شیرین زبونی می کردو اومد ارادتش را نسبت به یک نفر نشون بده که گفت : ...فلانی خیلی گافه....کلی خجالت کشیدم...دایم هم می گوید: دانکی آقا میمونه را خورد یا آقا موشه بی تربیته ...پس مامی و ددی سنجاب کجا هستند و...

گل پسرم فکر می کند کسانی که خیلی خوب هستند خیلی خوب غذا خوردندو بزرگ هستند و وقتی می خواست اوج ارادت و علاقه اش را به کسی نشان دهد اینجوری می گفت : باباجان..خیلی بزرگه...

اون مدت هر کاری کردم چند کلمه انگلیسی صحبت کند هیچ طوری نتونستم راضیش کنم مگر این که خودش می خواست و همیشه جوابش این بود : اینجا انگلیس نیست اینجا فارسی است....

این بار برخلاف دفعه پیش که فسقلیها با همخیلی خوب نبودند و گاهی دعوا می کردند..خیلی مهربون و رفیق شده بودند و کلی بازی می کردند البته به شدت نسبت به هم حساس ...ماهان هم علاقه اش به داییش چند برابر شده بود و دایم می خواست بره خونه داییش ..بخصوص که اونجا ابزار مورد علاقه اش (دریل و چکش و تول باکس و...) به وفوریافت می شد. و کلی هم تو اتاق مبین بازی می کرد و می ریخت و می پاشید.

تو این مدت هر کاری کردم ماهان با باباییش تلفنی حرف نزد که نزد..ولی یکبار به اشتباه صحبت مامانم را اینجوری تعبیر کرد که بابا مهدی پشت دره ..اینقدر خوشحال شد و ذوغ کرد  و دایم داد می زد: در را باز کن..مهدی پشت دره ...بابام اومد...

موقع خداحافظی بعد از این که به دونه دونه آدمها گفت ...بیایید برویم خونمون انگلیس..دوره ..با هواپیما می رویم ...به سختی از هم جدا شدیم و آمدیم این طرف شیشه ها...ماهان خیلی سریع گفت : بریم پیش مانی... توی دلم گفتم بچه بگذار دو ساعت بگذرد...اما خدا را شکر موقع برگشت چون شبها عادت کرده بود تا ۲-۳ بیدار می مون تمام مدت پرواز را خواب بود شاید در کل نیم ساعت بیدار بود و اصلا مشکلات رفتن را نداشتم ولی توی فرودگاه باز هم می گفت ..بغل ..بغل ...و هر چیزی را که می دید می خواست...بعد هم که باباییش را دید کلی ذوغ کرد و بهش می گفت : دلم برات تنگ شده بود "

الان هم ماهان گلکی دوباره سرما خورده و تبش خیلی بالاست ...امروز بهش می گویم : مامان قربونت بره ...جواب می دهد : من قربونت بروم "

این هم خلاصه ای از این سفر....

 

 

 اینجا فسقلها در حال بوسیدن یکدیگر بغل دایی ماهان

این عکس ..عسل عمه با لباسهای بچگی اون یکی عمع (عروس خانوم)..خیلی خاطرات برام زنده شد...یادش بخیر چه قدر با این چادر بازی می کردیم....

یکم همه چیز جدی شد.

و دوباره وضعیت سفید .البته برای مدت کوتاهی چون بعد از کمی ماهان هوس کرد راننده بشه . دوباره ...

دو تا سرآشپز ماهر احتیاج ندارید....واقعا دستپختشون تکه ....

  

عروس و لباسش...اینقدر چیزهایی شنیدم که نمی تونم صورتش را بزرگتر نشون بدهم...

خونه عروس و داماد

ماهان متعجب و در حال کشف نورپرداز

اینجا هم ماهان فرصت گیر آورده و قند برداشته ..یکی خودش ..یکی مبین

و این هم پسر ناز مامان روز پاتختی....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:30 AM  توسط مامان سارا  | 

سلام

بالاخره نزدیک رفتن شدیم ولی هزار تا دردسر دارم.

۱-وسایلمون خیلی بیشتر از بار مجاز یعنی ۴۰ کیلو است..اولش فکر می کردم ۴۰ کیلو خیلی زیاد ..برای همین رفتم و کلی شکلات و چیزهای دیگر هم خریدم .الان می بینم فقط ۲۰ کیلو شکلاتها و خوردنیها شده. این نامردها هم می گویند فقط یک ساک دستی..من هم دنبال ساک دستی ۶۰ کیلویی می گردم.تازه همون بار دستی را هم براش یک جعبه گذلشته اند که اگر بزرگتر بود ممنوع است.

۲-ماهان امشب ۱۲ شب خوابید و یک عالمه کار نکرده دارم..تازه بابایی ماهان هم امروز رفت و فردا من و ماهان باید از بریستول بیاییم لندن و از اونجا بیاییم تهران. خیلی نگران بارها هستم .برای ماهان هم همینطور

۳-با این همه کار فردا هم وقت آزمایش خون گرفتم ساعت ۹ صبح...باید صبح زود بلند شوم ماهان را بلند کنم و با هم برویم برای آزمایش و بیاییم خونه..هول هولی ناهار ماهان را بدهم و تاکسی بگیرم بیایم ایستگاه اتوبوس...با یک بچه شیطون ۲ تا چمدون و یک ساک دستی ۶۰ کیلویی

الان هم اینقدر خسته و خواب آلود هستم که هیچ ....همین الان ۶-۷ کیلو اضافه بار دارم یک عالمه چیز هم بیرون چمدونها....نمی دونم چی کار کنم؟؟؟

ماهان هم از وقتی بابایش رفته ..می رود و تخت خالی را می بیند و می گوید: مهدی نخوابیده پس من هم نمی خوابم.

تازگیها هم خیلی بامزه تر حرف می زند . بعضی وقتها می بینم با خودش بک ساعت حرف می زند و یا شعرهای مهد را می خواند ..توی مهد هم به گروه پیش مدرسه یا PRE SCHOOL رفته . کلا خیلی برای خودش خودمختار شده ...برای خودش کتاب انتخاب می کند...اسباب بازی برمی دارد و اگر نظرش به چیزی باشد محال نظرش عوض شد. بالاخره چند روز پیش داینو گوشتخوار پارک ژوراسیک را هم به زور خرید چون واقعا قصد خرید اسباب بازی را نداشتم ولی به زور کار خودش راکرد. ماهان قبلا هم یک داینو خریده بود ولی این یکی گیاهخار بود. وقتی بهش گفت بیا با این یکی هم بازی کنیم اول گفت : مال مانی و بعد هم گفت و مال تو و نگهش دار.

ماهان جدیدیا توی فروشگاههای لباس بچه هم کوچکترین سایز را انتخاب می کند برای لباس بیبی . اون هم با گریه و زاری..جوری که همه نگاهمون می کنند اخر بچه های خودشون را اگر کتک هم بزنید صداشون در نمی آید. خلاصه آبروی آدم می رود. بالاخره یک جفت کفش کوچولو برای بیبیش خرید ولی پنج دقیقه بعدش گمشون کرد. من که دیدم اینجوریه ...یک دست از لباسهای نوزادی را بهش دادم و از ذوغش جند روز اون لباس را پوشید !!!!البته لباس سرهمی و گشاد بود اما آستینهاش واقعا تنگ و کوتاه بودند و قدش هم خیلی بامزه بود.

پسرکم اینقدر بامزه سوال می کند وانواع سوالها ..حتی اگر سوالی نباشد می پرسد: چرا خانومه دهان دارد ؟ جچرا خانومه پلیسه ؟ چرا ..دستش خون اومد؟  جرا ..جرا ...چرا من می روم نرسری ؟ چرا آزا خانوم می رود سر کار؟ یا : امروز من می روم سرکار...آزا خانوم بره نرسری با بیبیها بازی کند...پریروز هم عکس نوزادیش را برداشته بود و بهش می گفت : بیبی مامان و بابات می روند دد..تو را نم برند ؟؟؟؟   ما هم چشمامون چهار تا شد.

امشب هم چمدونها را چند بار خالی کرد و تبدیل به هواپیما کرد و خودش را آقای خلبان صدا کرد. مقصد هم استرالیا بود !!!!

این عکسهای پایین هم مربوط به دوهفته پیش است که با مانی جون و مامان و باباش رفتیم یک پاک وحش بزرگ...البته ماهان یک دفعه وسطش  غیبش زد و بعد فهمیدیم رفته رو خط قطار منتظر قطار وایستاده   و یک دختربچه هم سفت نگهش داشته بود.

البته پارک خیلی بزرگی بود و کلی هم حیوون داشت ..از اون به بعد ماهان ده روزی از خواب که بلند می شد می گفت برویم باغ وحش ...انیمالز ببینیم نرسری نریم....

این هم یک طاووس در حال پریدن ..البته اگر بشود دیدیش.

این هم سلطان جنگل که به حق سلطان است ..خیلی با ابهت است این آقا شیره...

من دیگر از خواب غش کردم ....بروم و به کارها برسم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 0:28 AM  توسط مامان سارا  |